پارت: 9

پارت: 9
2 سال بعد
هیونجین:مدارک لازم رو اوردم
+:خب..ببینم..
هیونجین:فقط همسرش..
+:همسرش چی؟
هیونجین:بی گناهه،بزور اونجاست
+:باشه،میریم اونجا،هر کاری میکنیم اتفاقی برای اون نیوفته
*2 ساعت بعد*
ویو ا/ت
داشتم کتاب میخوندم،تهیونگ هم طبقه بالا خواب بود هنوز،صدای در شنیدم،خدمتکار ها در رو باز کردن،اما همش میگفتن ارباب خونه نیست!این کی بود؟برای محافظت چاقو برداشتم رفتم سمت در،پلیس بود
ا/ت:سلام..با کی کار دارید؟
+:اینجا منزل کیم تهیونگه..درسته؟
ا/ت:بله درسته
+:اون اینجاست؟
ا/ت:معلومه که نه..
+:پس ما باید خونه رو بگردیم*میان داخل،همه جلو تر از ا/ت میرن*
ا/ت:*چاقو رو برمیداره میکنه توی گردن چند تا پلیسه،اما یکی یهو با شیشه بهش میزنه بیهوش میشه*
تهیونگ:ا/ت؟چرا انقد صدای سر و صدا میاد
+:بنظر میاد همسرتون خیلی وفادار بودن..
تهیونگ:باهاش چیکار کردید؟
+:با ما بیاید
تهیونگ:اگر نیام
+:*اسلحه رو میزاره روی سر ا/ت*اونوقت بوم..
تهیونگ:*از پله میره پایین،بهش دستبند میزنن،میبرنش،ا/ت هم سرش رو با باند میبندن میبرن*
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۷)

اهم🎀✨

#ناشناس

پارت:48شوگا:بگیرمت میکشمتتهیونگ:*موهاش رو میگیره*شوگا:اخ..اخ...

حق:))))@97149اصکی رفتم👆

《برادره ناتنیم 》(پارت ۳)ویو ا/تو لباس خدمتکارو تن کردم رفتم ...

رمان قلب در تاریکی

پارت. 30

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط