⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
p32
در که بسته شد، نینا چند لحظه به همون نقطه خیره موند.
با خودش گفت:
«انگار اسمش هم برای همه ترسناکه...»
...
صدای چند نفر از راهرو اومد.
نینا آروم در اتاق رو یه ذره باز کرد.
از لای در بیرون رو نگاه کرد.
چند خدمتکار با عجله از کنار اتاقش رد شدن.
یکی از اونها زیر لب گفت:
«ایشون رسیدن...»
اون یکی فوری آرومتر گفت:
«آروم... نشنوه.»
نینا کنجکاو شد.
بیصدا از اتاق بیرون اومد و با فاصله دنبالشون راه افتاد.
آخر راهرو، درِ بزرگی باز بود.
چند نفر دور یه میز بلند ایستاده بودن.
جیمین بالای میز قرار داشت.
یه برگه رو روی میز گذاشت.
«این گزارش، سه اشتباه داره.»
هیچکس حرفی نزد.
«میخوام تا قبل از طلوع، اصلاحش کنید.»
یکی از مردها با تردید گفت:
«قربان... ممکنه زمان بیشتری—»
قبل از اینکه جملهش تموم بشه، جیمین فقط نگاهش کرد.
همین.
مرد همون لحظه ساکت شد و سرش رو پایین انداخت.
«...چشم »
چیزی نگفت.
از کنار میز رد شد و از سالن بیرون اومد.
نینا که پشت دیوار ایستاده بود، سریع خودش رو عقب کشید تا دیده نشه.
صدای قدمهای جیمین نزدیکتر...
نزدیکتر...
و بعد...
بچها من نمیدونم چرا ولی واقعا حمایت ها کمه قبلا اینجوری نبودید الان انگار خجالت میکشید کامنت بزارید یا لایک کنید، خب اگه انقدر حمایت ها کم باشه منم انگیزه ای برای گذاشتن ندارم🤧🌱🫂
p32
در که بسته شد، نینا چند لحظه به همون نقطه خیره موند.
با خودش گفت:
«انگار اسمش هم برای همه ترسناکه...»
...
صدای چند نفر از راهرو اومد.
نینا آروم در اتاق رو یه ذره باز کرد.
از لای در بیرون رو نگاه کرد.
چند خدمتکار با عجله از کنار اتاقش رد شدن.
یکی از اونها زیر لب گفت:
«ایشون رسیدن...»
اون یکی فوری آرومتر گفت:
«آروم... نشنوه.»
نینا کنجکاو شد.
بیصدا از اتاق بیرون اومد و با فاصله دنبالشون راه افتاد.
آخر راهرو، درِ بزرگی باز بود.
چند نفر دور یه میز بلند ایستاده بودن.
جیمین بالای میز قرار داشت.
یه برگه رو روی میز گذاشت.
«این گزارش، سه اشتباه داره.»
هیچکس حرفی نزد.
«میخوام تا قبل از طلوع، اصلاحش کنید.»
یکی از مردها با تردید گفت:
«قربان... ممکنه زمان بیشتری—»
قبل از اینکه جملهش تموم بشه، جیمین فقط نگاهش کرد.
همین.
مرد همون لحظه ساکت شد و سرش رو پایین انداخت.
«...چشم »
چیزی نگفت.
از کنار میز رد شد و از سالن بیرون اومد.
نینا که پشت دیوار ایستاده بود، سریع خودش رو عقب کشید تا دیده نشه.
صدای قدمهای جیمین نزدیکتر...
نزدیکتر...
و بعد...
بچها من نمیدونم چرا ولی واقعا حمایت ها کمه قبلا اینجوری نبودید الان انگار خجالت میکشید کامنت بزارید یا لایک کنید، خب اگه انقدر حمایت ها کم باشه منم انگیزه ای برای گذاشتن ندارم🤧🌱🫂
- ۲۵۱
- ۲۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط