برایِ قصّه ای که ساختی پایان نیاوردی

برایِ قصّه ای که ساختی پایان نیاوردی
سلام ای ابر نازا! پس چرا باران نیاوردی؟
به سویم آمدی آغوش وا کردم، تو امّا چه؟
سلامی را که دادی هم از عمقِ جان نیاوردی!
برایم استکانی چای آوردی ولی با اخم
گمانم تلخ کامم خواستی قندان نیاوردی
من این سو کوفتم بر سینه ی دشمن، تو در آن سو
سپاهت را عقب راندی و در میدان نیاوردی
نمانده حُجَّتی دیگر، نداری عشق را باور
که صدها معجزه کردم ولی ایمان نیاوردی!
دیدگاه ها (۱۰)

ای کاش کسی بود که غمخوار دلم بودماننـد غـزل های خـودم یـارِ ...

شبیه عطر تن او که بر لباسش هستخودش که نیست ولی دائما هراسش ه...

تردید می‌کنی و من از یاد می‌روم این‌گونه در اسارت و آزاد می‌...

از غمم با گل پژمرده‌ی گلدان گفتمتلخ با قهوه ی یخ‌کرده‌ی فنجا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط