پارت

#پارت24
"عاطفه"
"خداروشکر که مهری بود!"
در همین مدت زمانِ کمی که از آشناییشان میگذشت ، علاقه ی زیادی نسبت به مهری پیدا کرده بود !
بعد از این که زنگ زد و پیشنهاد داد بیرون بروند ، روحیه اش بهتر شده بود و کمی از بغض گلویش کم شده بود .
تصمیم داشت امشب هر طور شده با او درد و دل کند .
شاید حرف زدن با مهری باری از غمِ روی دوشش کم میکرد .
رژ قرمزش را یک بار دیگر روی لب هایش کشید و شالش را مرتب کرد .
رو به عکس فرشید گفت :
"امشب رو میخوام برای خودم باشم "
لبخندی زد
"امشب نمیخوام بهت فکر کنم "
...
"روزبه‌"
لبه ی کلاهش را پایین داده و دست هایش در جیب شلوارش بود .
با نوک پای چپش روی زمین ضرب گرفته و بغل پیاده رو ایستاده و رویش به سمت خیابان بود !
با چشمانش حرکات تند و سریع ماشین ها را دنبال می کرد .
انتظار کشیدن همیشه کلافه اش می کرد !
بهنام و فرشید ، رفته بودند تا مغازه ی روبرویی ، گفته بودند زود می آیند ولی تا الان ۴۰ دقیقه معطلش کرده بودند .
اخم هایش به شدت در هم بود .
همچنان نگاهش به ماشین ها بود که دختری از تاکسی پیاده شد ...
با دیدنش اخم هایش باز شد و با چشمانی گرد نگاهش کرد ...
توقع نداشت اینجا ببیندش .
از دور نگاهش میکرد .
انگار اوهم منتظر بود .
نگاهش بین ساعت و این ور و آن ور در گردش بود که شنید چند نفری مزاحمش شدند.
+خوشگله! چرا تنهایی؟؟؟
_جوووون عجب چیزیه !
دستش درون جیب شلوارش مشت شد .
مهری رویش را برگرداند وچند قدمی جلو رفت ، اما بازهم پشت سرش بودند .
+هی خانومی ما هم ببر با خودت خب!
فکش فشرده شد ، دیگر ایستادن را جایز ندانست.
جلو رفت و صدایش کرد :
+ مهرنوش بیا من اینجام !
بی ارده به اسم کوچک خواندش !
مهرنوش برگشت و نگاهش کرد .
در نگاه اول به خاطر کلاه لبه دار و شال دور گردنش نشناختش اما وقتی روزبه جلوتر رفت ، شناختش !
روزبه تا صورتش را دید ، متوجه ترس و اشک حلقه زده در چشمانش شد ... دستش را گرفت و پشت خودش کشیدش و روبه مزاحم ها گفت : برید رد کارتون !
مهری خشکش زده بود !
هم از دیدن ناگهانی اش و هم از تماس و نزدیکی دستانش !
+ داداش دیر رسیدی ! ما زودتر رزو کردیم .
جملات همانند آتشی به جانش نشست .
دست مهری را رها کرد و یعقه اش را گرفت .
قدش خیلی بلند تر بود و روی کل هیکلش تسلط داشت
روی صورتش خم شد و گفت :
جرات داری یه بار دیگ حرفت رو تکرار کن عوضی .
و یعقه اش را بیشتر فشرد .
پسر دیگری که همراش بود دست روزبه را چسبید و گفت :
_ولش کن داداش شکر خورد ، چه میدونست خانوم با شماس !
مهری رنگش مثل گچ سفید شده بود.
می ترسید کسی متوجه هویت روزبه شود و در آن صورت واویلا ...
_تروخدا ولش کن بیا عقب ...
اما مگر روزبه توجه می کرد؟
به قصد کشت یعقه اش را فشار می داد.
مهری جیغ کشید :
روزبه !کشتیش ولش کن.

با یه ضربه به عقب هلش داد .
پسر عقب عقب رفت و با پشت زمین خورد .
_گمشید همین الان ، وگرنه تضمین نمیکنم زنده بزارمتون .

....
دیدگاه ها (۱)

#پارت25هر کدام دوپا داشتند ، دو پای دیگر هم قرض گرفته و دَر ...

#پارت26مهرنوش نق نق کنان گفت :+اصلا معلوم هست شما کجا میری...

#پارت23از آسانسور بیرون آمد .دست در جیب شلوارش کرد که کلید ه...

#پارت22کنار شاهرخ نشست و به روزبه که سمت دیگر شاهرخ بود گفت ...

☬⁠。⁠)⁩ عشق آغشته به خون (。☬⁠。⁠)⁩(。☬⁠。⁠)⁩پارت ۱۰۰ (。☬⁠。⁠)⁩جلو...

زخم کهنه پارت ۴۶ تهیونگ هم حتما می آد بنابراین کیک رو برداشت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط