تو غلط میکنی اینگونه دل از ما ببری

تو غلط میکنی اینگونه دل از ما ببری
سرخود آینــه را غـــرق تماشــا ببری

مرده شور من عاشق که تو را می خواهم
گـــور بابای دلی را کــه بـــه اغــوا ببری

چه کسی داد اجازه که کنی مجنونم؟
به چـه حقی مثلن شهرت لیلا ببری؟

به من اصلن چه که مهتابی و موی تو بلند
چـــه کسـی گفتـه مرا تا شب یلدا ببری؟

بخورد توی سرم پیک سلامت بادت
آه از دست شرابی که تو بالا ببری

زهر مار و عسل، از روی لبم لب بردار
بیخودی بوسه به کندوی عسلها ببری

کبک کوهــی خرامان! سر جایت بتمرگ
هی نخواه این همه صیاد به صحرا ببری

آخرین بارِ تو باشد که میآیی در خواب
بعد از این پلک نبندم کــه به رویا ببری

لعنتـی! عمـــر مگر از سر راه آوردم
که همه وعده ی امروز به فردا ببری

این غزل مال تو، وردار و از اینجا گم شو
به درک با خودت آن را نبری یا ببری
دیدگاه ها (۳)

بیستون هیچ ، دماوند اگر سد بشودچشم تو قسمت من بوده و باید بش...

سلام ، صبح همگی بخیر دوستان خوبم ...

باران و چتر و شال و شنل بود و ما دوتا ...جوی و دو جفت چکمه و...

چشمها ، زیتون سبز در کاسه ، سینه ها ، سیب سرخ در سینی لب می...

شعر از عصبانی‌ترین و عاشق‌ترین شاعر دنیا :تو غلط میکنی این گ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط