پارت ۲
پارت ۲
ویو ا.ت
به خونه مامان نامجون رسیدیم و پیاده شدیم و در زدیم
درو باز کردن و به ترتیب مامان و بابای نامجون و بعدش خواهرش و خالش اومدن سلام و احوال پرسی
مامان نامجون رورا ( اسم دخترشون )
رو ازم گرفت و بغلش کرد و داشت قربون صدقش میرفت
داشتیم وارد هال میشدیم که یونا ( دختر خاله نامجون )
با یه لباس باز و مشکی که پوشیده بود اومد سمتون اول سمت نامجون رفت و با عشوه بغلش کرد
بعدش سمت من برگشت و گفت : عه وا ا.ت تویی؟ اصلا نشناختمت چقدر چاق شدی
بعد سمت نامجون برگشت و گفت : اوپا با هم روی یه تخت جاتون میشه ؟ ( با خنده تمسخر )
نامجون اخمی کرد و گفت : اندام همسر من به هیشکی مربوط نیست ، لطفاً بس کن
خاله نامجون برای اینکه فضا رو عوض کنه یه شوخی کرد و رفتیم نشستیم
خاله نامجون برعکس دخترش زن مهربون و آرومیه
اون شب توی مهمونی من فقط به دو کلمه فکر میکردم : رژیم و تغییر
فلش بک به یه هفته بعد
خودم رو وزن کردم و ۶ کیلو کم کرده بودم ، آره من پای قولم مونده بودم و رژیمم رو شروع کردم البته نه هر رژیمی
برای صبحانه فقط یدونه تخم مرغ آب پز بدون نون میخوردم برای ناهار یدونه سینه مرغ آب پز شده بدون نون و برنج میخوردم و برای شام هم سالاد سبزیجات میخوردم ، بدون هیچ میان وعده ای
البته در کنار رژیم روزانه حدود ۷ کیلومتر میدوم
اندامم تقریباً برگشته به حالت قبل ولی بازم میخواستم رژیمم رو ادامه بدم البته اعتماد به نفسم هم برگشته و دیگه مثل قبل از خودم متنفر نیستم
خوشحالم که نامجون این یه هفته رو به خاطر تورش رفته بود نیویورک ولی امروز میاد و قطعا از این همه کاهش وزن من تعجب میکنه و نمیزاره دیگه همچین رژیمی بگیرم
رورا رو خوابوندم و سمت مبل توی هال رفتم
خواستم بشینم در خونه باز شد و قامت بلند نامجون معلوم شد
سمتش دویدم و بغلش کردم
انگار از این رفتار من تعجب کرده بود ولی اونم فوری منو بغل کرد و روی موهام رو بوسید
منو از خودش جدا کرد و گفت : بزار ببینمت یه هفته ندیده بودمت
به صورتم که حالا از بی روحی در اومده بود و اندامم که خیلی بهتر شده بود نگاه کرد و چشم های گرد شدش رو به چشماش دوخت
نامجون : ا.ت تو چکار کردی ؟
ا.ت : اندامم بهتر نشده ؟ ( با ذوق )
نامجون : آره اندامت که مثل قبل شده ولی با خودت چکار کردی ؟ چجوری اینقدر وزن کم کردی ؟
ا.ت : با رژیم و ورزش
نامجون : چجور رژیم و ورزشی که اینقدر کم کردی ؟
برنامه غذایی و ورزشیم رو براش توضیح دادم
نامجون : ا.ت ! تو فکر نکردی که به خودت آسیب میزنی ؟
ا.ت : خب دوست نداشتم که اندامم اینجوری باشه ( ناراحت و سرش رو انداخت پایین )
نامجون : قربونت برم من میگم که ممکن بود آسیب ببینی
ا.ت : باشه دیگه رژیم اینجوری نمیگیرم ولی رژیم و ورزش عادی رو ادامه میدم
نامجون : اگه به سلامتیت آسیبی نمیزنه من مشکلی ندارم
پریدم بغلش و پاهام رو دور کمرش و دستام رو دور گردنش حلقه کردم گفتم : مرسییی
سرم و نوازش کرد و بوسه ای روش گذاشت
نامجون : اینو یادت باشه که تو هر جوری باشی من بازم عاشقتم .
پایان .
ویو ا.ت
به خونه مامان نامجون رسیدیم و پیاده شدیم و در زدیم
درو باز کردن و به ترتیب مامان و بابای نامجون و بعدش خواهرش و خالش اومدن سلام و احوال پرسی
مامان نامجون رورا ( اسم دخترشون )
رو ازم گرفت و بغلش کرد و داشت قربون صدقش میرفت
داشتیم وارد هال میشدیم که یونا ( دختر خاله نامجون )
با یه لباس باز و مشکی که پوشیده بود اومد سمتون اول سمت نامجون رفت و با عشوه بغلش کرد
بعدش سمت من برگشت و گفت : عه وا ا.ت تویی؟ اصلا نشناختمت چقدر چاق شدی
بعد سمت نامجون برگشت و گفت : اوپا با هم روی یه تخت جاتون میشه ؟ ( با خنده تمسخر )
نامجون اخمی کرد و گفت : اندام همسر من به هیشکی مربوط نیست ، لطفاً بس کن
خاله نامجون برای اینکه فضا رو عوض کنه یه شوخی کرد و رفتیم نشستیم
خاله نامجون برعکس دخترش زن مهربون و آرومیه
اون شب توی مهمونی من فقط به دو کلمه فکر میکردم : رژیم و تغییر
فلش بک به یه هفته بعد
خودم رو وزن کردم و ۶ کیلو کم کرده بودم ، آره من پای قولم مونده بودم و رژیمم رو شروع کردم البته نه هر رژیمی
برای صبحانه فقط یدونه تخم مرغ آب پز بدون نون میخوردم برای ناهار یدونه سینه مرغ آب پز شده بدون نون و برنج میخوردم و برای شام هم سالاد سبزیجات میخوردم ، بدون هیچ میان وعده ای
البته در کنار رژیم روزانه حدود ۷ کیلومتر میدوم
اندامم تقریباً برگشته به حالت قبل ولی بازم میخواستم رژیمم رو ادامه بدم البته اعتماد به نفسم هم برگشته و دیگه مثل قبل از خودم متنفر نیستم
خوشحالم که نامجون این یه هفته رو به خاطر تورش رفته بود نیویورک ولی امروز میاد و قطعا از این همه کاهش وزن من تعجب میکنه و نمیزاره دیگه همچین رژیمی بگیرم
رورا رو خوابوندم و سمت مبل توی هال رفتم
خواستم بشینم در خونه باز شد و قامت بلند نامجون معلوم شد
سمتش دویدم و بغلش کردم
انگار از این رفتار من تعجب کرده بود ولی اونم فوری منو بغل کرد و روی موهام رو بوسید
منو از خودش جدا کرد و گفت : بزار ببینمت یه هفته ندیده بودمت
به صورتم که حالا از بی روحی در اومده بود و اندامم که خیلی بهتر شده بود نگاه کرد و چشم های گرد شدش رو به چشماش دوخت
نامجون : ا.ت تو چکار کردی ؟
ا.ت : اندامم بهتر نشده ؟ ( با ذوق )
نامجون : آره اندامت که مثل قبل شده ولی با خودت چکار کردی ؟ چجوری اینقدر وزن کم کردی ؟
ا.ت : با رژیم و ورزش
نامجون : چجور رژیم و ورزشی که اینقدر کم کردی ؟
برنامه غذایی و ورزشیم رو براش توضیح دادم
نامجون : ا.ت ! تو فکر نکردی که به خودت آسیب میزنی ؟
ا.ت : خب دوست نداشتم که اندامم اینجوری باشه ( ناراحت و سرش رو انداخت پایین )
نامجون : قربونت برم من میگم که ممکن بود آسیب ببینی
ا.ت : باشه دیگه رژیم اینجوری نمیگیرم ولی رژیم و ورزش عادی رو ادامه میدم
نامجون : اگه به سلامتیت آسیبی نمیزنه من مشکلی ندارم
پریدم بغلش و پاهام رو دور کمرش و دستام رو دور گردنش حلقه کردم گفتم : مرسییی
سرم و نوازش کرد و بوسه ای روش گذاشت
نامجون : اینو یادت باشه که تو هر جوری باشی من بازم عاشقتم .
پایان .
- ۴.۲k
- ۱۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط