چون زلف توام جانا در عین پریشانی

چون زلف توام جانا در عین پریشانی
چون باد سحرگاهم در بی‌سروسامانی
من خاکم و من گردم من اشکم و من دردم
تو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جانی
خواهم که ترا در بر بنشانم و بنشینم
تا آتش جانم را بنشینی و بنشانی
ای شاهد افلاکی در مستی و در پاکی
من چشم ترا مانم تو اشک مرا مانی
در سینه سوزانم مستوری و مهجوری
در دیده بیدارم پیدایی و پنهانی
من زمزمه عودم تو زمزمه پردازی
من سلسله موجم تو سلسله جنبانی
از آتش سودایت دارم من و دارد دل
داغی که نمی‌بینی دردی که نمی‌دانی
دل با من و جان بی‌تو نسپاری و بسپارم
کام از تو و تاب از من نستانم و بستانی
ای چشم رهی سویت کو چشم رهی‌جویت ؟
روی از من سر گردان شاید که نگردانی
دیدگاه ها (۰)

آن قدر با آتش دل ساختم تا سوختمبی‌تو ای آرام جان یا ساختم یا...

ساقیا! بده جامی، زان شراب روحانیتا دمی برآسایم زین حجاب جسما...

جان من گر دل به دست دلستانی داشتیرحم بر خون دل آزرده جانی دا...

ای دلبری کز دلبران همتا نمی‌بینم تو رااز من نمی‌گیرد کران غم...

چون زلف تو ام جانا در عین پریشانیچون باد سحرگاهم در بی سر و ...

من خاکم و من گردم من اشکم و من دردمتو مهری و تو نوری تو عشقی...

چون زلف تو ام جانا در عین پریشانیچون باد سحرگاهم در بی سر و ...

چون زلف تو ام جانا در عین پریشانیچون باد سحرگاهم در بی سر و ...

چون زلف تو ام جانا در عین پریشانیچون باد سحرگاهم در بی سر و ...

چون زلف تو ام جانا در عین پریشانیچون باد سحرگاهم در بی سر و ...

چون زلف تو ام جانا در عین پریشانیچون باد سحرگاهم در بی سر و ...

چون زلف تو ام جانا در عین پریشانیچون باد سحرگاهم در بی سر و ...

چون زلف تو ام جانا در عین پریشانیچون باد سحرگاهم در بی سر و ...

۸۳۰چون زلف تو ام جانا در عین پریشانیچون باد سحرگاهم در بی سر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط