از تو دلگیرم و از دست خودم بیزارم

از تو دلگیرم و از دست خودم بیزارم
امشب اندازه ی یک عمر شکایت دارم

حال ِ من حال ِ خوشی نیست ، دلم می لرزد
وای بر حال ِ من و حال ِ دل ِ بیمارم

بی تو این ثانیه ها می گذرد اما سخت
بی تو شب های زیادی ست که من بیدارم

کاش بودی که کمی حال مرا دریابی
کاش بودی که سر از دامن غم بردارم

بارها خواسته ام سوی تو پرواز کنم
آه .. هر بار می افتد گِرهی در کارم

من خودم را به خیال تو سپردم اما
باید انگار تو را هم به خدا بسپارم
رفتن از شهر تو را دوست ندارم ،دیریست
دل من پیش تو گیر است ،ولی ناچارم

می روم گوشه ای از دوری تو می میرم
آخر قصه همین است که می پندارم....
دیدگاه ها (۳)

#پاییزبـوے دلتنـڪَی پاییــــز وزیـدسـت ولـی اولـیـڹ مـوسـم...

بنویسید؛که اشعارمن از سوز دل است...بنویسید؛که دنیای من از خش...

باز امشب چشم خیسم بی قراری می کنددر کنار پنجره چشم انتظاری م...

بــــا💜 تــــو مــــن قبـــیـــــلہ ام را ...

آن زمان، آنچنان مرا درگیر کرده بودی که با فکرت از هرچه کار د...

برده عمارت جئون

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط