### 🗝️ پارت هفتم: لمسِ سرد خیانت
### 🗝️ پارت هفتم: لمسِ سرد خیانت
سرمای کلید برنزی کف دستم حس سوزنسوزن شدن وحشتناکی داشت؛ انگار نبض داشت، انگار قطرههای ریزی از حرارت زیر پوسته فلزیش تکون میخورد.
دو تا جیمین.
یکی بیرون، با هودی مشکی، بدون بازتاب، با چشمهایی که کاملاً سیاه شده بود و یه لبخند که هیچ رحم و مروتی توش پیدا نمیشد.
و یکی داخل قفس، در بندِ زنجیرهای سوخته، با چشمهای طلایی که مثل نور ته چاه سوسو میزدن و قطره خونی که از گوشه لب ترکخوردهاش میچکید.
جیمینِ توی قفس با تهمونده جونش پنجه کشید روی سنگها، دست لرزونش رو از لای میلههای زنگزده آورد بیرون و به سمتم دراز کرد:
«بهش نده... خواهش میکنم. اون... اون بازتابِ من نیست. اون یک دمونِ خفتهست که قیافه من رو دزدیده تا طلسم این عمارت شکسته بشه! اگه اون کلید بیفته دستش، این دنیا واسه همیشه تو تاریکی غرق میشه!»
جیمینِ کنارم خندهی خشداری زد؛ صدایی مثل به هم خوردن استخونهای شکسته:
«چه داستان قشنگی سر هم کردی، شاهزاده کوچولو. پس چرا نگفتی اون خونی که کف سالن ریخته واسه چیه؟ نگفتی روح چند نفر رو فدای جاودانگی خودت کردی که این طلسم دور این عمارت کشیده بشه؟»
سایه قدم به قدم بهم نزدیک شد. بوی عطر سردش اینبار مثل دودِ سوخته گلو رو میزد. فاصله رو اونقدر کم کرد که سرمای نفسهاش قفسه سینهام رو بیحس کرد.
دستش رو نرم گذاشت پشت گردنم. همون داغی و سرمای متناقض... یه لمس که تنم رو کرخت میکرد.
لبهاش درست رسید کنار لاله گوشم:
«کلید رو بده به من... آزادم کن تا نجاتت بدم. وگرنه قسم میخورم قبل از طلوع صبح، روحت هم جزو دیوارهای این قصر میشه.»
نگاهم افتاد به قفل غولپیکرِ درِ قفس.
دست جیمینِ زندانی هنوز از لای میلهها بیرون بود...
دستِ سایه روی گردنم فشار آورد...
کلید رو محکم توی مشتم فشار دادم. باید یک تصمیم میگرفتم؛ اعتمادی در کار نبود، فقط قمار روی مرگ و زندگی بود.
قدم اول رو برداشتم... به سمت قفس.
چشمهای سایه از خشم تنگ شد و ناله وحشتناکی کشید. اما قبل از اینکه کلید بره توی قفل، جیمینِ توی قفس چشماش یهو به رنگ سرخِ خونی تغییر کرد و نیشخندش باز شد:
«آفرین... زودباش... بازش کن...»
پاهام قفل شد. یه شوکِ مطلق!
هر دوتاشون داشتن دروغ میگفتن؟!
***
**ادامه دارد...**
*(هر دوشون بازیش دادن؟! 🤯 الان کلید رو بندازه دور یا فرار کنه؟! کامنتها رو بترکونید تا پارت بعد رو براتون بذارم! 🩸🗝️)*
***
سرمای کلید برنزی کف دستم حس سوزنسوزن شدن وحشتناکی داشت؛ انگار نبض داشت، انگار قطرههای ریزی از حرارت زیر پوسته فلزیش تکون میخورد.
دو تا جیمین.
یکی بیرون، با هودی مشکی، بدون بازتاب، با چشمهایی که کاملاً سیاه شده بود و یه لبخند که هیچ رحم و مروتی توش پیدا نمیشد.
و یکی داخل قفس، در بندِ زنجیرهای سوخته، با چشمهای طلایی که مثل نور ته چاه سوسو میزدن و قطره خونی که از گوشه لب ترکخوردهاش میچکید.
جیمینِ توی قفس با تهمونده جونش پنجه کشید روی سنگها، دست لرزونش رو از لای میلههای زنگزده آورد بیرون و به سمتم دراز کرد:
«بهش نده... خواهش میکنم. اون... اون بازتابِ من نیست. اون یک دمونِ خفتهست که قیافه من رو دزدیده تا طلسم این عمارت شکسته بشه! اگه اون کلید بیفته دستش، این دنیا واسه همیشه تو تاریکی غرق میشه!»
جیمینِ کنارم خندهی خشداری زد؛ صدایی مثل به هم خوردن استخونهای شکسته:
«چه داستان قشنگی سر هم کردی، شاهزاده کوچولو. پس چرا نگفتی اون خونی که کف سالن ریخته واسه چیه؟ نگفتی روح چند نفر رو فدای جاودانگی خودت کردی که این طلسم دور این عمارت کشیده بشه؟»
سایه قدم به قدم بهم نزدیک شد. بوی عطر سردش اینبار مثل دودِ سوخته گلو رو میزد. فاصله رو اونقدر کم کرد که سرمای نفسهاش قفسه سینهام رو بیحس کرد.
دستش رو نرم گذاشت پشت گردنم. همون داغی و سرمای متناقض... یه لمس که تنم رو کرخت میکرد.
لبهاش درست رسید کنار لاله گوشم:
«کلید رو بده به من... آزادم کن تا نجاتت بدم. وگرنه قسم میخورم قبل از طلوع صبح، روحت هم جزو دیوارهای این قصر میشه.»
نگاهم افتاد به قفل غولپیکرِ درِ قفس.
دست جیمینِ زندانی هنوز از لای میلهها بیرون بود...
دستِ سایه روی گردنم فشار آورد...
کلید رو محکم توی مشتم فشار دادم. باید یک تصمیم میگرفتم؛ اعتمادی در کار نبود، فقط قمار روی مرگ و زندگی بود.
قدم اول رو برداشتم... به سمت قفس.
چشمهای سایه از خشم تنگ شد و ناله وحشتناکی کشید. اما قبل از اینکه کلید بره توی قفل، جیمینِ توی قفس چشماش یهو به رنگ سرخِ خونی تغییر کرد و نیشخندش باز شد:
«آفرین... زودباش... بازش کن...»
پاهام قفل شد. یه شوکِ مطلق!
هر دوتاشون داشتن دروغ میگفتن؟!
***
**ادامه دارد...**
*(هر دوشون بازیش دادن؟! 🤯 الان کلید رو بندازه دور یا فرار کنه؟! کامنتها رو بترکونید تا پارت بعد رو براتون بذارم! 🩸🗝️)*
***
- ۹۲۳
- ۲۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط