My professor
My professor
Part:45
بدبخت شدم! پس خراش برداشته بود...
گندش بزنن! آخه این خراش کوفتی از کجا پیداش شد؟
نباید اینطور به نظر میرسید که بهم آسیب زده....من خوب میدونستم چقدر مسئولیت پذیری و همین خراش ساده چطور قراره بره رو مغزش...اخماش لحظه به لحظه بیشتر میرفت تو هم...
فکر میکنم دیگه اونقدری دلیل منطقی داشتم که تا حد مرگ از اخمش بترسم!
هیزل:این...چیزه...با ناخنم زخمش کرده...اره حواسم نبود
یهو داغی چیزی رو دور انگشتان حس کردم....و وقتی فهمیدم به خاطر چیه مرگ رو با چشمای خودم دیدم!
دستمو گرفته بود!!!!
چشمام باز موند...زانو هام شل شد...دست و پام یخ کرد و حس کردم یه جریان قدرتمند از دستش به تمام بدنم منتقل شد و حتی باعث شد گوشام سوت بکشه!...
یواشکی دست دیگمو به دیوار تکیه دادم تا پخش زمین نشم....
پس اینجوری بود!...لمس شدن از طرف یه موجود دست نیافتنی و رام نشدنی...که با تمام قلبت اونو دوست داری....پس وقتی یه سکانس توی فیلم رو با صحنه آهسته نشون میدادن منظورشون همین بود....
مطمئنم که چند سال توی هر صدم ثانیه ی اون صحنه جا موندم!
دستمو اوردش بالا... درحالی که اون یکی دستش تو جیبش بود ریلکس و با اخم انگشتامو نگاه کرد .
رد نگاهشو دنبال کردم و رسیدم به ناخنام که کاملا کوتاه بودن...تقریبا از ته گرفته بودمشون.
جونگکوک:دروغگوی افتضاحی هستی.
دستمو ول کرد و من فورا دستامو تو هم قفل کردم...از خجالت لبمو جویدم...بار دومیه که متوجه دروغ گفتنم میشه...من نمیخواستم به نظرش یه دختر دروغگو بیام سرشو کمی عقب برد و چشمشو با اخم رو سر تا پام چرخوند...
با اینکه فیزیک بدنش مثل همیشه ریلکس و مسلط بود تو عمق چشماش یه اضطراب میدیدم....
بی حرکت ایستاده بود ولی مردمک چشماش سریع و مضطرب بدنمو چک میکردن....
جونگکوک:جای دیگه ایت صدمه دیده؟
فوری نگاهش کردم
هیزل:نه اصلا....من ازتون فاصله داشتم.
بعد از یه نگاه طولانی رو پاهام،دندوناشو رو هم فشار داد و چشمامو نگاه کرد
جونگکوک:تو واقعا خوبی؟!
قلبم لرزید...اولین باری بود که اینطور حالمو میپرسید
هیزل:خوبم...واقعا میگم.
پلک طولانی ای زد و ازم دور شد
جونگکوک:دنبالم بیا...
داشتیم مسیر اتاقشو طی میکردیم!
اما مغزم بهم اجازه نمیداد درباره دلیلش فکر کنم.
تمام فکر و خیالم تو چند دقیقه پیش گیر کرده بود
میشه گفت روحمو تو کتابخونه،درست کنار در آزمایشگاه جا گذاشته بودم...
و هیچ نیرویی نمیتونست منو از اتفاقی که اونجا افتاد جدا کنه...
دستاشو از پشت نگاه کردم و باورم نمیشد برای چند ثانیه با این دستا لمسم کرده... مطمئن بودم تا آخرین لحظه ی زندگیم،حس قرار گرفتن دستم تو اون قالب سفت و درشت و داغ رو یادم نمیره...
ادامه دارد...
لایک فراموش نشه ✨
اگر غلط املایی یا تایپی داشت ببخشید 😭😭
#فیکشن #رمان #فیک
Part:45
بدبخت شدم! پس خراش برداشته بود...
گندش بزنن! آخه این خراش کوفتی از کجا پیداش شد؟
نباید اینطور به نظر میرسید که بهم آسیب زده....من خوب میدونستم چقدر مسئولیت پذیری و همین خراش ساده چطور قراره بره رو مغزش...اخماش لحظه به لحظه بیشتر میرفت تو هم...
فکر میکنم دیگه اونقدری دلیل منطقی داشتم که تا حد مرگ از اخمش بترسم!
هیزل:این...چیزه...با ناخنم زخمش کرده...اره حواسم نبود
یهو داغی چیزی رو دور انگشتان حس کردم....و وقتی فهمیدم به خاطر چیه مرگ رو با چشمای خودم دیدم!
دستمو گرفته بود!!!!
چشمام باز موند...زانو هام شل شد...دست و پام یخ کرد و حس کردم یه جریان قدرتمند از دستش به تمام بدنم منتقل شد و حتی باعث شد گوشام سوت بکشه!...
یواشکی دست دیگمو به دیوار تکیه دادم تا پخش زمین نشم....
پس اینجوری بود!...لمس شدن از طرف یه موجود دست نیافتنی و رام نشدنی...که با تمام قلبت اونو دوست داری....پس وقتی یه سکانس توی فیلم رو با صحنه آهسته نشون میدادن منظورشون همین بود....
مطمئنم که چند سال توی هر صدم ثانیه ی اون صحنه جا موندم!
دستمو اوردش بالا... درحالی که اون یکی دستش تو جیبش بود ریلکس و با اخم انگشتامو نگاه کرد .
رد نگاهشو دنبال کردم و رسیدم به ناخنام که کاملا کوتاه بودن...تقریبا از ته گرفته بودمشون.
جونگکوک:دروغگوی افتضاحی هستی.
دستمو ول کرد و من فورا دستامو تو هم قفل کردم...از خجالت لبمو جویدم...بار دومیه که متوجه دروغ گفتنم میشه...من نمیخواستم به نظرش یه دختر دروغگو بیام سرشو کمی عقب برد و چشمشو با اخم رو سر تا پام چرخوند...
با اینکه فیزیک بدنش مثل همیشه ریلکس و مسلط بود تو عمق چشماش یه اضطراب میدیدم....
بی حرکت ایستاده بود ولی مردمک چشماش سریع و مضطرب بدنمو چک میکردن....
جونگکوک:جای دیگه ایت صدمه دیده؟
فوری نگاهش کردم
هیزل:نه اصلا....من ازتون فاصله داشتم.
بعد از یه نگاه طولانی رو پاهام،دندوناشو رو هم فشار داد و چشمامو نگاه کرد
جونگکوک:تو واقعا خوبی؟!
قلبم لرزید...اولین باری بود که اینطور حالمو میپرسید
هیزل:خوبم...واقعا میگم.
پلک طولانی ای زد و ازم دور شد
جونگکوک:دنبالم بیا...
داشتیم مسیر اتاقشو طی میکردیم!
اما مغزم بهم اجازه نمیداد درباره دلیلش فکر کنم.
تمام فکر و خیالم تو چند دقیقه پیش گیر کرده بود
میشه گفت روحمو تو کتابخونه،درست کنار در آزمایشگاه جا گذاشته بودم...
و هیچ نیرویی نمیتونست منو از اتفاقی که اونجا افتاد جدا کنه...
دستاشو از پشت نگاه کردم و باورم نمیشد برای چند ثانیه با این دستا لمسم کرده... مطمئن بودم تا آخرین لحظه ی زندگیم،حس قرار گرفتن دستم تو اون قالب سفت و درشت و داغ رو یادم نمیره...
ادامه دارد...
لایک فراموش نشه ✨
اگر غلط املایی یا تایپی داشت ببخشید 😭😭
#فیکشن #رمان #فیک
- ۲۴۰
- ۲۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط