𝒎𝒚 𝒍𝒊𝒂𝒓
𝒎𝒚 𝒍𝒊𝒂𝒓
𝘾𝙝𝙖𝙥𝙩𝙚𝙧:2
𝙋𝙖𝙧𝙩:5
^دوباره دارم همون کارو باهاش میکنم،هیونگ...
مین دست پسر مو بلوند را گرفت.
•این برای خوده جونگکوک هم بهتره..کیم بدون کوک دیوونه میشه
تو این یک هفته میدونی کلا تونسته 2 شب رو راحت بخوابه؟اونم با قرص خواب..هردوشون از حسشون خبر دارن..اونا همو دوست دارن،جوجه..درست مثل ما..
باز هم همان کلمات گول زننده همیشگی ای که جیمین باورشان میکرد.
پسرک لبخندی زد.
^فقط میخوام خوشحال باشه..این تنها آرزوی خالم بود..
•جیمینا..
نگاه پسر به چشمان کشیده مرد خیره شد.
^هوم..
•پدر و مادر خودت کجان؟ هیچوقت درموردشون حرفی نزدی
نور چشمان پسر محو شد..انگشتانش شل شد در دستان مرد.
^چرا میپرسی ؟
•آخه..بچگیت رو یادمه..همیشه با خالت و شوهر خالت زندگی کردی...
^مردن
جمله ساده بود،اما درد را میشد حس کرد.
•چی-
^اونا مردن ،وقتی 3 سالم بود انگار تو راه برگشت به کره تصادف کرد..عجیبه نه؟
می تونستن خیلی راحت با هواپیما برسن کره ولی بخاطر علاقه کصشر پدرم با ماشین مسافرتشون رو ادامه دادن..
تو اون تصادف هردو مردن..حتی ماشین کاملا به شده بود
یونگی با دقت به حرف های پسر گوش میداد..ناراحتی او را حس میکرد.
•تو هم داخل اون ماشین بودی؟ آخه گفتی ماشین-
^نه.. نبودم..بخاطر گریه های جونگکوک تونستم راضیشون کنم که اونجا بمونم..اون موقع کوک تازه میتونست راه بره..
دستان سرد مرد دور کمر او حلقه شد و تن گرمش را در آغوش گرفت.
بالای سر پارک را بوسید و حس امنیت را به او القا کرد.
•نیازی نیست حتما پدر و مادر داشته باشی..خودم باهات میمونم،تا ابد حامی ات میمونم،جوجه من
و در همان زمان...قلبی شکسته و عاشق آنها را تماشا میکرد.
جوجه دقیقا در آغوش گربه بود.
ولی حق دخالت نداشت.
حق حرف زدن نداشت.
حق اعتراف نداشت!
هرچند،او همیشه مانند یک احمق عاشق پارک جیمین میماند.
×عوضی دروغگو
`````````````````````````````````````````````````````````````````````````````
عاممم..پارت هدیه بخاطر تولد شوشویی✨💕
𝘾𝙝𝙖𝙥𝙩𝙚𝙧:2
𝙋𝙖𝙧𝙩:5
^دوباره دارم همون کارو باهاش میکنم،هیونگ...
مین دست پسر مو بلوند را گرفت.
•این برای خوده جونگکوک هم بهتره..کیم بدون کوک دیوونه میشه
تو این یک هفته میدونی کلا تونسته 2 شب رو راحت بخوابه؟اونم با قرص خواب..هردوشون از حسشون خبر دارن..اونا همو دوست دارن،جوجه..درست مثل ما..
باز هم همان کلمات گول زننده همیشگی ای که جیمین باورشان میکرد.
پسرک لبخندی زد.
^فقط میخوام خوشحال باشه..این تنها آرزوی خالم بود..
•جیمینا..
نگاه پسر به چشمان کشیده مرد خیره شد.
^هوم..
•پدر و مادر خودت کجان؟ هیچوقت درموردشون حرفی نزدی
نور چشمان پسر محو شد..انگشتانش شل شد در دستان مرد.
^چرا میپرسی ؟
•آخه..بچگیت رو یادمه..همیشه با خالت و شوهر خالت زندگی کردی...
^مردن
جمله ساده بود،اما درد را میشد حس کرد.
•چی-
^اونا مردن ،وقتی 3 سالم بود انگار تو راه برگشت به کره تصادف کرد..عجیبه نه؟
می تونستن خیلی راحت با هواپیما برسن کره ولی بخاطر علاقه کصشر پدرم با ماشین مسافرتشون رو ادامه دادن..
تو اون تصادف هردو مردن..حتی ماشین کاملا به شده بود
یونگی با دقت به حرف های پسر گوش میداد..ناراحتی او را حس میکرد.
•تو هم داخل اون ماشین بودی؟ آخه گفتی ماشین-
^نه.. نبودم..بخاطر گریه های جونگکوک تونستم راضیشون کنم که اونجا بمونم..اون موقع کوک تازه میتونست راه بره..
دستان سرد مرد دور کمر او حلقه شد و تن گرمش را در آغوش گرفت.
بالای سر پارک را بوسید و حس امنیت را به او القا کرد.
•نیازی نیست حتما پدر و مادر داشته باشی..خودم باهات میمونم،تا ابد حامی ات میمونم،جوجه من
و در همان زمان...قلبی شکسته و عاشق آنها را تماشا میکرد.
جوجه دقیقا در آغوش گربه بود.
ولی حق دخالت نداشت.
حق حرف زدن نداشت.
حق اعتراف نداشت!
هرچند،او همیشه مانند یک احمق عاشق پارک جیمین میماند.
×عوضی دروغگو
`````````````````````````````````````````````````````````````````````````````
عاممم..پارت هدیه بخاطر تولد شوشویی✨💕
- ۸۴۵
- ۱۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط