╭─────────────── 🌷 ───────────────╮

╭─────────────── 🌷 ───────────────╮
✦ پارت ۸ | حسی که نمی‌شد پنهانش کرد ✦
╰─────────────── 🌷 ───────────────╯

چند روزی بود که آت و جیمین بیشتر از قبل همدیگه رو می‌دیدن.

صبح‌ها با هم حرف می‌زدن،
عصرها قدم می‌زدن و حتی بعضی شب‌ها از پشت پنجره برای هم دست تکون می‌دادن.

یک شب، آت جلوی در خونه نشسته بود که جیمین کنارش اومد.

جیمین:
امروز چرا ساکتی؟

آت:
نمی‌دونم... فقط یه کم فکرم شلوغه.

جیمین:
به چی فکر می‌کنی؟

آت لبخند کوچیکی زد.

آت:
به اینکه چطور یه آدم می‌تونه توی مدت کوتاهی این‌قدر برات مهم بشه.

جیمین چند لحظه ساکت موند.

جیمین:
شاید چون از اول قرار نبوده فقط یه آدم معمولی توی زندگیت باشه.

آت نگاهش کرد.

آت:
تو هم همین حس رو داری؟

جیمین:
آره.

لبخند آرومی روی صورت هر دو نشست.

جیمین:
آت... فکر کنم دیگه نمی‌تونم بگم فقط به عنوان همسایه دوستت دارم.

آت قلبش تندتر زد، اما فقط لبخند زد.

آت:
منم فکر کنم دیگه نمی‌تونم تو رو فقط «آقای همسایه» صدا کنم.

جیمین خندید.

جیمین:
بالاخره!

آت:
ولی هنوز یه پارت مونده. 😭😂

جیمین:
چی؟

آت:
هیچی! 😂

هر دو خندیدن.

اما این بار، هر دو می‌دونستن پارت بعدی قراره همه‌چیز رو عوض کنه. 🦋
دیدگاه ها (۰)

dark life = 40

💋فیلیکس و می سان 💋

چند روز از تصمیم ات برای موندن گذشته بود.رابطه‌شون دیگه مثل ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط