𝐓𝐡𝐞 𝐩𝐫𝐢𝐧𝐜𝐞𝐬𝐬, 𝐥𝐚𝐬𝐭 𝐬𝐦𝐢𝐥𝐞
𝐓𝐡𝐞 𝐩𝐫𝐢𝐧𝐜𝐞𝐬𝐬, 𝐥𝐚𝐬𝐭 𝐬𝐦𝐢𝐥𝐞
:𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟔
صبح روز بعد، قصر حالوهوای عجیبی داشت.
خبر بازگشت شاهزاده چوی جونگ هو بین خدمتکاران پیچیده بود.
سئول اما بیشتر از هر چیزی به گفتوگوی شب گذشته فکر میکرد.
بالاخره دوست کودکیاش را پیدا کرده بود؛ همان کسی که سالها منتظرش بود.
جونگکوک در حیاط پشتی قصر مشغول تمرین نمایش بود.
اما ذهنش اصلاً روی کارش متمرکز نبود.
حرفهای جونگ هو هنوز در گوشش تکرار میشد.
او میدانست نزدیک شدنش به پرنسس برای بعضیها قابل قبول نخواهد بود.
چند ساعت بعد، یکی از نگهبانان به سراغش آمد.
«دلقک جئون، شاهزاده جونگ هو میخوان شما رو ببینن.»
جونگکوک لحظهای مکث کرد و سپس به سمت تالار رفت.
حس خوبی نسبت به این ملاقات نداشت.
جونگ هو در تالار تنها ایستاده بود.
وقتی جونگکوک وارد شد، با آرامش به سمتش برگشت.
«میدونی چرا خواستم ببینمت؟»
جونگکوک سرش را پایین انداخت و گفت: «حدس میزنم مربوط به پرنسسه.»
جونگ هو لبخند کوتاهی زد.
«تو بیش از حد به سئول نزدیک شدی.»
جونگکوک جواب داد: «من فقط وظیفهم رو انجام میدم.»
جونگ هو گفت: «وظیفهی یک دلقک، سرگرم کردن درباره؛ نه وارد شدن به زندگی پرنسس.»
جونگکوک چیزی نگفت.
او میدانست جایگاهش در قصر بسیار پایینتر از جایگاه سئول است.
اما برای اولین بار، حاضر نبود به خاطر حرف دیگران از او فاصله بگیرد.
«من قصد بیاحترامی ندارم، اعلیحضرت.»
جونگ هو نزدیکتر آمد و با صدایی آرام گفت:
«پس ثابتش کن.»
جونگکوک با تعجب نگاهش کرد.
«چطور؟»
«از فردا دیگه اجازه نداری برای پرنسس اجرا کنی.»
جونگکوک برای لحظهای ساکت ماند.
جونگ هو ادامه داد: «و بهتره تا جای ممکن ازش فاصله بگیری.»
بعد بدون اینکه منتظر جواب بماند، از تالار خارج شد.
جونگکوک همانجا ایستاد.
میدانست مخالفت مستقیم میتواند برایش دردسر بزرگی درست کند.
اما چیزی بیشتر از دستور شاهزاده ذهنش را آزار میداد.
اینکه دوباره مجبور شود سئول را از دست بدهد.
آن طرف قصر، سئول منتظر اجرای عصرانهی جونگکوک بود.
وقتی ساعت مقرر رسید، خبری از او نشد.
دقایق گذشتند و تالار همچنان خالی بود.
سئول برای اولین بار احساس کرد چیزی درست نیست.
یکی از ندیمهها گفت: «پرنسس، شاید دلقک برنامهی دیگهای داشته.»
سئول آرام جواب داد: «نه... اون هیچوقت بدون دلیل نمیاد.»
سپس از جایش بلند شد و مستقیم به سمت حیاط پشتی رفت.
جونگکوک را کنار دیوار سنگی پیدا کرد.
او لباس نمایش را در دست گرفته بود و به باغ خیره شده بود.
سئول نزدیک شد و پرسید: «چرا امروز نیومدی؟»
جونگکوک برگشت، اما چیزی نگفت.
سئول قدمی جلو رفت.
«جونگکوک، اتفاقی افتاده؟»
او بالاخره گفت: «بهتره دیگه برای شما اجرا نکنم.»
سئول با تعجب پرسید: «چرا؟»
جونگکوک نگاهش را پایین انداخت و گفت: «چون این چیزی نیست که قصر میخواد.»
سئول چند لحظه ساکت ماند.
بعد با صدایی آرام اما محکم گفت: «اما من قصر نیستم.»
جونگکوک سرش را بالا آورد و به او نگاه کرد.
سئول ادامه داد: «من خودم میخوام تو اینجا باشی.»
جونگکوک لبخند کوچکی زد.
اما هنوز نگرانی در چشمانش دیده میشد.
او میدانست این تازه شروع ماجراست.
چون اگر کسی متوجه رابطهی میان آنها میشد، دیگر فقط یک دلقک ساده نبود که در خطر قرار میگرفت.
و حالا که سئول تصمیم گرفته مقابل خواستهی قصر بایسته، اولین رویارویی واقعی او با جونگ هو نزدیکه... 👑🔥
پارت بعدی رو از دست ندین؛ چون جونگ هو قراره پیشنهادی به سئول بده که همهچیز رو تغییر میده.
اگر از این پارت خوشتون اومد، با لایک و کامنتهاتون از فیک حمایت کنید. 🖤🌹
:𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟔
صبح روز بعد، قصر حالوهوای عجیبی داشت.
خبر بازگشت شاهزاده چوی جونگ هو بین خدمتکاران پیچیده بود.
سئول اما بیشتر از هر چیزی به گفتوگوی شب گذشته فکر میکرد.
بالاخره دوست کودکیاش را پیدا کرده بود؛ همان کسی که سالها منتظرش بود.
جونگکوک در حیاط پشتی قصر مشغول تمرین نمایش بود.
اما ذهنش اصلاً روی کارش متمرکز نبود.
حرفهای جونگ هو هنوز در گوشش تکرار میشد.
او میدانست نزدیک شدنش به پرنسس برای بعضیها قابل قبول نخواهد بود.
چند ساعت بعد، یکی از نگهبانان به سراغش آمد.
«دلقک جئون، شاهزاده جونگ هو میخوان شما رو ببینن.»
جونگکوک لحظهای مکث کرد و سپس به سمت تالار رفت.
حس خوبی نسبت به این ملاقات نداشت.
جونگ هو در تالار تنها ایستاده بود.
وقتی جونگکوک وارد شد، با آرامش به سمتش برگشت.
«میدونی چرا خواستم ببینمت؟»
جونگکوک سرش را پایین انداخت و گفت: «حدس میزنم مربوط به پرنسسه.»
جونگ هو لبخند کوتاهی زد.
«تو بیش از حد به سئول نزدیک شدی.»
جونگکوک جواب داد: «من فقط وظیفهم رو انجام میدم.»
جونگ هو گفت: «وظیفهی یک دلقک، سرگرم کردن درباره؛ نه وارد شدن به زندگی پرنسس.»
جونگکوک چیزی نگفت.
او میدانست جایگاهش در قصر بسیار پایینتر از جایگاه سئول است.
اما برای اولین بار، حاضر نبود به خاطر حرف دیگران از او فاصله بگیرد.
«من قصد بیاحترامی ندارم، اعلیحضرت.»
جونگ هو نزدیکتر آمد و با صدایی آرام گفت:
«پس ثابتش کن.»
جونگکوک با تعجب نگاهش کرد.
«چطور؟»
«از فردا دیگه اجازه نداری برای پرنسس اجرا کنی.»
جونگکوک برای لحظهای ساکت ماند.
جونگ هو ادامه داد: «و بهتره تا جای ممکن ازش فاصله بگیری.»
بعد بدون اینکه منتظر جواب بماند، از تالار خارج شد.
جونگکوک همانجا ایستاد.
میدانست مخالفت مستقیم میتواند برایش دردسر بزرگی درست کند.
اما چیزی بیشتر از دستور شاهزاده ذهنش را آزار میداد.
اینکه دوباره مجبور شود سئول را از دست بدهد.
آن طرف قصر، سئول منتظر اجرای عصرانهی جونگکوک بود.
وقتی ساعت مقرر رسید، خبری از او نشد.
دقایق گذشتند و تالار همچنان خالی بود.
سئول برای اولین بار احساس کرد چیزی درست نیست.
یکی از ندیمهها گفت: «پرنسس، شاید دلقک برنامهی دیگهای داشته.»
سئول آرام جواب داد: «نه... اون هیچوقت بدون دلیل نمیاد.»
سپس از جایش بلند شد و مستقیم به سمت حیاط پشتی رفت.
جونگکوک را کنار دیوار سنگی پیدا کرد.
او لباس نمایش را در دست گرفته بود و به باغ خیره شده بود.
سئول نزدیک شد و پرسید: «چرا امروز نیومدی؟»
جونگکوک برگشت، اما چیزی نگفت.
سئول قدمی جلو رفت.
«جونگکوک، اتفاقی افتاده؟»
او بالاخره گفت: «بهتره دیگه برای شما اجرا نکنم.»
سئول با تعجب پرسید: «چرا؟»
جونگکوک نگاهش را پایین انداخت و گفت: «چون این چیزی نیست که قصر میخواد.»
سئول چند لحظه ساکت ماند.
بعد با صدایی آرام اما محکم گفت: «اما من قصر نیستم.»
جونگکوک سرش را بالا آورد و به او نگاه کرد.
سئول ادامه داد: «من خودم میخوام تو اینجا باشی.»
جونگکوک لبخند کوچکی زد.
اما هنوز نگرانی در چشمانش دیده میشد.
او میدانست این تازه شروع ماجراست.
چون اگر کسی متوجه رابطهی میان آنها میشد، دیگر فقط یک دلقک ساده نبود که در خطر قرار میگرفت.
و حالا که سئول تصمیم گرفته مقابل خواستهی قصر بایسته، اولین رویارویی واقعی او با جونگ هو نزدیکه... 👑🔥
پارت بعدی رو از دست ندین؛ چون جونگ هو قراره پیشنهادی به سئول بده که همهچیز رو تغییر میده.
اگر از این پارت خوشتون اومد، با لایک و کامنتهاتون از فیک حمایت کنید. 🖤🌹
- ۱.۹k
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط