گویند صاحب دلی، وارد جمعی شد.
گویند صاحب دلی، وارد جمعی شد.
حاضرین همه او را شناختند ؛
و از او خواستند که پس از انجام کارهایش آنان را پندی گوید.
پذیرفت.
کارهایش که تمام شد همگی نشستند و چشمها به سوی او بود.
مرد صاحب دل خطاب به جماعت گفت:
ای مردم !
هر کس از شما که میداند امروز تا شب خواهد زیست و نخواهد مرد، برخیزد!
کسی برنخواست .
گفت:
حالا هر کس از شما که خود را آماده مرگ کرده است، برخیزد!
باز کسی برنخواست.
گفت:
شگفتا از شما که به ماندن اطمینان ندارید
و برای رفتن نیز آماده نیستید ...!
حاضرین همه او را شناختند ؛
و از او خواستند که پس از انجام کارهایش آنان را پندی گوید.
پذیرفت.
کارهایش که تمام شد همگی نشستند و چشمها به سوی او بود.
مرد صاحب دل خطاب به جماعت گفت:
ای مردم !
هر کس از شما که میداند امروز تا شب خواهد زیست و نخواهد مرد، برخیزد!
کسی برنخواست .
گفت:
حالا هر کس از شما که خود را آماده مرگ کرده است، برخیزد!
باز کسی برنخواست.
گفت:
شگفتا از شما که به ماندن اطمینان ندارید
و برای رفتن نیز آماده نیستید ...!
- ۳۶۵
- ۰۲ تیر ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط