part

[♡part¹⁷♡]
باسرعت رفتم داخل و با چهره ی رنگ پریده ی الینا رو به رو شدم که به یه چیزی زل زده بود نگاهش رو دنبال کردم و با جنازه ی دست راستم که از سقف اویزون شده بود،توی سرش و سینه اش جای گلوله بود و بدنش کبود بود،الینا رسما خشکش زده بود.به چشمای باز اون مرد خیره شده بود،
+الینا؟
صداش زدم اما نشنید،خیلی غرق شده بود
اروم شونش رو تکون دادم.با تکون یکمی توجهش جلب شد و نگاهم کرد،چشماش اشکی شده بودن.دستش رو گرفتم و بردمش بیرون،نشوندمش توی ماشین.زنگ زدم به ادم هام که بیان تحقیق کنن،باید میفهمیدم اون کیه که جلوی این پرونده رو داره میگیره.
ویوی الینا.
دوباره خون.دوباره چشمای بی جون.دوباره اون ترس و دلهوره،قلبم مثل سنگ سنگینه،حرفای مامان مثل یه صدای ناهنجار توی مغزم میپیچه.تکیه میدم و چشمام رو میبندم،دوباره اون حرفا توی سرم میپیچه.
&همش تقصیر توعه.اگه نبودی اون الان زنده بود.کاشکی تو به جاش بودی.اگه تو نبودی هیچ کدوم از اینا سرمون نمیومد.
حرفاش مداوم توی گوشم تکرار میشد.اگه درموردش تحقیق نمیکردم اون ادم هم نمیمرد.همش تقصیر من بود،نه تنها باعث مرگ برادرم شدم بلکه حتی یه ادم غریبه هم به خاطرم به بدترین شکل کشته شده.بیرون رو نگاه کردم،نیک داشت خونه رو میگشت.اون مرد حالا توی یه چیز سیاه پیچیده شده بود.نیک بیرون ایستاده بود،دستاش توی جیب شلوارش بود.منتظر و عصبی بود.نه..نمیتونستم بزارم اونم به خواطر من اسیب ببینه.نه اون نه هیچکس دیگه ای،صداهای توی گوشم دوباره برگشته بود.چند ماهی میشد سراغم نیومده بودن.حالا برگشته بودن.زمزمه های تاریکی که بهم گیگفتن تمومش کنم و همه ی اینا تقصیر منه.اینکه من باعث مرگ اطرافیانمم.گوشام رو گرفتم و خم شدم.میخواستم ساکتشون کنم.اما نمیشدن،با صدای نیک به خودم اومدم.صداها ساکت شدن.
+البنا بیا اینجا.
از ماشین پیاده شدم و سمتش رفتم.توی دستش یه یادداشت بود که کنجکاوم کرد
-این چیه؟
یادداشت رو نشونم داد
+توی جیب جنازه پیداش کردیم.
با خون نوشته شده بود 'اگه میخواید کسانی که دوستشون دارید زنده بمونن از این قضیه دوری کنید.
نمیدونستم کیه اما دست خط خیلی برام اشنا بود.این ادم هرکسی که بود نمیخواست ما از یه رازی درمورد قتل داداشم خبردار بشیم...
دیدگاه ها (۲)

[☆part³⁸☆]ناگهان دز پشت سرم صدایی اومد و اسمون روشن شد.برگشت...

[♡part¹⁸♡]ویوی نیکولاسروز ها از اون اتفاق گذشته،الینا انگار ...

[☆part³⁷☆]صبح روز بعد با ناله ی خفیف بلا از درد از خواب بیدا...

[♡part¹⁶♡]ویوی نیکولاس.صبح با سردرد و تخت خالی رو به رو شدم،...

[♡part¹¹♡]ویوی نیکولاس.چندین ساعت به کتک زدنش ادامه دادیم ام...

[♡part²♡]ویوی‌ الینا:چشمام رو بستم و منتظر مرگ بودم که صدای ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط