مردی در پیاده رو، روی پل رودخانه شرقی در نیویورک با ذهنی

مردی در پیاده رو، روی پل رودخانه شرقی در نیویورک با ذهنی بسیار مغشوش قدم می زد.

در واقع بیش ازاین ها آشفته بود خیال خودکشی داشت در نظر داشت از حفاظ پل بالا برود و خود را در آب بیاندارد .زندگی به نظرش خالی و پوچ و بی معنا می رسید .احساس می کرد که نویسندگی که ده ها سال زندگیش را وقف آن کرده بود پوچ است و ارزشی ندارد. در زندگی اش واقعا چه کرده بود؟

همان طور که ایستاده بود و به تاریکی و چرخش آب خیره شده بود و می کوشید شهامتش را جمع کند و کار را به پایان برساند صدایی هیجان زده فکرش گسیخت.

زنی جوان گفت: ببخشید متاسفم که مزاحم خلوتتان شدم شما کریستوفرد آنتونی نویسنده نیستید؟

مرد با بی تفاوتی به تصدیق سر تکان داد.

امیدوارم که اشکالی نداشته باشد که حضورتان آمدم فقط می خواستم بگویم کتاب های شما چه تحولی در زندگی من پدید اورده است! کمکم کردند تا به مدارج بالایی برسم، فقط می خواستم از شما تشکر کنم.

آنتونی گفت: نه عزیز من این من هستم که باید از شما تشکر کنم، و چرخید و پشت به رود کرد و به سوی خانه اش راه افتاد.

کار نیک کردن خرج چندانی ندارد .نیکوکاری لزوما عملی پر آب و تاب و قهرمانانه نباید باشد. اثر یک کلام ساده خوب و یک تعریف می تواند راه درازی را بپیماید، درازتر از آن چه که ما می دانیم. گاه حتی می تواند ناجی یک زندگی باشد.
دیدگاه ها (۱)

هنگامی که ناسا برنامه ریزی برای فرستادن فضانوردان به فضا را ...

همه درصف ایستاده بودند و به نوبت آرزوهایشان را می گفتند. بعض...

روزی مردی برای خود خانه ای بزرگ و زیبا خرید که حیاطی بزرگ با...

توضیح دهید که چگونه می توان با استفاده از یک فشارسنج، ارتفاع...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط