𝖕𝖆𝖗𝖙9

𝖕𝖆𝖗𝖙9

ساعت یازده شب بود.

لیسا در اتاقش نشسته بود. کتاب را باز کرده بود.

جیسو کنارش دراز کشیده بود.

«خوندی؟»

«دارم می‌خونم.»

«چطوره؟»

لیسا صفحه را ورق زد.

«غریب. ولی... قشنگ.»

جیسو خندید.

«از رئیس کتاب گرفتی. عجیبه.»

لیسا چیزی نگفت.

«لیسا...»

«چی؟»

«فکر می‌کنی اون...»

«چی؟»

جیسو مکث کرد.

«هیچی. بی‌خیال.»

لیسا کتاب را بست.

«بخواب. فردا روز سختیه.»

چراغ را خاموش کرد.

اما تا مدت‌ها بیدار ماند.

به سقف نگاه کرد.

به آن مرد فکر کرد.

جئون جونگ کوک.

و به آن کتاب.

«سایه‌های خاموش.»

❤️🖤

کم کم دارم ناراحت میشمااااا
مگه من پیام ناشناس نذاشتم 😡😡
دیدگاه ها (۰)

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 7 | کم‌کمچند روز دیگر گذشت.ا/ت هنوز اگر کسی از...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط