چند پارتی از سونگمین: (وقتی که روش کراش داری و......)
چند پارتی از سونگمین: (وقتی که روش کراش داری و......)
تو و سوهینا دوستای صمیمیه هم بودید که هردوتون ۱۷ سالشوت بود و همیشه یا اون میومد به خونتون یا تو میرفتی به خونشون امشب قرار بود تو اخر هفته بری پیشش بمونی و اون یه برادر بزرگتر داشت که ۲۶ سالش بود و سوهینا زیاد درمورد اون نمیگفت فقط بعضی اوقات یه خیرای خاصی ازش رو به ات همینطوری میگفت و تو از وقتی که یبار تصادفی قرار بود تو و سوهینارو برگردونه خونه دیده بودیش و با همون نگاه اول روش کراش زده بودی و عاشقش شده بودی ولی از شانس بدت هروقت میرفتی شب پیش سوهینا بمونی یا نبود یا همش با دوستاش بیرون بود و جز اون یبار نتونستی دوباره ببینیش ولی خو از طرفی دوست دختر داشت اما سوهینا گفته بود چند وقتی هست که جدا شده و سینگله و مغز توهم آژیر زد تا هرجور شده از فرصت استفاده کنی و هروقت دیدیش توهم مخهش رو بزنی ولی هروقت میدیدیش لالمونی میگرفتی😐و کلا میشدی یه پا مشنگ ولی سوهینا گفته بود امشب خونهست و تو از قبل همش تمرین کرده بودی که چجوری رفتار کنی و امشب کلی آرایش کردی و بهترین لباسارو انتخاب کردی تا بهترینِ خودتو سعی کنی جلوه بدی تا موفق بشی
دیگه آماده شده بودی و رفتی پایین تا با مامان و بابات خدافظی کنی
+: ات چرا آنقدر آرایش کردی مگه نمیخوای بری پیش سوهینا
ات: چرا....یبار حالا اینطوری آرایش کردم دیگه -لبخند ضایع
+: باشه پس خیلی مراقب خودت باش -لبخند
ات: چشم
_: کی میبرتت؟
+: سوهینا گفت باباش میاد
_: باشه مراقب باش و رسیدی به مامانت خبر بده
ات: چشم، من رفتم خدافظ
کفشاتو پوشیدی و رفتی بیرون و بعد چند دقیقه ماشینی اومد که فهمیدی باباعه سوهیناست در ماشینو باز کردی و سوار شدی(صندلی عقب)که دیدی باباش نیست بلکه داداششه...و قلبت شروع کرد به تند تند تپیدن و دوباره داشتی لکنت میگرفتی
ات: مگه....قرار نبود پدرتون بیاد؟
سونگمین: درسته ولی یه موضوعی پیش اومد که من مجبور شدم بیام....
حرکت کرد به سمت خونه-
بعد نیم ساعتی رسیدید خونه که ازش تشکر کردی و پیاده شدی
سوهینا: سلام دخترررررررر
ات: سلامممممم
طوری همو بغل کردید انگار صدساله سیاه همو ندیدید😐
سوهینا: بیا بریم داخل
رفتید داخل و سوهینا بردتت تو اتاق خودش
سوهینا: الان لباستو عوض میکنی یا بعدا
ات: سوهینا چرا داداشت منو رسوند؟؟
سوهینا: چطور؟چیزی گفته؟
ات: ن...نه...فقط....
م.س(مامان سوهینا): سوهیما یه لحظه بیا دخترم
سوهینا: الان میام -داد- تو لباستو عوض کن تا من بیام...
ات: هوففففف....مردم.....فکر کنم باید بگم....امشب دیگه وقتشه
تو میپرسیدی که به سوهینا بگی رو داداشش کراشی چون شاید بدش بیاد ولی تهش با این رفتارهای عجیبت خودش متوجه میشد پس خودت زودتر میگفتی بهتر بود
سوهینا: خب من اومدم....راستی چی میخواستی بگی...
ات: بیا اینجا بشین بینم....
سوهینا: چیشده....
ات: هیسسسی...آروم....قول بده ناراحت نشی
سوهینا: زر نزن بگو چی شده بینم....
ات: نفس عمیق- هوفففففف......م..من....از...داداشت...خوشم میاد.... -چشماتو بسته بودی
تا چند دقیقه سکوت کردی که آروم چشماتو باز کردی و با صورت پر از ذوق سوهینا مواجه شدی
ات: چ..چیه؟
سوهینا: پس حدسم درست بودددددددد...یسسسسس -بلند
ات: ارومممممم
سوهینا: از ضایع بازی هات معلوم بود
ات: آنقدر ضایع بودم؟
سوهینا: اره
ات: نکنه داداشت فهمیده
سوهینا: نه بابا اون که فکر نکنم فهمیده باشه
ات: هییی....نگفتی چرا داداشت اومده بود
سوهینا: منم نمیدونم.....بابام ماشینو روشن کرد و میخواست بیاد دنبالت که داداشم گفت اون یکار دیگه هم داره برای همین تورو هم میرسونه
ات: آها
سوهینا: نگو که بخاطر داداشم آنقدر خوشگل کردی؟
ات: عمممممم
سوهینا: خنده- مسخره، بیا بریم شام بخوریم
ات: باشه تو برو من لباسمو عوض کنم میام
چند دقیقه رفتی پیششون که همه رفتن سر میز نشستن ولی داداشش نبود
م.س: سونگمین کجاست سوهینا؟
سوهینا: اوممم نمیدونم
سونگمین: اومد- عذر میخوام یه لحظه موبایلم زنگ خورد
م.س: عیبی ندارد ماهم تازه میخواستیم شروع کنیم
پ.س: ات خوب از خودت پذیرایی کن
ات: چشم من که دیگه آنقدر مزاحمتون شدم باهاتون تعارف ندارم
پ.س: لبخند-
م.س: اینو نگو، توهم انگار جزوی از خونوادمون شدی هروقت نیستی دلمون برات تنگ میشه
ات: بازم مرسی که انقدر خوش برخوردید جبران میکنم زحماتتونو
سوهینا: تو لازم نکرده جبران کنی فقط بهمون سر بزن هم من تنها نباشم هم هممون دیگه بهت عادت کردیم
ات: لبخند-
پدر و مادر سوهینا جلوتون بودن تو، سوهینا و سونگمین هم روبه روی اونها بودید سوهینا بین تو و سونگمین بود و بعد از خوردن غذا همتون به جمع کردن میز کمک کردید و بعد شستن ظرف ها رفتید تو اتاقتون
ات: بازم دستتون درد نکنه
م.س: خواهش میکنم گلم نوش جونت، مرسی کمک کردی
تو و سوهینا دوستای صمیمیه هم بودید که هردوتون ۱۷ سالشوت بود و همیشه یا اون میومد به خونتون یا تو میرفتی به خونشون امشب قرار بود تو اخر هفته بری پیشش بمونی و اون یه برادر بزرگتر داشت که ۲۶ سالش بود و سوهینا زیاد درمورد اون نمیگفت فقط بعضی اوقات یه خیرای خاصی ازش رو به ات همینطوری میگفت و تو از وقتی که یبار تصادفی قرار بود تو و سوهینارو برگردونه خونه دیده بودیش و با همون نگاه اول روش کراش زده بودی و عاشقش شده بودی ولی از شانس بدت هروقت میرفتی شب پیش سوهینا بمونی یا نبود یا همش با دوستاش بیرون بود و جز اون یبار نتونستی دوباره ببینیش ولی خو از طرفی دوست دختر داشت اما سوهینا گفته بود چند وقتی هست که جدا شده و سینگله و مغز توهم آژیر زد تا هرجور شده از فرصت استفاده کنی و هروقت دیدیش توهم مخهش رو بزنی ولی هروقت میدیدیش لالمونی میگرفتی😐و کلا میشدی یه پا مشنگ ولی سوهینا گفته بود امشب خونهست و تو از قبل همش تمرین کرده بودی که چجوری رفتار کنی و امشب کلی آرایش کردی و بهترین لباسارو انتخاب کردی تا بهترینِ خودتو سعی کنی جلوه بدی تا موفق بشی
دیگه آماده شده بودی و رفتی پایین تا با مامان و بابات خدافظی کنی
+: ات چرا آنقدر آرایش کردی مگه نمیخوای بری پیش سوهینا
ات: چرا....یبار حالا اینطوری آرایش کردم دیگه -لبخند ضایع
+: باشه پس خیلی مراقب خودت باش -لبخند
ات: چشم
_: کی میبرتت؟
+: سوهینا گفت باباش میاد
_: باشه مراقب باش و رسیدی به مامانت خبر بده
ات: چشم، من رفتم خدافظ
کفشاتو پوشیدی و رفتی بیرون و بعد چند دقیقه ماشینی اومد که فهمیدی باباعه سوهیناست در ماشینو باز کردی و سوار شدی(صندلی عقب)که دیدی باباش نیست بلکه داداششه...و قلبت شروع کرد به تند تند تپیدن و دوباره داشتی لکنت میگرفتی
ات: مگه....قرار نبود پدرتون بیاد؟
سونگمین: درسته ولی یه موضوعی پیش اومد که من مجبور شدم بیام....
حرکت کرد به سمت خونه-
بعد نیم ساعتی رسیدید خونه که ازش تشکر کردی و پیاده شدی
سوهینا: سلام دخترررررررر
ات: سلامممممم
طوری همو بغل کردید انگار صدساله سیاه همو ندیدید😐
سوهینا: بیا بریم داخل
رفتید داخل و سوهینا بردتت تو اتاق خودش
سوهینا: الان لباستو عوض میکنی یا بعدا
ات: سوهینا چرا داداشت منو رسوند؟؟
سوهینا: چطور؟چیزی گفته؟
ات: ن...نه...فقط....
م.س(مامان سوهینا): سوهیما یه لحظه بیا دخترم
سوهینا: الان میام -داد- تو لباستو عوض کن تا من بیام...
ات: هوففففف....مردم.....فکر کنم باید بگم....امشب دیگه وقتشه
تو میپرسیدی که به سوهینا بگی رو داداشش کراشی چون شاید بدش بیاد ولی تهش با این رفتارهای عجیبت خودش متوجه میشد پس خودت زودتر میگفتی بهتر بود
سوهینا: خب من اومدم....راستی چی میخواستی بگی...
ات: بیا اینجا بشین بینم....
سوهینا: چیشده....
ات: هیسسسی...آروم....قول بده ناراحت نشی
سوهینا: زر نزن بگو چی شده بینم....
ات: نفس عمیق- هوفففففف......م..من....از...داداشت...خوشم میاد.... -چشماتو بسته بودی
تا چند دقیقه سکوت کردی که آروم چشماتو باز کردی و با صورت پر از ذوق سوهینا مواجه شدی
ات: چ..چیه؟
سوهینا: پس حدسم درست بودددددددد...یسسسسس -بلند
ات: ارومممممم
سوهینا: از ضایع بازی هات معلوم بود
ات: آنقدر ضایع بودم؟
سوهینا: اره
ات: نکنه داداشت فهمیده
سوهینا: نه بابا اون که فکر نکنم فهمیده باشه
ات: هییی....نگفتی چرا داداشت اومده بود
سوهینا: منم نمیدونم.....بابام ماشینو روشن کرد و میخواست بیاد دنبالت که داداشم گفت اون یکار دیگه هم داره برای همین تورو هم میرسونه
ات: آها
سوهینا: نگو که بخاطر داداشم آنقدر خوشگل کردی؟
ات: عمممممم
سوهینا: خنده- مسخره، بیا بریم شام بخوریم
ات: باشه تو برو من لباسمو عوض کنم میام
چند دقیقه رفتی پیششون که همه رفتن سر میز نشستن ولی داداشش نبود
م.س: سونگمین کجاست سوهینا؟
سوهینا: اوممم نمیدونم
سونگمین: اومد- عذر میخوام یه لحظه موبایلم زنگ خورد
م.س: عیبی ندارد ماهم تازه میخواستیم شروع کنیم
پ.س: ات خوب از خودت پذیرایی کن
ات: چشم من که دیگه آنقدر مزاحمتون شدم باهاتون تعارف ندارم
پ.س: لبخند-
م.س: اینو نگو، توهم انگار جزوی از خونوادمون شدی هروقت نیستی دلمون برات تنگ میشه
ات: بازم مرسی که انقدر خوش برخوردید جبران میکنم زحماتتونو
سوهینا: تو لازم نکرده جبران کنی فقط بهمون سر بزن هم من تنها نباشم هم هممون دیگه بهت عادت کردیم
ات: لبخند-
پدر و مادر سوهینا جلوتون بودن تو، سوهینا و سونگمین هم روبه روی اونها بودید سوهینا بین تو و سونگمین بود و بعد از خوردن غذا همتون به جمع کردن میز کمک کردید و بعد شستن ظرف ها رفتید تو اتاقتون
ات: بازم دستتون درد نکنه
م.س: خواهش میکنم گلم نوش جونت، مرسی کمک کردی
- ۱.۲k
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط