جادویی عشق part ۵۱
جادویی عشق part ۵۱
.. شيرين..
اونم کی؟ این گند اخلاق؟
صدایی از وی نیومد.
ونسا - وی..عشقم..حواست با منه؟
وی-هیسسس.. برو بالا..
ونسا خندید و گفت: چشم عشق شيرين من... تو اتاقت.
و صداش دورتر شد.
با نفرت دندونامو به هم فشار دادم.
هرزه کثافت.
بعد میاد منو نصیحت میکنه..
رفتن بالا
تند در کتابخونه رو باز کردم و خواستم برم پایین که
يه چيزي منو سمت پله هاي بالا سمت اتاق خواب وی میکشید.
کنجکاو بودم بدونم چطور..
کنجکاو بودم بدونم چطور
خاک برسر مفسد و کثافتم ..کنن
ولي..
داشتم توجیه میکردم
میخواستم ببینم چطور دختره رو دوست داره، چطور بهش لبخند میزنه چطور نوازشش میکنه چطور بهش حرفاي عاشقانه میزنه.. میخواستم وی رو تو حالت شاد ببینم.
مسخره بود..خيلي هم مسخره بود.
اما نمیتونستم جلوش رو بگیرم
اروم سالن رو طي کردم و رفتم . پایین تو اشپزخونه
ليوان ابي ريختم و اروم خوردم و بعد رفتم تو اتاقم.
اروم رو تخت دراز کشیدم
نمیدونم چمه... نمیدونم چه حالی دارم داغون چشمامو بستم و سعی کردم بخوابم
خواب میدیدم وی روي زمين افتاده..
همه جا تاریک بود.
انگار شب بود..
یه دفعه چشماشو باز کرد و قلبش رو توی دستش فشرد.
دستش رو بلند کرد و به انگشتر درخشان ابیش که نوری از خودش ساطع کرده بود نگاه کرد و دست به زمین گرفت و بلند شد.
اطراف خودش چرخ زد و نگاه کرد..
فقط تاريکي بود..
صداي قدمهايي اومد...
خیره شد به سمتي..
زني با شنل بلند مخمل کرم رنگ کلاه دار
اومد جلو و کلاهش رو کمی عقب داد..
صورت زن سفید بود و روی صورتش كك و مك كم صورتي ديده
میشد و موهاي قرمزي داشت.
چشماش ابي روشن بود
دستش رو جلوي وی گرفت و گفت خوش اومدي عزيز دلم... ويليام لبخند زد و دست توی دستاش گذاشت..
یه دفعه از خواب پریدم
اخ..
تند نفس کشیدم.
این زن کي بود؟
تا حالا ندیده بودمش.
لهجه خيلي غليظي داشت که انگلیسی نبود..
انگار
متفکر به روبروم خیره شدم
اسکاتلندي بود.
۰اره..مطمینم..
يه زن اسکاتلندي..
صورتش از جلوی چشمام کنار نمیرفت دیدن این خوابها بي دليل نبود..
اروم از جام بلند شدم
به وی گفت خوش اومدي عزيز دلم؟؟
باید بفهمم چه خبره.
اما چطور؟ از کجا اخه؟
اه..
صبح سرمیز صبحانه با ذهن درگیر با تمام وجود سعی میکردم از
عشوه هاي مسخره ونسا بالا نیارم
قیافه اميلي هم عین اینایی که دشمن خونیشون رو دیدن بود و
از دختره خوشش نمیومد.
ونسا چيزي کنار گوشم وی گفت و بلند خندید.
اروم گفتم عین بز میخنده.
اصلا
امیلی که کنارم بود شنید و پخ زد زیر خنده که باعث شد ونسا وی سر بلند کردن منم نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و زدم زیر خنده و سرمو پایین
انداختم.
امیلی داشت از خنده میز رو گاز میگرفت و هي ميزد رو دست و
بازوي من..
با خنده گفتم خیله خوب حالا...
آلبرت تند اومد تو سالن و گفت صبح بخیر
من و امیلی و وی جوابش رو دادیم
ونسا عجیب نگاش کرد و گفت این کیه؟
وی جدي و بي تفاوت گفت برادر کوچیکم... آلبرت.. گفته بودم.
ونسا متعجب :گفت برادر؟
آلبرت-نمیدونی برادر چیه؟
ونسا با غیض گفت میدونم چیه
و نگاه سرزنش باری به وی انداخت و پر از غرور تو خالی
گفت: ولي عادت ندارم با حرومزاده ها صبحانه بخورم.. لبم رو گازگرفتم
بلند شد که وی خیلی خشن بازوش رو گرفت و فشار محکمی
بهش داد.
ونسا با درد داد زد چیکار میکنی؟ونسا با درد داد زد: چیکار میکنی؟
وی خشن گفت مواظب باش توی خونه من و با خانواده من چطور
صحبت ميكني..
و فشار محكم ديگه اي داد که ونسا اخ و ناله کرد و بعد ولش کرد.
حقش بود.
.. شيرين..
اونم کی؟ این گند اخلاق؟
صدایی از وی نیومد.
ونسا - وی..عشقم..حواست با منه؟
وی-هیسسس.. برو بالا..
ونسا خندید و گفت: چشم عشق شيرين من... تو اتاقت.
و صداش دورتر شد.
با نفرت دندونامو به هم فشار دادم.
هرزه کثافت.
بعد میاد منو نصیحت میکنه..
رفتن بالا
تند در کتابخونه رو باز کردم و خواستم برم پایین که
يه چيزي منو سمت پله هاي بالا سمت اتاق خواب وی میکشید.
کنجکاو بودم بدونم چطور..
کنجکاو بودم بدونم چطور
خاک برسر مفسد و کثافتم ..کنن
ولي..
داشتم توجیه میکردم
میخواستم ببینم چطور دختره رو دوست داره، چطور بهش لبخند میزنه چطور نوازشش میکنه چطور بهش حرفاي عاشقانه میزنه.. میخواستم وی رو تو حالت شاد ببینم.
مسخره بود..خيلي هم مسخره بود.
اما نمیتونستم جلوش رو بگیرم
اروم سالن رو طي کردم و رفتم . پایین تو اشپزخونه
ليوان ابي ريختم و اروم خوردم و بعد رفتم تو اتاقم.
اروم رو تخت دراز کشیدم
نمیدونم چمه... نمیدونم چه حالی دارم داغون چشمامو بستم و سعی کردم بخوابم
خواب میدیدم وی روي زمين افتاده..
همه جا تاریک بود.
انگار شب بود..
یه دفعه چشماشو باز کرد و قلبش رو توی دستش فشرد.
دستش رو بلند کرد و به انگشتر درخشان ابیش که نوری از خودش ساطع کرده بود نگاه کرد و دست به زمین گرفت و بلند شد.
اطراف خودش چرخ زد و نگاه کرد..
فقط تاريکي بود..
صداي قدمهايي اومد...
خیره شد به سمتي..
زني با شنل بلند مخمل کرم رنگ کلاه دار
اومد جلو و کلاهش رو کمی عقب داد..
صورت زن سفید بود و روی صورتش كك و مك كم صورتي ديده
میشد و موهاي قرمزي داشت.
چشماش ابي روشن بود
دستش رو جلوي وی گرفت و گفت خوش اومدي عزيز دلم... ويليام لبخند زد و دست توی دستاش گذاشت..
یه دفعه از خواب پریدم
اخ..
تند نفس کشیدم.
این زن کي بود؟
تا حالا ندیده بودمش.
لهجه خيلي غليظي داشت که انگلیسی نبود..
انگار
متفکر به روبروم خیره شدم
اسکاتلندي بود.
۰اره..مطمینم..
يه زن اسکاتلندي..
صورتش از جلوی چشمام کنار نمیرفت دیدن این خوابها بي دليل نبود..
اروم از جام بلند شدم
به وی گفت خوش اومدي عزيز دلم؟؟
باید بفهمم چه خبره.
اما چطور؟ از کجا اخه؟
اه..
صبح سرمیز صبحانه با ذهن درگیر با تمام وجود سعی میکردم از
عشوه هاي مسخره ونسا بالا نیارم
قیافه اميلي هم عین اینایی که دشمن خونیشون رو دیدن بود و
از دختره خوشش نمیومد.
ونسا چيزي کنار گوشم وی گفت و بلند خندید.
اروم گفتم عین بز میخنده.
اصلا
امیلی که کنارم بود شنید و پخ زد زیر خنده که باعث شد ونسا وی سر بلند کردن منم نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و زدم زیر خنده و سرمو پایین
انداختم.
امیلی داشت از خنده میز رو گاز میگرفت و هي ميزد رو دست و
بازوي من..
با خنده گفتم خیله خوب حالا...
آلبرت تند اومد تو سالن و گفت صبح بخیر
من و امیلی و وی جوابش رو دادیم
ونسا عجیب نگاش کرد و گفت این کیه؟
وی جدي و بي تفاوت گفت برادر کوچیکم... آلبرت.. گفته بودم.
ونسا متعجب :گفت برادر؟
آلبرت-نمیدونی برادر چیه؟
ونسا با غیض گفت میدونم چیه
و نگاه سرزنش باری به وی انداخت و پر از غرور تو خالی
گفت: ولي عادت ندارم با حرومزاده ها صبحانه بخورم.. لبم رو گازگرفتم
بلند شد که وی خیلی خشن بازوش رو گرفت و فشار محکمی
بهش داد.
ونسا با درد داد زد چیکار میکنی؟ونسا با درد داد زد: چیکار میکنی؟
وی خشن گفت مواظب باش توی خونه من و با خانواده من چطور
صحبت ميكني..
و فشار محكم ديگه اي داد که ونسا اخ و ناله کرد و بعد ولش کرد.
حقش بود.
- ۷۵۳
- ۲۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط