# پارت ۲۰

# پارت ۲۰
#کامل‌و‌ناقص

من برگشتم و به سمت آشپزخانه دویدم.
دروار رو بستم و تکیه دادم به دیوار.
نفس‌نفس می‌زدم.
دست‌هام می‌لرزید.
ولی لبخند می‌زدم.
یه لبخند دیوانه‌وار.

کوک: (زیر لب)
من... من باهاش حرف زدم.
من... دستم رو به دستش زدم.
این... این یه شروع بود.

ولی ناگهان، صدای آقای لی از بیرون اومد.

افای لی:
جونگ کوک!
چرا درو بستی؟
مشتری‌هام منتظرن!

من با وحشت در رو باز کردم.
آقای لی با یه لیوان آب جلوی دهانش ایستاده بود.
ولی چیزی که من رو ترسوند، نگاهش نبود.
نگاهش به سمت تهیونگ بود.
تهیونگ داشت با حوله‌ی کاغذی، لکه‌ی آخر رو پاک می‌کرد.
ولی اون لکه... اون لکه نبود.

تهیونگ آروم سرش رو چرخوند و به من نگاه کرد.
چشماش باریک شد.
اون داشت چیزی رو فهمیده بود؟

کوک:
آقای لی... چی شده؟

آقای لی لیوان آب رو روی میز کوبید.

افای لی:
اون پسر... اون پسر داره از من عکس می‌گیره!

من و تهیونگ هر دو سرهامون رو چرخوندیم.
تهیونگ گوشی‌اش رو توی جیبش نگه داشته بود.
ولی صفحه‌اش روشن بود.

تهیونگ:
عکس نمی‌گیرم.
فقط... چک می‌کنم که کی زنگ زده.

آقای لی خندید.
یه خنده‌ی ترسناک.

افای لی:
آره... چک کردن...
جونگ کوک، برو و چای بیشتری بریز.
و این بار... مراقب باش که دستت به اون پسر نخوره.

من سرکشم رو پایین انداختم.
ولی وقتی برگشتم، تهیونگ هنوز به من نگاه می‌کرد.
اون داشت چیزی رو حدس می‌زد.
من مطمئن بودم.

شب هنوز ادامه داشت.
و من هنوز باید شب رو زنده می‌موند.
دیدگاه ها (۱)

# پارت ۱۹#کامل‌و‌ناقصتهیونگ:اشکالی نداره.منم حواسم نبود که ب...

- تا حالا شده از شدت دوست داشتن یکی ندونی چیکار کنی؟+ من هر ...

P14#کامل‌و‌ناقص تهیونگ که انگار گیج شده بود, با تعجب نگاهی ب...

فیک=) دوستت دارم (پارت اول) ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط