اوای فنوت
اوای فنوت
Part =1
(غروب، قصری در توسکانی، ایتالیا - ۱۵۲۰ میلادی)
بارون نمیومد ولی آسمون خاکستری بود. انگار خودش هم غمگین بود. توی اتاق پادشاه، فقط صدای نفسهای بریدهبریده میومد. همه چیز بوی مرگ میداد. بوی شمعهایی که روشن بودن، بوی دارو، بوی بدرود.
تهیونگ کنار تخت پدرش زانو زده بود، دستش رو گرفته بود و نگاش میکرد. صورت پدر زرد و کشیده شده بود، چشماش توی کاسه فرو رفته بود ولی هنوز نورش رو داشت. همون نوری که سالها بود تهیونگ میدیدش و بهش افتخار میکرد.
"پدر... نرو لطفاً... هنوز زوده..." صدای تهیونگ میلرزید. سعی میکرد خودش رو کنترل کنه ولی اشک داشت گلوش رو میسوزوند.
پادشاه با زحمت دستش رو تکون داد، انگار میخواست بگه "بیا نزدیکتر". تهیونگ صورتش رو نزدیک کرد. پدر با صدای بریدهبریده گفت:
"تهیونگ... پسر من... دیگه وقتشه... تو الان مرد شدی... ۱۷ سالت شده... من ۱۷ سالم بود که پادشاه شدم... تو هم..."
"من نمیخوام پادشاه بشم! میخوام تو بمونی!" تهیونگ دیگه نتونست جلوی خودش رو بگیره. اشکاش سرازیر شدن.
..........
اگه خوشتون آمده و میخواید بقیه داستان رو بدونید لایک وکامنت بزار😉🙃
Part =1
(غروب، قصری در توسکانی، ایتالیا - ۱۵۲۰ میلادی)
بارون نمیومد ولی آسمون خاکستری بود. انگار خودش هم غمگین بود. توی اتاق پادشاه، فقط صدای نفسهای بریدهبریده میومد. همه چیز بوی مرگ میداد. بوی شمعهایی که روشن بودن، بوی دارو، بوی بدرود.
تهیونگ کنار تخت پدرش زانو زده بود، دستش رو گرفته بود و نگاش میکرد. صورت پدر زرد و کشیده شده بود، چشماش توی کاسه فرو رفته بود ولی هنوز نورش رو داشت. همون نوری که سالها بود تهیونگ میدیدش و بهش افتخار میکرد.
"پدر... نرو لطفاً... هنوز زوده..." صدای تهیونگ میلرزید. سعی میکرد خودش رو کنترل کنه ولی اشک داشت گلوش رو میسوزوند.
پادشاه با زحمت دستش رو تکون داد، انگار میخواست بگه "بیا نزدیکتر". تهیونگ صورتش رو نزدیک کرد. پدر با صدای بریدهبریده گفت:
"تهیونگ... پسر من... دیگه وقتشه... تو الان مرد شدی... ۱۷ سالت شده... من ۱۷ سالم بود که پادشاه شدم... تو هم..."
"من نمیخوام پادشاه بشم! میخوام تو بمونی!" تهیونگ دیگه نتونست جلوی خودش رو بگیره. اشکاش سرازیر شدن.
..........
اگه خوشتون آمده و میخواید بقیه داستان رو بدونید لایک وکامنت بزار😉🙃
- ۸.۹k
- ۲۹ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط