الماسی گم شده در مه 💎🌫️
الماسی گم شده در مه 💎🌫️
پارت ۱۷
از زبان: نویسنده ✍️ (بازم چاتیپاتی اومد کمک نویسنده🗿🎀)
[همچنان کنار برکه...💧☀️]
{گلبرگهای سفید هنوز آروم روی آب شناور بودن.🤍🍃}
هانائو:*لبخند زد و آروم یکی از گلبرگها رو از روی سطح آب برداشت.* 🥹🤍
روباه:*از جاش بلند شد و کنار هانائو نشست.* 🦊
مویچیرو:*آروم به اون دوتا نگاه میکرد.*
{همون لحظه...}
روباه:*یهویی آروم دمش رو دور مچ پای هانائو پیچید.* 🦊🤍
هانائو:*با تعجب خندید.* هه؟ کوچولو...🥹💖
مویچیرو:*لبخند خیلی کمرنگی زد.* ...فکر کنم دیگه کاملاً دوستت داره.
هانائو:*با خوشحالی روباه رو نوازش کرد.* منم خیلی دوستش دارم. 🙂🌸
{چند لحظه بعد...}
روباه:*آروم از هانائو فاصله گرفت و دوباره چند قدم جلو رفت.*
هانائو:*بلند شد.* بازم میخواد یه جا ببرتمون؟
مویچیرو:*سرش رو تکون داد.* ...احتمالش هست.
{هر سه از کنار برکه دور شدن و وارد مسیر باریکی بین درختها شدن.🌳🍃}
{چند دقیقه بعد...}
[نور خورشید از بین شاخهها روی زمین افتاده بود و فضای جنگل طلایی شده بود.☀️✨]
هانائو:*با ذوق اطراف رو نگاه کرد.* اینجا هم خیلی قشنگه...
{همون لحظه...}
[یه گوزن جوون از بین درختها بیرون اومد و چند متر اونطرفتر ایستاد.🦌🤎]
هانائو:*آروم زیر لب گفت.* وای...
گوزن:*چند لحظه به هانائو نگاه کرد، اما فرار نکرد.*
مویچیرو:*خیلی آروم گفت.* ...اگه آروم بمونیم، نمیترسه.
هانائو:*بدون هیچ حرکتی فقط لبخند زد.* 🙂
{گوزن آروم سرش رو پایین آورد، چند برگ تازه خورد و بعد از چند لحظه دوباره بین درختها ناپدید شد.🌿}
هانائو:*با ذوق نفسش رو بیرون داد.* امروز... انگار یه رؤیاست.
مویچیرو:*نگاهش روی لبخند هانائو موند.*
مویچیرو:*خیلی آروم.* ...آره... و خوشحالم که با تو این رؤیا رو میبینم.
{هانائو چند لحظه ساکت موند و گونههاش آروم سرخ شد.🥹💚}
ادامه دارد...🗿🎀
نویسنده ✍️: خووووووووو🥹💎 این بار حتی یه گوزن خوشگل هم اومد به هانائو نزدیک شددددد🦌🤎 روباه کوچولوم رسماً چسبید به هانائو و معلومه دیگه عاشقش شدههههه🦊🤍 آخرشم مویچیرو گفت خوشحاله که این رؤیا رو با هانائو میبینهههههه😭💚 نظرتون؟🤓🎀 تو کامنت بگینننن🎀 کامنت رو خالی نزاریددددددد🥲💖 و حمایت کنینننننن🗿💔
پارت ۱۷
از زبان: نویسنده ✍️ (بازم چاتیپاتی اومد کمک نویسنده🗿🎀)
[همچنان کنار برکه...💧☀️]
{گلبرگهای سفید هنوز آروم روی آب شناور بودن.🤍🍃}
هانائو:*لبخند زد و آروم یکی از گلبرگها رو از روی سطح آب برداشت.* 🥹🤍
روباه:*از جاش بلند شد و کنار هانائو نشست.* 🦊
مویچیرو:*آروم به اون دوتا نگاه میکرد.*
{همون لحظه...}
روباه:*یهویی آروم دمش رو دور مچ پای هانائو پیچید.* 🦊🤍
هانائو:*با تعجب خندید.* هه؟ کوچولو...🥹💖
مویچیرو:*لبخند خیلی کمرنگی زد.* ...فکر کنم دیگه کاملاً دوستت داره.
هانائو:*با خوشحالی روباه رو نوازش کرد.* منم خیلی دوستش دارم. 🙂🌸
{چند لحظه بعد...}
روباه:*آروم از هانائو فاصله گرفت و دوباره چند قدم جلو رفت.*
هانائو:*بلند شد.* بازم میخواد یه جا ببرتمون؟
مویچیرو:*سرش رو تکون داد.* ...احتمالش هست.
{هر سه از کنار برکه دور شدن و وارد مسیر باریکی بین درختها شدن.🌳🍃}
{چند دقیقه بعد...}
[نور خورشید از بین شاخهها روی زمین افتاده بود و فضای جنگل طلایی شده بود.☀️✨]
هانائو:*با ذوق اطراف رو نگاه کرد.* اینجا هم خیلی قشنگه...
{همون لحظه...}
[یه گوزن جوون از بین درختها بیرون اومد و چند متر اونطرفتر ایستاد.🦌🤎]
هانائو:*آروم زیر لب گفت.* وای...
گوزن:*چند لحظه به هانائو نگاه کرد، اما فرار نکرد.*
مویچیرو:*خیلی آروم گفت.* ...اگه آروم بمونیم، نمیترسه.
هانائو:*بدون هیچ حرکتی فقط لبخند زد.* 🙂
{گوزن آروم سرش رو پایین آورد، چند برگ تازه خورد و بعد از چند لحظه دوباره بین درختها ناپدید شد.🌿}
هانائو:*با ذوق نفسش رو بیرون داد.* امروز... انگار یه رؤیاست.
مویچیرو:*نگاهش روی لبخند هانائو موند.*
مویچیرو:*خیلی آروم.* ...آره... و خوشحالم که با تو این رؤیا رو میبینم.
{هانائو چند لحظه ساکت موند و گونههاش آروم سرخ شد.🥹💚}
ادامه دارد...🗿🎀
نویسنده ✍️: خووووووووو🥹💎 این بار حتی یه گوزن خوشگل هم اومد به هانائو نزدیک شددددد🦌🤎 روباه کوچولوم رسماً چسبید به هانائو و معلومه دیگه عاشقش شدههههه🦊🤍 آخرشم مویچیرو گفت خوشحاله که این رؤیا رو با هانائو میبینهههههه😭💚 نظرتون؟🤓🎀 تو کامنت بگینننن🎀 کامنت رو خالی نزاریددددددد🥲💖 و حمایت کنینننننن🗿💔
- ۲۸۵
- ۲۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط