وقت رفتن شد پرستوی دلم بالش گرفت

وقت رفتن شد پرستوی دلم بالش گرفت
رعد و برقی زد نگاهت این دلم آتش گرفت

آتشی بر جان زد و شمع دلم را خوب سوخت
عاقبت زین سوختن مرغ دلم جانش گرفت

من شدم مجنون و لیلای فریبایم شدی
وقت رفتن کودک بیچاره ام پایش گرفت

من سراپای وجودم آتش عشـــــق تو شد
کودکم در سینه و آغوش تو خوابش گرفت
دیدگاه ها (۱)

یک نفر هرشب درونم با تو دعوا می کند عقده ی دلتنگیِ بعد از تو...

بس که در تاثیر گفتارم مردد میشومدائماً در حال تغییر مضامینم ...

قیمت دل کندنت کم نیست اما غم نخورمـن بــهــای رفــتـنـت را ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط