.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹⁵.

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹⁵.
𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒.
.𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.



تهیونگ با دستمالِ کنار بشقابش، روی لبش کشید و آروم گفت:

_ بازجویی تموم شد؟

پدرش چند ثانیه به هر دو نگاه کرد.

بعد آرام گفت:

_ از اولش بازجویی در کار نبود

پسر نگاه خنثی ای به پدرش کرد و سرد جواب داد:

_ نبایدم باشه!

زن آروم دستی به موهاش کشید و با طعنه جواب داد:

_ انقدر عاشق این دختره ای که به پدرت جواب سر بالا میدی؟

تهیونگ نگاهش کرد، نیشخند محوی گوشه‌ی لبش نشست و گفت:

_ معلومه، اما تو چی ناهی جون...چقدر عاشق هم بودین که حتی نزاشتین چهلم مادرم بگذره؟

پدرش مشت نسبتا محکمی روی میز نشاند و عصبی غرید:

_ کیم تهیونگ!

اما تهیونگ بدون توجه به فریاد پدرش، حرفای کوبنده اش رو خطاب به ناهی ادامه داد:

_ چقدر چشمت دنبال ثروت پدرم بود که حتی برای سرد شدن خاک قبر مادرم هم صبر نکردی؟

ناهی لحظه‌ای خشکش زد.

فکش منقبض شد و نگاه تندی به تهیونگ انداخت:

_ حواست به حرف زدنت باشه!

تهیونگ پوزخند کوتاهی زد:

_ چرا؟ حقیقت ناراحتت میکنه؟

پدرش با صدای خشنی گفت:

_ تهیونگ، ساکت باش!

پسر بی‌توجه به اخطار پدرش ادامه داد:

_ من سال‌هاست ساکتم. اگه بخوام حرف بزنم، این شام تا فردا صبح تموم نمیشه.

ناهی با عصبانیت از جاش بلند شد:

_ تو هنوزم مثل یه بچه رفتار میکنی!

تهیونگ هم آرام از روی صندلی بلند شد:

_ و تو هنوزم فکر میکنی همه چیز رو میشه با نقش بازی کردن پنهان کرد.

فضای سالن کاملاً متشنج شده بود.

میا با اضطراب نگاهش را بین افراد خانواده می‌چرخاند.

هانا سرش را پایین انداخته بود و پسر جوان هم ترجیح داده بود چیزی نگوید.

پدر تهیونگ با اخم غلیظی گفت:

_ هر دو نفر ساکت بشینید!

تهیونگ نگاهش را از ناهی گرفت و سمت پدرش چرخاند:

_ خیالت راحت...من دیگه حرفی ندارم.

دستش را روی پشتی صندلی میا گذاشت و خونسرد گفت:

_ شاممون تموم شد.

بعد نگاه کوتاهی به میا انداخت:

_ بلند شو.

میا بدون معطلی از جاش بلند شد و پشت سرش راه افتاد.


ادامه دارد...
شرط: لایک ۹۰. کامنت ۴۰
دیدگاه ها (۱۲)

فالو شه... @scarytiam

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹⁴. 𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒..𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮. چند دقیقه‌ای دی...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹³.𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒..𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.فضا به طرز عجیبی س...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹¹.𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒..𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.با راه افتادن مرد ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط