اون تنها بود...بعضی اوقات از ترس اینکه آسیب ببینه با کسی

اون تنها بود...بعضی اوقات از ترس اینکه آسیب ببینه با کسی حرف نمیزد بیشتر را براش اسم میزاشتن و دخترایی که خیلی بدجنس بودن بخواطره نقص هاش بهش میگفتن زشت ولی توی خونه هم همین بود همیشه دعوا و اونم در سکوت باید تماشا میکرد بعضی اوقات انقدر ناراحت بود که ارزوی مرگ داشت بعضی اوقات هم اینقدر بخواطره چیز های کوچیک خوشحال بود که ارزوشو فراموش میکرد هیچ دوستی نداشت دخترای دیگه یه مدرسه بی نقص بودن ولی اون هرشب بخواطره نقص هاش باید گریه میکرد وقتی ۹ سالش شد باباش براش چون حوصلش رو نداشت یه گوشی بهش داد از اون موقع هیچوقت برای چیز هایی مثل قلدر ها گریه نکرد و بیشتر سرش تو گوشیش بود وقتی ۱۱ سالش شد یه پیج توی ویسگون درست کرد و واقعا از این خوشحال بود که توی ویسگون به چند نفر میتونست کمک کنه و ارتباط بگیره و این داستان راجب خودم بود
دیدگاه ها (۲)

فانی همون قلم مو رو میکنم تو_

ترس شیرین pt 34تهیونگ که سردردش حالا با دیدن صاحب نفس هاش ...

#نهنگ_پنجاه_دو_هرتز #پارت_بیستمبا شنیدنِ اون‌کلمه از دهنِ جو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط