همه ی آدم ها بلاخره یک روزی خسته میشن، دیگه صبح ها که از

همه ی آدم ها بلاخره یک روزی خسته میشن، دیگه صبح ها که از خواب بیدار میشن‌ واسشون مهم‌ نیست که شب که خواب بودن‌ کجا، چند نفر مردن و کجا بمب گذاری شده.
یا دیشب که خواب بودن دل چند نفر شکسته و از غصه خوابشون نبرده.
یک تیکه چوبن که فقط به زور دارن زمان‌ رو رد می‌کنن...
دیگه واسشون مهم‌نیست گوشیشون رو هر دقیقه زیر و رو کنن‌که شاید فرجی شده باشه و از کسی که منتظرش هستن خبری شده باشه یا تک زنگ اشتباهی ای روی گوشیشون افتاده باشه و همون رو بکنن تنها دل خوشی روزهاشون...
دیگه وقتی تنها تو خیابون راه میرن واسه خودشون بستنی نمیخرن.
خنده های الکی شون رو دیگه کسی نمیبینه و همه یادشون میره که همچین آدمی ام‌ تو زندگی شون وجود داشته،
یادشون میره که این‌ آدم چجوری واسه چیزی که می خواست خودش رو به آب و آتیش میزد و دنیارو بهم می ریخت،
هرکسی‌ ببینتشون باور نمی کنه اینا هم روزی دلشون با صدای کسی می لرزیده و چشماشون اینقدر بی تفاوت نبوده نسبت به همه چیز و همه کس...
این آدما تو دنیای گذشتشون موندن و دیگه دست از تلاش کردن واسه رسیدن به چیزی و کسی که دوسش داشتن برداشتن، امیدشون ر‌و ازشون گرفتن.
دیدگاه ها (۱)

یه شب که دلم از عالم و آدم پر بود گفت: نگران نباش دیوونه، فک...

زندگی کردن یعنی شناختن حقیقت خویشتن! شناختن آن خود حقیقی و ب...

من اسیرم عاشقم عاشق تر از افسانه هابا خیال روی تو من ماندم و...

از خانه ی تاریکم که رفتیسلام مرا ...به پس کوچه های باریک آدم...

وسط دعوا گفت: «هر کاری می‌خوای بکن.»ولی من دقیقاً همین رو نم...

ㅤㅤㅤㅤㅤㅤ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤ‌∶ гг #...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط