ظهور ازدواج )

ظهور ازدواج )
( فصل سوم ) پارت ۷۳۴

خندیدم و گفتم:خيلي لوسي..
با عشق به نیکول که بازوشو چسبیده بود نگاه کرد و اروم و با لذت موهاشو کنار زد و گفت نمیدونی این دختره چه
شبها که منو ارزو میکنه.
عميق وشیطون :گفتم اون تو رو یا تو اونو؟
لبخند گشادي زد و سعي کرد جمعش کنه..
جدي گفتم حتی با وجود اینکه میدونی بچه دار نمیشه میخواي باهاش باشي؟
لباشو جمع کرد و گفت: رو بچه تو و جیمین حساب کرده
که اونم..نزاييدي ديگه.
بودیم
كاملاً .
جدي بود.
متعجب و شوکه زل زدم بهش..
یه دفعه نگام کرد و خندید و گفت: شوخی کردم دختربچه
شما
رو میخوام چیکار اخه؟
دیوونه..
لبخندي رو لبم نشست.
فرد‌ : بچه مهم نیست برام..
این قضيه بعداً باعث ناراحتي و جداییتون نمیشه؟
سر به نه تکون داد و زل زد به نیکول و گفت بچه خودمونو میخوام چیکار؟ من خودم تا ۲۰ سال دیگه بچه ام..حالا تا اون موقع..
و سریع گفت بعدشم این همه بچه پرورشگاهي و بي سرپرست و این چیزا یکیشم بشه مال منه و نيكو
مگه؟
لبخند پر از عشق و شادي رو لبم اومد و همونجور خیره
نگاشون کردم.
چقدر حرفاش خوب و شیرین بود و بوي عشق واقعي
میداد..
تلخ گفتم:فرد.. جیمین قویه نه؟
و اشکم پردرد جاري شد. 
فرد عمیق زل تو چشمام و از ته دلش گفت:وقتي پاي تو
وسط باشه خيلي الا..خيلي.
لبخند درمونده اي زدم.
محکم گفت: جیمین خیلی وقت پیش باید از عذاب وجدان و درد و تنهايي از پا در میومد. اما به خاطر تو...به خاطر داشتن تو و مهربونیات جون تازه گرفت.. الا.. نگو که نميدوني و نديدي با چه توان و انرژي سعي ميکرد بیماریش از تو پنهان کنه پنهان کردن علایم بیماریش که
هي شديد ميشد، سرفه هاي شديد و خوني بيح
نفس هاش..همه رو با قدرت پنهون میکرد تا تو ناراحت
نشي.
قلبم آتیش گرفت. اخ خداا...
چشمامو بستم.
جدي گفت: یادته روزای اول میگفتم گاهی دلم میگیره قتی میبینم تو اوج دردهاش انقدر محکم وایستاده؟ الا.. به من و تو بگن چند وقت ديگه ميميري چیکار میکنیم؟گریه زاري میکنیم، خودمونو تو خونه حبس میکنیم..اصلا از
ترس مريضي و مرگ از پا میوفتیم..اما جیمین.. لبخند زد و گفت: حتی یه قطره اشکم براي بيماريش نریخت. محکم دنبال تو بود، دنبال اینکه به حق و حقوقت برسي،دنبال اینکه به بخندي و شاد باشي..
اشکم اروم جاري شد و لرزون گفتم:همه
درست
میشه..
فرد : شك ندارم..
نیکول با حرص و غرق خواب گفت:انقدر وول نخور..
و بازوي فرد رو محکم گرفت.
فرد پوووفي کرد و گفت: اینو باش.. اصلا بیخیال دنیا .. و دست به موهاش کشید و عین باباها گفت: دخترم...بخواب.. لبخند بيجوني زدم.
منم این روزها رو میبینم..
منم تو اغوش جیمینم جا خوش میکنم و میخندم.
سرمو
دیدگاه ها (۲۴)

ادامه پارت 187نگاش کردم. جدي قاشق رو اورد جلوي دهنم نخوردم و...

Part8یه لگد محکم به دستگاه بچه سازیش زدم از درد افتاد زمین ا...

آخرین بحث پارت ۲۱

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط