#سایه_ای_در_خانه_چئون

#سایه_ای_در_خانه_چئون

# part_12

جلسه که تمام شد در راهرو ، پسرعمویش "چئون مین‌جه" جلو آمد.

او از آن آدم هایی بود که لبخندشان همیشه بوی تمسخر می‌داد.

«شنیدم قراره تو هم رقابت کنی. »

یونا گفت:

«آره»

مین‌جه خندید.

« چه جالب. فکر می‌کردم فقط برای عکس گرفتن و گریه کردن اینجا اومدی. »

یونا چشم هایش را تنگ کرد.

« اگه چیزی برای گفتن نداری برو کنار. »

مین‌جه جلوتر آمد.

« تو هنوز نمی‌فهمی اینجا چی به چیه. ماها از بچگی برای این صندلی بزرگ شدیم تو چی؟ تو تازه از راه رسیدی. »

یونا نفس عمیقی کشید.
« شاید به همین خاطر ، من چیزایی ببینم که شما نم‌یبینید. »

مین‌جه برای لحظه ای جا خورد.

بعد با خنده ای کوتاه گفت:
« و تو خیلی سریع داری می‌فهمی ممکنه ببازی. »

چشم های مین‌جه تیره شد.

در همین لحظه صدای جه‌هون از پشت سرشان آمد:

« اگه می‌خوای دعوا کنی ، جایی رو انتخاب کن که دوربین نباشه. »

هر دو برگشتند.

جه‌هون با پرونده ای در دست ، کنارشان ایستاده بود.

مین‌جه با اکراه عقب کشید.

« تو هم طرف اونی؟»

جه‌هون بی حوصله گفت:

« من طرف کسی‌ام که کمتر دروغ می‌گه. فعلا اون شخص یوناست.»

یونا با شنیدن این جمله ، حس کرد چیزی آرام و ناشناخته در دلش تکان خورد.

مین‌جه با عصبانیت رفت.

یونا به جه‌هون نگاه کرد و آهسته گفت:

« تو چرا هی از من دفاع می‌کنی؟ »

جه‌هون نگاهش را به او دوخت.

« چون اونا هنوز فکر می‌کنم تو ضعیفی. و وقتی آدم ضعیفی رو دست کم می‌گیرن. بیشتر حرف می‌زنن. »

یونا ابرو بالا برد.

« این باید منو خوشحال کنه؟ »

جه‌هون خیلی آرام لبخند زد.

« نه ، باید آمادت کنه. »
دیدگاه ها (۰)

#سایه_ای_در_خانه_چئون # part_13آن شب ، یونا تا دیروقت در اتا...

#سایه_ای_در_خانه_چئون # part_14یونا به صفحه‌ی گوشی خیره ماند...

#سایه_ای_در_خانه_چئون # part_11یونا با و جود استرس خندید ....

#سایه_ای_در_خانه_چئون # part_10سو-آه چشمانش را به رفت‌وبرگشت...

#سایه_ای_در_خانه_چئون # part_5همه ساکت شدند .یونا که تا آن ...

#سایه_ای_در_خانه_چئون# part_4مسابقه‌ای که فقط نوه‌ای می‌توان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط