سناریو

«وقتی ا.ت از روی حسادت اخم می‌کنه»

وقتی نامجون با یکی از همکارها مشغول صحبت بود، ا.ت از دور فقط اخم کرده بود و حتی جواب سلامش را هم کوتاه داد.
نامجون نزدیکش آمد. «چیزی شده؟»
ا.ت نگاهش را برگرداند. «نه، هیچی.»
«ا.ت...»
«فقط خیلی سرت گرم بود.»
نامجون لبخند ریزی زد و دستش را گرفت. «حسودیت شده؟»
ا.ت با لپ‌های بادکرده گفت: «شاید...»
نامجون خندید و دستش را بوسید. «لازم نیست حسودی کنی، من فقط چشمم دنبال توئه.»


جین تا اخم ا.ت را دید، فهمید یک خبری هست.
«بگو ببینم، این اخم خوشگل برای چیه؟»
ا.ت دست به سینه ایستاد. «برو با همون دختری که این‌قدر باهاش می‌خندیدی حرف بزن.»
جین با خنده نزدیک‌تر شد. «داری حسودی می‌کنی؟»
«آره، خب که چی؟»
جین هر دو دستش را گرفت. «من که فقط یه نفر رو می‌بینم، اونم تویی.»


یونگی از همان لحظه فهمید حال ا.ت عوض شده.
کنارش نشست. «بگو چی اذیتت می‌کنه.»
ا.ت آهی کشید. «از اینکه یکی دیگه این‌قدر باهات صمیمی حرف می‌زد خوشم نیومد.»
یونگی چند لحظه سکوت کرد، بعد آرام گفت: «پس دفعه‌ی بعد اول میام پیش خودت.»
ا.ت لبخند کوچکی زد. «قول؟»
«قول.»


جیهوپ با دیدن اخم ا.ت خنده‌اش گرفت.
«این اخم یعنی یکی حسود شده؟»
ا.ت خودش را به نشنیدن زد. «من حسود نیستم.»
«پس چرا از اول مهمونی حتی یه بارم نگام نکردی؟»
ا.ت با لحن آرومی گفت: «چون همه‌ی حواست پیش بقیه بود.»
لبخند جیهوپ محو شد. جلو آمد و دستش را دور شانه‌ی ا.ت انداخت. «اشتباه کردم... از این به بعد اولین نفر همیشه تویی.»


جیمین دست ا.ت را گرفت اما او آرام دستش را عقب کشید.
«هنوز ناراحتی؟»
ا.ت لبش را گاز گرفت. «وقتی دیدم اون دختر هی دور و برت بود... یکم حسود شدم.»
جیمین لبخند مهربانی زد. «پس بیا یه چیزی رو یادت بندازم.»
«چی؟»
«اینکه آخر هر روز، من کنار تو برمی‌گردم، نه هیچ‌کس دیگه.»
اخم ا.ت کم‌کم جایش را به لبخند داد.


تهیونگ کنار ا.ت نشست.
«چرا این‌قدر ساکتی؟»
ا.ت با اخم گفت: «همه رو می‌خندوندی، جز من.»
تهیونگ خندید. «یعنی دلت می‌خواست فقط برای تو باشم؟»
ا.ت آرام زمزمه کرد: «آره...»
تهیونگ دستش را گرفت. «باشه، از حالا این لبخند فقط سهم تو.»


جونگ‌کوک وقتی دید ا.ت تمام راه ساکت مانده، بالاخره جلویش ایستاد.
«خب... بگو چی شده.»
ا.ت نگاهش کرد و گفت: «وقتی اون دختر ازت تعریف می‌کرد، خیلی خوشحال به نظر می‌رسیدی.»
جونگ‌کوک آهسته خندید. «پس دلیل اخمت این بود؟»
ا.ت با خجالت گفت: «نمی‌دونم... فقط حس خوبی نداشتم.»
جونگ‌کوک دستش را گرفت و نگاهش کرد. «حسودیت برام بامزه‌ست، ولی لازم نیست نگران باشی.»
«چرا؟»
«چون کسی که می‌خوام کنارم باشه، از اول تو بودی و هنوز هم تویی.»
ا.ت بالاخره لبخند زد و اخمش از بین رفت.


#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bt
دیدگاه ها (۵)

💜 پارت سوم | چیزی که تهیونگ فهمیدتهیونگ هنوز با همان لبخند ش...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟐 جونگ‌کوک چند لحظه بعد بالاخ...

پارت دوم | «اون کی بود؟»ا/ت بعد از کلاس از ساختمان دانشگاه ب...

معامله p30آن روز، بالاخره صبر تهیونگ تمام شد.در اتاق با صدای...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋𝟞: زیر آسمان سئولساعت نزدیک هشت شب بود.ا/ت ط...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط