لویی آراگون

لویی آراگون
زندگی‌ام از تو آغاز می‌شود

زندگی من از روزی آغاز شد
که تو را دیدم
و بازوانت، راه دهشتناک جنون را
بر من سد کرد
و تو سرزمینی را نشانم دادی
که در آن تنها بذر نیکی می‌پاشند

تو از قلب پریشانی آمدی
تا تسکین دهی تب و دردم را
و من درختی بودم که در جشن انگشتانت
می‌سوختم از اشتیاق
من از لب‌های تو متولد شده‌ام
و زندگی‌ام از تو آغاز می‌شود.
دیدگاه ها (۱)

تو را می شناسماز لابلای حرفهایتنوشته هایتبا تو زندگی می کنم ...

لویی آراگوندستانت را به من بدهدستانت را به من بده، بخاطر دلو...

بی بی میگه ...می ایند میروند به کجا ؟چرا .الله اعلم . گفتم ب...

خوده خودت باش ساده وپاک وبی الایش والا خیلی خوبه .مثل بارون

زندگی من از روزی آغاز شدکه تو را دیدمو بازوانتراه دهشتناک جن...

زندگیِ من از روزی آغاز شدکه تو را دیدمو بازوانت، راهِ دهشتنا...

زندگیِ من از روزی آغاز شدکه تو را دیدمو بازوانت، راهِ دهشتنا...

زندگیِ من از روزی آغاز شدکه تو را دیدمو بازوانت، راهِ دهشتنا...

‍ ‍ زندگی من از روزی آغاز شدکه تو را دیدمو بازوانتراه وحشتنا...

تو از قلبِ پریشانی آمدیتا تسکین دهی تب و دردم راو من درختی ب...

تو از قلبِ پریشانی آمدیتا تسکین دهی تب و دردم راو من درختی ب...

‌زندگیِ من از روزی آغاز شدڪه تو را دیدمو بازوانت، راهِ دهشت‌...

تو از قلبِ پریشانی آمدیتا تسکین دهی تب و دردم راو من درختی ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط