پارت
پارت ۳۴
کاکاشی کلا نخوابید، تا صبح داشت برای پدرش عزاداری میکرد و خودش را بابت اتفاقات اخیر سرزنش میکرد. هنوز یادش نرفته بود، هنوز ذهنش اعتراف اوبیتو را به خاطر میاورد. ارزو کرد که کاش برگردد عقب و اینبار چیز دیگری بگوید. ولی ساعت روی دیوار نشان میداد که زمان فقط به جلو حرکت خواهد کرد.
کاکاشی راه افتاده بود بیرون، تصمیم گرفته بود همه چیز را درست کند.
"بابا، تو مامان رو دوست داشتی مگه نه؟ منم یکیو دارم که دوسش دارم."
او زیر لب گفت، حس میکرد پدرش او را تماشا میکند. جلوی در کافه ایستاد، همان کافه ای که کلی با اوبیتو داخلش خاطره داشت. در شیشه ای را هل داد.
ولی کافه خالی بود، اوبیتویی نبود که میز ها را تمیز کند یا سفارش بگیرد. دوباره حس گناه گرفت، در دفتر 'استاد' را زد.
"ببخشید، کسی هست؟"
بعد 'استاد' در را باز کرد، با دیدن کاکاشی لبخندی تلخ ولی نرمی زد.
استاد:"سلام کاکاشی، بابت پدرت متاسفم."
کاکاشی سعی کرد بغض نکند:"مشکلی نیست. امروز اوبیتو نیومده؟"
استاد دستی بین موهایش کشید:"اوه عزیزم نه. دیشب هم نیومد، تو میدونی کجاست؟"
نگرانی پیچید توی دل کاکاشی. حتی 'استاد' که جای مادر اوبیتو را پر میکرد، از او خبر نداشت. سریع خداحافظی کرد و دوید بیرون.
"باید خونه ش باشه. اره، لابد خونه س."
●
کاکاشی ایستاده بود جلوی در خانه اوبیتو. خانه ی قدیمی در محله اوچیها، با حیاط همیشه به هم ریخته. داشت جلوی پله ها رژه میرفت، نمیدانست چجوری توی چشم های اوبیتو نگاه کند.
"خونسرد باش، فقط بگو متاسفی. نه خب الاغ باید احساساتتم بگی خب. حالش خوبه؟ از پنجره بذار نگاه...نه فضولی میشه."
بعد از صد بار مشورت با خودش، بالاخره عزمش را جزم کرد که در بزند. صدای گرفته ای از داخل گفت:"دارم میام."
کاکاشی کلا نخوابید، تا صبح داشت برای پدرش عزاداری میکرد و خودش را بابت اتفاقات اخیر سرزنش میکرد. هنوز یادش نرفته بود، هنوز ذهنش اعتراف اوبیتو را به خاطر میاورد. ارزو کرد که کاش برگردد عقب و اینبار چیز دیگری بگوید. ولی ساعت روی دیوار نشان میداد که زمان فقط به جلو حرکت خواهد کرد.
کاکاشی راه افتاده بود بیرون، تصمیم گرفته بود همه چیز را درست کند.
"بابا، تو مامان رو دوست داشتی مگه نه؟ منم یکیو دارم که دوسش دارم."
او زیر لب گفت، حس میکرد پدرش او را تماشا میکند. جلوی در کافه ایستاد، همان کافه ای که کلی با اوبیتو داخلش خاطره داشت. در شیشه ای را هل داد.
ولی کافه خالی بود، اوبیتویی نبود که میز ها را تمیز کند یا سفارش بگیرد. دوباره حس گناه گرفت، در دفتر 'استاد' را زد.
"ببخشید، کسی هست؟"
بعد 'استاد' در را باز کرد، با دیدن کاکاشی لبخندی تلخ ولی نرمی زد.
استاد:"سلام کاکاشی، بابت پدرت متاسفم."
کاکاشی سعی کرد بغض نکند:"مشکلی نیست. امروز اوبیتو نیومده؟"
استاد دستی بین موهایش کشید:"اوه عزیزم نه. دیشب هم نیومد، تو میدونی کجاست؟"
نگرانی پیچید توی دل کاکاشی. حتی 'استاد' که جای مادر اوبیتو را پر میکرد، از او خبر نداشت. سریع خداحافظی کرد و دوید بیرون.
"باید خونه ش باشه. اره، لابد خونه س."
●
کاکاشی ایستاده بود جلوی در خانه اوبیتو. خانه ی قدیمی در محله اوچیها، با حیاط همیشه به هم ریخته. داشت جلوی پله ها رژه میرفت، نمیدانست چجوری توی چشم های اوبیتو نگاه کند.
"خونسرد باش، فقط بگو متاسفی. نه خب الاغ باید احساساتتم بگی خب. حالش خوبه؟ از پنجره بذار نگاه...نه فضولی میشه."
بعد از صد بار مشورت با خودش، بالاخره عزمش را جزم کرد که در بزند. صدای گرفته ای از داخل گفت:"دارم میام."
- ۲.۰k
- ۲۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط