part عشق پنهان

part 17عشق پنهان
ات: خب کی میریم که ازدواج کنیم؟
جونگ کوک: ساعت ۵
ات: آها خب الان بلندشیم صبحونه بخوریم که دیر نشه
جونگ کوک: باشه
《ویو جونگ کوک》
یکم تعجب کردم که به این زودی قبول کرد که بریم ازدواج کنیم ولی خب خوبه که چیزی نگفت آروم بلند شدم ات هم بلند شد و رفتیم که صبحونه بخوریم.
《از زبان نویسنده》
ات و جونگ کوک صبحونه شون رو خوردن جونگ کوک رفت توی اتاقش و داشت کتاب میخوند و ات هم جلوی تلوزیون بود و داشت تلوزیون نگاه می‌کرد
《ویو ات》
برم پیش جونگ کوک ببینم چیکار میکنه؟ یا نه الان خیلی زوده دلمو زدم به دریا و رفتم جلوی در اتاق جونگ کوک دو دل شدم برم داخل یا نه برگردم بازم دلو زدم به دریا و در اتاق جونگ کوک رو باز کردم دیگه راه برگشتی نداشتم
جونگ کوک: چی شده چرا اومدی اینجا؟
ات: خب ... خواستم ببینم چیکار میکنی
《ویو جونگ کوک》
یکمی تعجب کردم که اینو گفت انتظار هر چیزی رو داشتم جز این
جونگ کوک: دارم کتاب میخونم
ات: چه کتابی؟
جونگ کوک: آخرین پدرخوانده(این کتاب درباره ی چیزای جنایی و مافیایی)
《ویو ات》
بازم دلمو زدم به دریا و رفتم روی تخت جونگ کوک و کنار جونگ کوک دراز کشیدم
ات: نمیدونستم مافیا ها هم کتاب میخونن《پوزخند》
《ویو جونگ کوک》
ات اومد و روی تخت دزار کشید این دفعه خیلی شوکه شدم ...
دیدگاه ها (۱۰)

part18 عشق پنهان《ویو جونگ کوک》ات اومد کنار من دراز کشید و سر...

part19 عشق پنهان《ویوی ات》وای دروغ گفتن چقدر سخته اههه 《از زب...

part 16عشق پنهان 《فردا صبح ویو جونگ کوک》 از خواب بیدار شدم ا...

part 15عشق پنهان 《ویو ات》چند لحظه بینمون سکوت بود با حرف جون...

part22 عشق پنهان《ویو ات》از حرفم پشیمونم . شام مون رو خوردیم ...

part23 عشق پنهان《ویو ات》جونگ کوک بود برگشتم سمتش تا برگشتم ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط