معصوم پلک زد و تند گفت اینمال
معصوم پلک زد و تند گفت : این..مال..
خدمتکار تند گفت : عادت همیشه شماست خانم .. بازم با احترام سر خم کرد سپس از آشپزخانه خارج شد .. بیول با ذوق نگاهش کرد آن فنجان زیبا را سپس در دستش گرفت و جرعی ازش نوشید ورقه ای از خوشمزه گی در سرش گذشت واقعا متوجه این لرز قلبش نمیشد این مایه تلخ و شیرین خوشمزه بود
جینا با صورتی برافروخته و دستهایی که از شدت عصبانیت میلرزید وسط آشپزخانه ایستاده بود و با صدایی لرزان از خشم مدام از نادیده گرفته شدن یا رفتارهای اخیر گله میکرد. ا
در مقابل بیول با همان آرامشِ همیشگیاش انگار که در دنیای دیگری سیر میکند خیلی متین لبهی فنجان چای را لمس میکرد.
جینا با عصبانیت داد زد : دختره هرزه فنجان منو بزار
بیول به جای گارد گرفتن جلوتر رفت و با لحنی که از فرط مهربانی مثل مخمل نرم بود گفت: . من واقعاً متاسفم اگه باعث شدم ناراحت شدن شما شدم زود میزارمـ... جینا مثل آدم درنده ای پرسید و فنجان را از دست های بیول قاپید بیول شوکه از روی صندلی بلند شد
جینا پوزخند زد : دهنتو ببند دختره احمق با این کارات نمیتونی منو گول بزنی .. قلب زریف دخترک پر از شکستنی های شیشه شد و تند گفت : من نمیخواهم شما رو گول بزنم .. جینا ای که عصبی بدون دیشب در سرش میگشت
فنجان قهوه را برداشت و با حرکتی عصبی تهِ قهوه را روی لباسِ روشن بیول پاشید. بیول در حالی که شوکه شده بود به لکهی تیره روی لباسش نگاه کرد، اما قبل از اینکه حرفی بزند
جیغی کشید و با حرانس دید ای که سمت شکمش فرو رفت با ترس عینی دیگری کشید در همین حین صدا جین به گوش خورد
درِ خانه باز شد و جین وارد شد. جین با دیدن صحنه ای که بیول با ترس و صدا های در از دید میکشسد خونش به جوش آمد.
چون این جینا بود کسی که امروز صبح هم باهاش دعوا کرده بود
جین با صدایی که از خشم میلرزید فریاد زد: جینا! معلوم هست داری چه غلطی میکنی؟ چطور تونستی اینقدر بیفکر و وحشی باشی؟
جین به سمت جینا قدم برداشت و با عصبانیت ادامه داد: بیول با اینهمه مهربانی باهات رفتار میکنه و تو اینطور جوابش رو میدی؟ واقعاً برات متاسفم
خدمتکار تند گفت : عادت همیشه شماست خانم .. بازم با احترام سر خم کرد سپس از آشپزخانه خارج شد .. بیول با ذوق نگاهش کرد آن فنجان زیبا را سپس در دستش گرفت و جرعی ازش نوشید ورقه ای از خوشمزه گی در سرش گذشت واقعا متوجه این لرز قلبش نمیشد این مایه تلخ و شیرین خوشمزه بود
جینا با صورتی برافروخته و دستهایی که از شدت عصبانیت میلرزید وسط آشپزخانه ایستاده بود و با صدایی لرزان از خشم مدام از نادیده گرفته شدن یا رفتارهای اخیر گله میکرد. ا
در مقابل بیول با همان آرامشِ همیشگیاش انگار که در دنیای دیگری سیر میکند خیلی متین لبهی فنجان چای را لمس میکرد.
جینا با عصبانیت داد زد : دختره هرزه فنجان منو بزار
بیول به جای گارد گرفتن جلوتر رفت و با لحنی که از فرط مهربانی مثل مخمل نرم بود گفت: . من واقعاً متاسفم اگه باعث شدم ناراحت شدن شما شدم زود میزارمـ... جینا مثل آدم درنده ای پرسید و فنجان را از دست های بیول قاپید بیول شوکه از روی صندلی بلند شد
جینا پوزخند زد : دهنتو ببند دختره احمق با این کارات نمیتونی منو گول بزنی .. قلب زریف دخترک پر از شکستنی های شیشه شد و تند گفت : من نمیخواهم شما رو گول بزنم .. جینا ای که عصبی بدون دیشب در سرش میگشت
فنجان قهوه را برداشت و با حرکتی عصبی تهِ قهوه را روی لباسِ روشن بیول پاشید. بیول در حالی که شوکه شده بود به لکهی تیره روی لباسش نگاه کرد، اما قبل از اینکه حرفی بزند
جیغی کشید و با حرانس دید ای که سمت شکمش فرو رفت با ترس عینی دیگری کشید در همین حین صدا جین به گوش خورد
درِ خانه باز شد و جین وارد شد. جین با دیدن صحنه ای که بیول با ترس و صدا های در از دید میکشسد خونش به جوش آمد.
چون این جینا بود کسی که امروز صبح هم باهاش دعوا کرده بود
جین با صدایی که از خشم میلرزید فریاد زد: جینا! معلوم هست داری چه غلطی میکنی؟ چطور تونستی اینقدر بیفکر و وحشی باشی؟
جین به سمت جینا قدم برداشت و با عصبانیت ادامه داد: بیول با اینهمه مهربانی باهات رفتار میکنه و تو اینطور جوابش رو میدی؟ واقعاً برات متاسفم
- ۳۳۲
- ۰۲ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط