اسم: عشقی گمشده در تاریکی جنگل

اسم: عشقی گمشده در تاریکی جنگل
پارت ۱۲
از زبان راوی

جنگل کم‌کم عوض شد. درخت‌ها بلندتر و سیاه‌تر، و زمین زیر پاشون خشک و ترک‌خورده.
لوسیفر: «اینجا... فرق داره.»
الستور آهسته‌تر راه می‌رفت. دستش رفت سمت گردنبند زیر پیراهنش.
الستور: «آره. اینجا محدوده واکسه.»
لوسیفر: «پس چرا ما تا حالا کسی رو ندیدیم؟»
الستور: «چون واکس خودش اینجا نیست. ولی... ممکنه رفقایش اینجا باشن.»
لوسیفر یه لحظه وایساد: «رفقا؟»
الستور: «سایه‌هایی که ازش دستور می‌گیرن. اگه ببیننت... خبرش به اون می‌رسه.»
جلوتر رفتن. یه خرابه سنگی توی مه پیدا شد — یه معبد قدیمی، نیمه‌خراب، که پیچک‌ها روش خزیده بودن.
هوا به طرز خطرناکی ساکت بود.
الستور: «همونجاست.»
لوسیفر: «گردنبند اون توئه؟»
الستور: «آره. توی قلب معبد. توی یه محراب.»
وارد شدند. صدای قدم‌هاشون توی سکوت معبد می‌پیچید. ستون‌های شکسته، سقف نیمه‌ریخته، و نور کم از سوراخ‌های سقف.
وسط معبد، یه محراب سنگی بود. و روی محراب... یه گردنبند. دقیقاً مثل مال الستور، ولی سنگش قرمز بود. و نوری بیمارگونه‌ای از خودش ساطع می‌کرد.
لوسیفر نفسش رو حبس کرد. الستور چند قدم جلو رفت.
ولی تا دستش به گردنبند نزدیک شد...
صدایی از سایه‌ها به گوش رسید.
صدا: «پس برگشتی... گوزن احمق.»
الستور یخ زد...
از تاریکی کنار ستون‌ها، یکی از شرکای واکس بیرون اومد. «ولنتینو»، با چشم‌هایی که برق می‌زدن، ظاهر شد.

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۷)

عشقی گمشده در تاریکی جنگلپارت ۸(از زبون راوی)...وقتی اون گل ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط