هی گفتم حالا نه، بعدا...

هی گفتم حالا نه، بعدا...
بگذار این باران را هم قدم بزنم... این خیابان را،
بگذار سرک بکشم تووی این کافه... دید بزنم آنجا که باهم مینشستیم را،
بگذار این یک نخ را هم بکشم،
این آهنگ را هم گوش بدهم، بعدا...
بگذار یکبار دیگر این عکس را باز کنم...
چند ثانیه دیگر هم نگاه کنم،

فقط چند ثانیه بیشتر...
دستم که کوتاه شده از همه جا،
بگذار یکبار دیگر دست بکشم روی این صورت، بعدا...
چه عجله ای برای فراموش کردن...!
هی گفتم بعدا
هی گفتم این بار دیگر حتما؛

عادت شد مرور کردنت بر من
فراموش شد فراموش کردنت در من

یادت هست...؟
هی گفتم حالا نرو... بعدا

برای تو چه زود رسید این بعدا

برای من اصلا..
دیدگاه ها (۲)

آلــزایــمـــر مـیـــتــوانـــدبــهــتــریـــن بــیــمــاری ...

هیچ وقت

آخرین بحث پارت ۱۴

White Lotus | Part 28سه روز بعد...سئول دوباره همان شهر شلوغ ...

یه بسته بادکنک کوچولو برای پسرم خریده بودم، ولی همشو قایم کر...

•●عـنـوان: ܩوریرتی وطܔ پرࡄت- 𝆏۱۴●•_شرلوک هلمز_لبخندم هنوز رو...

رمان سوکوکو - پارت 26

Enemys Embrsce [ part ۳۲ ]

لبخند قاتلپارت²⁸ویو سلینصدای آژیر پلیس هر لحظه نزدیک‌تر می‌ش...

★ازدواج اجباری...p²یونگی:صبح کنار هانا از خواب بیدار شدم...خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط