اینطوری شد که امید یک کاسه آش شد و رفت توی رگهای من ی

💬اینطوری شد که امید، یک کاسه آش شد و رفت توی رگ‌های من، یک گلِ گلدوزی شد، نشست روی موهای من!

روزی که نزدیکِ ما را زدند، شیشه‌ها لرزید.پنجره باز بود، دویدم، بستمش، و خشک شدم پشت شیشه، خیره به محله‌ای که انگار شوکی غریب، منتشر می‌شد در آن و پرده‌ی خانه‌ی روبرویی از ارتعاش انفجار و ترس، رفته بود خودش را کوبانده بود به دیوار.
چند دقیقه بعد، بوی نعناداغ پیچید توی راهروی ساختمان.
اول فکر کردم خیال می‌کنم که بوی نعناداغ است، فکر کردم این بوی سوختن است. فکر کردم لابد بوی انفجارهای دوهزار و بیست‌وپنجی مثل بوی نعناداغ است. فکر کردم تکنولوژی است دیگر، برای اینکه خیال نکنیم زبر و وحشی و نفهم است، گاهی شوخی‌اش می‌گيرد.

داشتم ساکِ فرار را چک میکردم؛ چراغ قوه، قرص مسکن، پاوربانک، دستمال کاغذی برای گریه... که در زدند. پیرزن همسایه بغلی بود. برایم آش آورده بود. کاسه‌ی چینی، توی بشقاب بود و بشقاب بین انگشت‌‌هایی با مفصل‌های متورم و خشک و خسته.جلوتر از "بفرما"ی او، بوی نعناداغ بفرما زد.
گفتم: "نترسیدین که!"
گفت داشته آش درست می‌کرده که صدا را شنیده و بین اینکه زنگ بزند به تنهافرزندش آن‌سوی دنیا یا نعنا را بریزد توی روغن، دومی را انتخاب کرده.
خندیدیم.
گفت: "با خودم گفتم این دختر الان دل‌ودماغ آشپزی نداره، یه کاسه آش براش ببرم."
من را می‌گفت "این دختر"!

یک مادرانگیِ خالصِ خوش‌ترکیبِ خرج‌نشده، بعد از شنیدن انفجار، مانده بوده در دل زن، مادرانگی‌ای که باید بچه‌‌ای را بگیرد زیر چتر تن، آن‌یکی را دلداری بدهد، به دیگری بگوید عیب ندارد جیش کرده توی شلوارش، و چون بچه‌ای نبود برای دلداری و بغل و عیب ندارد... همه جمع شده بود در یک کاسه آش، برای زنِ خانه‌ی بغلی، برای من که بیشتر از همه محتاج بودم به دشت کردنِ آغوش و دستپختِ مادرانه.
وقتی رفت، دیدم دیگر نمی‌ترسم. امید، یک کاسه آش شد و رفت توی رگ‌های من، یک گلِ گلدوزی شد، نشست روی موهای من، داغیِ لمسِ یک دست پرچروک آمد روی سرمای تن من.گفته بود نترسم، چون او، اینجا، در همسایگی من، دارد ذکر "هزار الهی الاَمان" می‌گوید.

خیلی وقت‌ها در هول‌وهراس‌های زندگی، جایی که دل نخ‌کش می‌شود، یک نفر پیدا می‌شود که کم‌خرج، ساده، بی‌غش، خودش را یاد تو بیاورد، بودنش را تبدیل کند به امید، دلگرمی، پشتوانه... ! این متن را برای آنان می‌نویسم. برای کسانی که فقط فکر خودشان و ترس‌ها و احساساتشان نیستند. حواسشان به بقیه هم هست، به تو هم بوده....اگر کسی را داشته‌ای که در لحظه دهشت و تنش، دستت را بگیرد، تلفن کند بهت، پیامی بفرستد، بیاید دنبالت، بخنداندت، این متن مال اوست.مال او که بداند قدردانِ بودنِ ساده، اما محکمش هستی.
دیدگاه ها (۴۳)

#گجز_ایشقلی🌙 آتش‌بس اعلام کرده‌اند، ولی ما هنوز التیام نیافت...

ولی ماهنوز به جوابِسؤالِ « کربلا میری امسال..؟ » جوابِ منفی ...

سربسته ميگويم و رَد ميشومچه ها خواهد كشيد زينب..

بمیرم برا دلت رقیه جان🖤😭میدانی چرا دم غروب دلت میگیرد؟ ....

رها🍂 پاییز آرام آرام آماده ی رفتن می شود..رنگ انار، عطر بارا...

‌کاش می شد برای همیشه رفت ؛به سکوت و آرامش یک خانه ی روستایی...

این نامه رو مینویسم برای کسی که : خودش نمیدونه اما اون تموم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط