اون همونطور که با ولع لبت رو می خورد تو رو به دیوار چسبون
اون همونطور که با ولع لبت رو می خورد تو رو به دیوار چسبوند و دستشو برد زیر دامنت و تو سریع دستت رو میخواستی ببری سمت دستش اما زودتر عمل کرد و با دست دیگش دستت رو محکم گرفت و با دست راستش داشت باسنت رو نوازش میکرد
توهم اون وسط از خجالت غش کردی و سانزو داشت از تعجب جر میخورد
( بچه ها میخواستم هنتای کنم دیگه جلو خودمو گرفتم 🤣)
وقتی بیدار شدی تو یه اتاق شیک بزرگ روی یه تخت خیلی بزرگ بودی و یهو وقتی اون طرف رو نگاه کردی سانزو رو دیدی که بغلت نشسته بود
بوی شامپو میداد و دستش که روی سرت بود یکم خیس بود و لباساش باز بود مثل یقه و کراوتش
انگار داشت تازه لباس میپوشید و جایی می رفت.
تو ترسیدی که نکنه لخت کنار تو خوابیده، رنگت پرید
_ فکر کنم بدونم تو ذهنت چی میگذره باید بگم که حموم بودم
+ عااا بله.... درسته من... به هیچ عنوان فک.. ر. مینمیدنبت
_ چی میگی من که نمیفهمم
+........
_ داشتم میرفتم سرکار که یهو بیدار شدی قبل رفتن با دهنت یکم انرژی بده ( منظورش اینه که ببوسمت)
+ تمام تلاشت بکن آقای سانزو من مطمئنم که موفق میشی شما تو کارتون عالی هستید
_ * داره از خنده جرر میخوره * ببینم تو واقعا انقد مثبتی یا خودتو میزنی به خنگی
+ ها؟
_ هیچی تو واقعا احمقی همینجا استراحت کن و بیرون نرو من برمیگردم کافیه بفهمم فرار کردی تا همه خاندانتو به گای سگ بدم
+ بله چشم
_ * لبخند آروم
سانزو از اتاق رفت بیرون و رو به بادیگارد های جلوی در کرد
_ هوی شما دوتا مواظب باشید این دختره تو اتاقم فرار نکنه اگه بفهمم آسیب دیده یا زخمی شده پوست از سرتون میکنم مواظبش باشید به هیچکس دیگه ای هم اجازه ندید بره تو اتاقم حتی ران و بقیه بچه های دیگه فقط اگه مایکی خواست میتونه بره
روتون حساب میکنم
ویو فکر سانزو
وایسا وایسا الان بهشون گفتم دوست ندارم آسیب ببینه مگه اصن برام مهمه؟
شاید چون دوست ندارم دست نخورده باشه یا نمیدونم اصن برای چی دارم به یه همچین چیز مضخرفی فکر میکنم اون دختر برام ارزشی نداره صرفا برای خوش گذرونیه
ویو نانسی
خب تو اتاق تنها شدم وقتشه تمیز کاری کنم مطمئنم منظور آقای سانزو هم همین بود که باید این اتاق رو تمیز کنم
ویو راوی
داشتی اتاق رو تمیز میکردی و تو فکر سانزو بودی بنظرت اون باحال بود
که یهو یاد اتفاق قبل از بیهوش شدنت افتادی
یهو کل صورتت سرخ شد با باسن خوردی زمین و دستاتو گرفتی رو صورتت
+ وای خدا من برای چی؟ واااااااای
تقریبا شب شده بود و تو هنوز منتطر سانزو بودی که یهو در اتاق باز شد و سانزو با موهای ژولیده و چهره ای به شدت خسته و توهم رفته برگشت و اما چیزی که خیلی نانسی رو ترسوند لباس و سر و صورت پر از خون برگشته بود یه جور تبر خونی هم تو دستش بود
وارد اتاق شد
+..... آق.. آقای.. سانزو... لب. لباستون.. خون.. رو. شه
_ خفه، حوصله تو یکی رو ندارم
اصن تو اینجا تو اتاق من چه گوهی میخوری ها؟
+ خودتون.... گف.. گفتید
_ کسی به تو اجازه نداد تا الان اینجا بمونی * بلند داد زدن
سانزو دستشو برد بالا و به تو سیلی زد اما تو چیزی نگفتی و فقط اشک تو چشات جمع ( وای خدا من چرا هعی دارم این بچمو مظلوم تر میکنم کباب شد دلم 😭)
سانزو بعد از سیلی محکم یه نگاه حقیرامیزی به نانسی کرد و زیر لبش گفت : ( همین جنده هایی ان که اعصاب آدمو بهم میریزن)
و بعد هم رفت سمت حموم و دوش گرفت نانسی هنوز تو شک سیلی بود و اشک از چشمام جاری شد نه بخاطر اینکه سیلی خورده بوده یه چیز عادی بود و نه بخاطر اینکه این سیلی رو از سانزو خورد اون داشت گریه میکرد چون بعد از این چند روز کتک نخوردن داشت کم کم اون تعم تلخ سیلی و لگد رو از یاد می برد اما حالا که دوباره این اتفاق افتاد همهی اون خاطره ها دوباره مرور و شد و اومد جلوی چشم نانسی
نانسی بدون هیچ حرفی از جاش بلند شد و درحالی که اشک از چشم هاش میریخت سرش. انداخت پایین و خیلی آروم قدم برداشت به سمت بیرون
در اتاق رو که باز کرد بادیگارد ها جلوی در بودن اما چیزی نگفتن چون سانزو خودش اونموقع رفته بود داخل
اینم از این
راستی دوستان ممکنه این پارت یا پارت بعد هنتای شه و راستی قراره زود زود این سناریو رو بدم چون تمومش کردم دیگه 😁😁
ممنون میشم حمایت کنییییی❤️
توهم اون وسط از خجالت غش کردی و سانزو داشت از تعجب جر میخورد
( بچه ها میخواستم هنتای کنم دیگه جلو خودمو گرفتم 🤣)
وقتی بیدار شدی تو یه اتاق شیک بزرگ روی یه تخت خیلی بزرگ بودی و یهو وقتی اون طرف رو نگاه کردی سانزو رو دیدی که بغلت نشسته بود
بوی شامپو میداد و دستش که روی سرت بود یکم خیس بود و لباساش باز بود مثل یقه و کراوتش
انگار داشت تازه لباس میپوشید و جایی می رفت.
تو ترسیدی که نکنه لخت کنار تو خوابیده، رنگت پرید
_ فکر کنم بدونم تو ذهنت چی میگذره باید بگم که حموم بودم
+ عااا بله.... درسته من... به هیچ عنوان فک.. ر. مینمیدنبت
_ چی میگی من که نمیفهمم
+........
_ داشتم میرفتم سرکار که یهو بیدار شدی قبل رفتن با دهنت یکم انرژی بده ( منظورش اینه که ببوسمت)
+ تمام تلاشت بکن آقای سانزو من مطمئنم که موفق میشی شما تو کارتون عالی هستید
_ * داره از خنده جرر میخوره * ببینم تو واقعا انقد مثبتی یا خودتو میزنی به خنگی
+ ها؟
_ هیچی تو واقعا احمقی همینجا استراحت کن و بیرون نرو من برمیگردم کافیه بفهمم فرار کردی تا همه خاندانتو به گای سگ بدم
+ بله چشم
_ * لبخند آروم
سانزو از اتاق رفت بیرون و رو به بادیگارد های جلوی در کرد
_ هوی شما دوتا مواظب باشید این دختره تو اتاقم فرار نکنه اگه بفهمم آسیب دیده یا زخمی شده پوست از سرتون میکنم مواظبش باشید به هیچکس دیگه ای هم اجازه ندید بره تو اتاقم حتی ران و بقیه بچه های دیگه فقط اگه مایکی خواست میتونه بره
روتون حساب میکنم
ویو فکر سانزو
وایسا وایسا الان بهشون گفتم دوست ندارم آسیب ببینه مگه اصن برام مهمه؟
شاید چون دوست ندارم دست نخورده باشه یا نمیدونم اصن برای چی دارم به یه همچین چیز مضخرفی فکر میکنم اون دختر برام ارزشی نداره صرفا برای خوش گذرونیه
ویو نانسی
خب تو اتاق تنها شدم وقتشه تمیز کاری کنم مطمئنم منظور آقای سانزو هم همین بود که باید این اتاق رو تمیز کنم
ویو راوی
داشتی اتاق رو تمیز میکردی و تو فکر سانزو بودی بنظرت اون باحال بود
که یهو یاد اتفاق قبل از بیهوش شدنت افتادی
یهو کل صورتت سرخ شد با باسن خوردی زمین و دستاتو گرفتی رو صورتت
+ وای خدا من برای چی؟ واااااااای
تقریبا شب شده بود و تو هنوز منتطر سانزو بودی که یهو در اتاق باز شد و سانزو با موهای ژولیده و چهره ای به شدت خسته و توهم رفته برگشت و اما چیزی که خیلی نانسی رو ترسوند لباس و سر و صورت پر از خون برگشته بود یه جور تبر خونی هم تو دستش بود
وارد اتاق شد
+..... آق.. آقای.. سانزو... لب. لباستون.. خون.. رو. شه
_ خفه، حوصله تو یکی رو ندارم
اصن تو اینجا تو اتاق من چه گوهی میخوری ها؟
+ خودتون.... گف.. گفتید
_ کسی به تو اجازه نداد تا الان اینجا بمونی * بلند داد زدن
سانزو دستشو برد بالا و به تو سیلی زد اما تو چیزی نگفتی و فقط اشک تو چشات جمع ( وای خدا من چرا هعی دارم این بچمو مظلوم تر میکنم کباب شد دلم 😭)
سانزو بعد از سیلی محکم یه نگاه حقیرامیزی به نانسی کرد و زیر لبش گفت : ( همین جنده هایی ان که اعصاب آدمو بهم میریزن)
و بعد هم رفت سمت حموم و دوش گرفت نانسی هنوز تو شک سیلی بود و اشک از چشمام جاری شد نه بخاطر اینکه سیلی خورده بوده یه چیز عادی بود و نه بخاطر اینکه این سیلی رو از سانزو خورد اون داشت گریه میکرد چون بعد از این چند روز کتک نخوردن داشت کم کم اون تعم تلخ سیلی و لگد رو از یاد می برد اما حالا که دوباره این اتفاق افتاد همهی اون خاطره ها دوباره مرور و شد و اومد جلوی چشم نانسی
نانسی بدون هیچ حرفی از جاش بلند شد و درحالی که اشک از چشم هاش میریخت سرش. انداخت پایین و خیلی آروم قدم برداشت به سمت بیرون
در اتاق رو که باز کرد بادیگارد ها جلوی در بودن اما چیزی نگفتن چون سانزو خودش اونموقع رفته بود داخل
اینم از این
راستی دوستان ممکنه این پارت یا پارت بعد هنتای شه و راستی قراره زود زود این سناریو رو بدم چون تمومش کردم دیگه 😁😁
ممنون میشم حمایت کنییییی❤️
- ۳۱۵
- ۱۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط