پارت نهم☆
پارت نهم☆
یه نیم ساعتی تو تراس موندم و بعد خواستم بیام طبقه پایین یچیزی پیدا کنم واسه خوردن از صب هیچی نخورده بودم اینا هم انگار نه انگار من تازه اومدم اینجا داشتم از پله ها پایین میومدم که یونگی رو پایین پله ها دیدم
من:یونگیییی وایسا یه لحظه
خواستم از پله ها بیام پایین که از شانس گندم پام پیچ خورد و از بالای پله ها تا اخرین پله غل خوردم و افتادم رو زمینبی حرکت همونجا موندم یونگی دسپاچه دویید سمتم
یونگی:سول خوبی؟صدامو میشنوی
خواست بلندم کنه که یهو زدم زیر خنده
من:نگران نباش زندم داشتم شوخی میکردم
یونگی:دیوونه نمی تونی چلو پاتو نگا کنی می تونی راه بری؟
من:بزار ببینم کمکم کن بلندشم
یونگی مچ دستم رو کشید و از جام بزور بلند شدم که یهو متوجه دستام شد که وقتی با شدت خوردم زمین زخمی شدن
یونگی:دستات زخمی شدن
من:ها؟نه چیزی نیس خوب میشن
یونگی عصبی همونطور که مچه دستم و گرفته بود من و کشید و پرت کرد رو مبل
من:چته همین الان بود که خوردم زمین
یه جعبه آورد و خودش هم نشست روبه روم
یونگی:دستاتو بیار جلو دستام رو گرفتم جلوش زخمم رو زد عفونی کرد و بعدش با باند بست منم همونطوری محو تماشای چشمای سیاهش بودم
من:نگرانم شدی؟
یونگی که کارش تموم شد جعبه رو گذاشت رو میز
یونگی:چرا باید نگران تو باشم
من:از یه طرف میگی دوسم نداری از یه طرف هم نگرانمی
یونگی:گفتم نگرانت نیستم
خواست بلند شه که نزاشتم
من:لطفا نرو
یونگی:حوصلتو ندارم
من:ولی من عاشقتم
یونگی:می خوای باور کنم؟می خوای منم عاشقت بشم؟دخترایی مثل تو دورو برم زیادن
دستامو دور گردنش حلقه کردم و لبامو به لباش نزدیک کردم فکر کرد می خوام لباشو ببوسم ولی تغییر مسیر دادم و پیشونیش رو بوسیدم
من:من با اون دخترا فرق دارم
اینو گفتم و از جام بلند شدم رفتم سمت اتاقی که قرار بود توش بمونم
یه نیم ساعتی تو تراس موندم و بعد خواستم بیام طبقه پایین یچیزی پیدا کنم واسه خوردن از صب هیچی نخورده بودم اینا هم انگار نه انگار من تازه اومدم اینجا داشتم از پله ها پایین میومدم که یونگی رو پایین پله ها دیدم
من:یونگیییی وایسا یه لحظه
خواستم از پله ها بیام پایین که از شانس گندم پام پیچ خورد و از بالای پله ها تا اخرین پله غل خوردم و افتادم رو زمینبی حرکت همونجا موندم یونگی دسپاچه دویید سمتم
یونگی:سول خوبی؟صدامو میشنوی
خواست بلندم کنه که یهو زدم زیر خنده
من:نگران نباش زندم داشتم شوخی میکردم
یونگی:دیوونه نمی تونی چلو پاتو نگا کنی می تونی راه بری؟
من:بزار ببینم کمکم کن بلندشم
یونگی مچ دستم رو کشید و از جام بزور بلند شدم که یهو متوجه دستام شد که وقتی با شدت خوردم زمین زخمی شدن
یونگی:دستات زخمی شدن
من:ها؟نه چیزی نیس خوب میشن
یونگی عصبی همونطور که مچه دستم و گرفته بود من و کشید و پرت کرد رو مبل
من:چته همین الان بود که خوردم زمین
یه جعبه آورد و خودش هم نشست روبه روم
یونگی:دستاتو بیار جلو دستام رو گرفتم جلوش زخمم رو زد عفونی کرد و بعدش با باند بست منم همونطوری محو تماشای چشمای سیاهش بودم
من:نگرانم شدی؟
یونگی که کارش تموم شد جعبه رو گذاشت رو میز
یونگی:چرا باید نگران تو باشم
من:از یه طرف میگی دوسم نداری از یه طرف هم نگرانمی
یونگی:گفتم نگرانت نیستم
خواست بلند شه که نزاشتم
من:لطفا نرو
یونگی:حوصلتو ندارم
من:ولی من عاشقتم
یونگی:می خوای باور کنم؟می خوای منم عاشقت بشم؟دخترایی مثل تو دورو برم زیادن
دستامو دور گردنش حلقه کردم و لبامو به لباش نزدیک کردم فکر کرد می خوام لباشو ببوسم ولی تغییر مسیر دادم و پیشونیش رو بوسیدم
من:من با اون دخترا فرق دارم
اینو گفتم و از جام بلند شدم رفتم سمت اتاقی که قرار بود توش بمونم
- ۵۹
- ۱۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط