Part:4🐣
Part:4🐣
سونا کمی بر نشستن روی مبل مکث کرد نامجون که متوجه حرکت سونا شد از او پرسید....
_چرا نمیشینی؟
_آخه شاید مبلتون خراب بشه کل لباسام خیسه..
نامجون هیزوم های بیشتری داخل شومینه انداخت بعد هم هات چاکلتش که داخل دستانش بود را به سونا داد...
_بگیرش..
_ممنونم آقای نامجون..
_همینجا بمون تا برم برات لباس بیارم..
_نه لازم نیست نمیخوام باعث زحمتتون شم..
اما نامجون حرف سونا را نشنیده گرفت طبقه بالا رفت یک هودی بلند به رنگ مشکی برای سونا آورد سونا که هات چاکلتش تموم شده بود هودی را از دست نامجون گرفت و به سمت جایی رفت تا نامجون دیدی از او نداشته باشد و لباس هایش را به راحتی عوض کند....
وقتی که کامل لباس های خیس شده را از تن خارج کرد آنهارا داخل پلاستیکی قرار داد و بعد هم داخل کیفش گذاشت...
سمت پذیرایی رفت و روبه روی نامجون نشست....
_آقای نامجون واقعا ازتون ممنونم..
_وظیفه انسانی بود خانم ...
نامجون حرفش را قطع کرد انگاری که چیزی یادش آمده باشه...
_راستی خانم سونا چه چیزی شمارو به خونه ی من کشیده ..
سونا خجالت زده چند تار مویش را به عقب باز گرداند گونه هایش از خجالت قرمز شده بود...
_آمم راستش خواستم خواهش کنم که به دیبرستان ما یعنی هوانگ مین برگردید..
_خیلی دلم میخواد اما بقیه معلما و مدیر راضی نیستند..
سونا سریع حرف نامجون را قطع کرد...
_نه نه اصلا اونطوری که فکر میکنید نیست در واقع همه عاشق تدریستون هستن منم همینطور اوایل زبانم افتضاح بود اما با گذشت همین چند جلسه پیشرفت خوبی داشتم...
_که اینطور،پس شما عاشق تدریس من هستید خانم سونا..
_بله بله شما واقعا فوق العاده اید*خجالت زده*
_شنیدن این همه تعریف برای من باعث افتخار هست خانم سونا..
سونا که درجه بدنش از شدت گرما و خجالت بالا رفته بود تعظیمی کرد کولش را برداشت و از نامجون خداحافظی کرد.....
_خدانگهدار آقای نامجون شمارو در دبیرستان میبینم..
بعد هم بدون اینکه منتظر شنیدن حرفی از طرف نامجون باشد از خانه بیرون آمد...
'................................................................'
[فردا ساعت ۱۰ صبح | به وقت سئول☀️]
دانش آموزا با دیدن قامت نامجون لحظه ای ماتشان بُرد با خود میگفتند:
_این مرد مگه انتقالی نگرفته بود ..پس چطور؟چطور باز هم کابوسای ما شروع شد...
_سلام به همگی بنا به دلایلی من باز هم برگشتم و این بار کل سال رو در کنار هم هستیم کسی سوالی نداره؟
هیچکس حرفی نزد...
_خوبه..
نامجون نکات را بر روی تخته نوشت چیزی که ذهن دانش آموزا رو درگیر کرده بود این بود..
_این معلم سرسخت امروز مثل یک شیطان شکنجه گر رفتار نکرد ..نه به کسی موقع اشتباهاتش تنبیه بدنی داد و نه داد زد چه دلیلی پشت آن است...
شاید نه دیبرستان نه دانش آموزا نه دوستای سونا و حتی خود سونا نمیدانستند اما با وجود غیبت امروز سونا نامجون عجیب ساکت و گوشه گیر بود......
استادی که معتقد بود رابطه دانش آموز و استاد فقط به واسطه درس است حالا چنین گرفتار شاگرد خود شده بود که حتی ندیدن او در کلاس باعث دیوونه شدنش میشد.........
ادامه دارد^^^^^^^^^^^^^^^
سونا کمی بر نشستن روی مبل مکث کرد نامجون که متوجه حرکت سونا شد از او پرسید....
_چرا نمیشینی؟
_آخه شاید مبلتون خراب بشه کل لباسام خیسه..
نامجون هیزوم های بیشتری داخل شومینه انداخت بعد هم هات چاکلتش که داخل دستانش بود را به سونا داد...
_بگیرش..
_ممنونم آقای نامجون..
_همینجا بمون تا برم برات لباس بیارم..
_نه لازم نیست نمیخوام باعث زحمتتون شم..
اما نامجون حرف سونا را نشنیده گرفت طبقه بالا رفت یک هودی بلند به رنگ مشکی برای سونا آورد سونا که هات چاکلتش تموم شده بود هودی را از دست نامجون گرفت و به سمت جایی رفت تا نامجون دیدی از او نداشته باشد و لباس هایش را به راحتی عوض کند....
وقتی که کامل لباس های خیس شده را از تن خارج کرد آنهارا داخل پلاستیکی قرار داد و بعد هم داخل کیفش گذاشت...
سمت پذیرایی رفت و روبه روی نامجون نشست....
_آقای نامجون واقعا ازتون ممنونم..
_وظیفه انسانی بود خانم ...
نامجون حرفش را قطع کرد انگاری که چیزی یادش آمده باشه...
_راستی خانم سونا چه چیزی شمارو به خونه ی من کشیده ..
سونا خجالت زده چند تار مویش را به عقب باز گرداند گونه هایش از خجالت قرمز شده بود...
_آمم راستش خواستم خواهش کنم که به دیبرستان ما یعنی هوانگ مین برگردید..
_خیلی دلم میخواد اما بقیه معلما و مدیر راضی نیستند..
سونا سریع حرف نامجون را قطع کرد...
_نه نه اصلا اونطوری که فکر میکنید نیست در واقع همه عاشق تدریستون هستن منم همینطور اوایل زبانم افتضاح بود اما با گذشت همین چند جلسه پیشرفت خوبی داشتم...
_که اینطور،پس شما عاشق تدریس من هستید خانم سونا..
_بله بله شما واقعا فوق العاده اید*خجالت زده*
_شنیدن این همه تعریف برای من باعث افتخار هست خانم سونا..
سونا که درجه بدنش از شدت گرما و خجالت بالا رفته بود تعظیمی کرد کولش را برداشت و از نامجون خداحافظی کرد.....
_خدانگهدار آقای نامجون شمارو در دبیرستان میبینم..
بعد هم بدون اینکه منتظر شنیدن حرفی از طرف نامجون باشد از خانه بیرون آمد...
'................................................................'
[فردا ساعت ۱۰ صبح | به وقت سئول☀️]
دانش آموزا با دیدن قامت نامجون لحظه ای ماتشان بُرد با خود میگفتند:
_این مرد مگه انتقالی نگرفته بود ..پس چطور؟چطور باز هم کابوسای ما شروع شد...
_سلام به همگی بنا به دلایلی من باز هم برگشتم و این بار کل سال رو در کنار هم هستیم کسی سوالی نداره؟
هیچکس حرفی نزد...
_خوبه..
نامجون نکات را بر روی تخته نوشت چیزی که ذهن دانش آموزا رو درگیر کرده بود این بود..
_این معلم سرسخت امروز مثل یک شیطان شکنجه گر رفتار نکرد ..نه به کسی موقع اشتباهاتش تنبیه بدنی داد و نه داد زد چه دلیلی پشت آن است...
شاید نه دیبرستان نه دانش آموزا نه دوستای سونا و حتی خود سونا نمیدانستند اما با وجود غیبت امروز سونا نامجون عجیب ساکت و گوشه گیر بود......
استادی که معتقد بود رابطه دانش آموز و استاد فقط به واسطه درس است حالا چنین گرفتار شاگرد خود شده بود که حتی ندیدن او در کلاس باعث دیوونه شدنش میشد.........
ادامه دارد^^^^^^^^^^^^^^^
- ۸۵۶
- ۱۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط