مافیایموردعلاقهیمن
"مافیایموردعلاقهیمن"
*مهمونی خانوادگی شب*
تو و چان کنار هم نشسته بودید و مادر چان داشت جزئیات عروسیتون رو برای دایی چان تعریف میکرد،فاصلهای بین تو و همسر آیندت نبود.
با لحن ملایم که از معاون مافیا بعید بود لب زد: +نوشیدنی میخای؟
سرتو به علامت منفی تکون دادی.
با حس کردن سنگینی نگاهی روی خودت سرتو بالا اوردی که پسردایی چان با پوزخند بهت خیره شده بود.
چان هم متوجه موذب شدنت توسط نگاه های اون شد،نمیتونست کار خاصی کنه چون ریکشن تو قابل پیشبینی نبود ولی یه دستش رو دور شانهت حلقه کرد و با کتش سعی کرد رون های سفیدت رو بپوشونه
سر همین موضوع کوچیک انقد عصبی شده بود که صورتش قرمز بود و رگ گردنش زده بود بیرون صادقانه بخام بگم ازش ترسیده بودی ولی لمسش نسبت بهت ملایم بود.با دست دور شونهت موهات رو نوازش طور لمس میکرد.
چند ساعت بعد ،از خستگی به سختی ایستاده بودی با تردید رو به چان لب زدی:ام،میشه برگردیم.
چان خم شد که صداتو بشنوه،نگاهی به ساعتش کرد+حتما
*صبح*
گیجی بعد بیدار شدن از سرت پرید،فکری توی سرت چرخید*من توی ماشین خابم برد الان چرا اینجام*
نگاهت افتاد به مرد رو به روت که هنوز در خواب غرق بود
موهای بلوند کوتاهش،جزئیات صورتش،بدن عضلانیش که از روی لباس هم جلب توجه میکرد خیره کننده بود.
به خودت اومدی،نه تو کسی نبودی که دلت به این راحتیا بلرزه،نمیدونستی حست چیه چون تاحالا تجربش نکرده بودی
چشماشو باز کرد با صدای بم تر از همیشه که رده ی خاب توش بود.گف:اوه..صب بخیر
متوجه شدی بهش زل زده بودی سریع نگاهتو گرفتی:صببخیر.
...
#بنگچان
#سناریو
#چندپارتی
حمایت جیگر؟!🐣
*مهمونی خانوادگی شب*
تو و چان کنار هم نشسته بودید و مادر چان داشت جزئیات عروسیتون رو برای دایی چان تعریف میکرد،فاصلهای بین تو و همسر آیندت نبود.
با لحن ملایم که از معاون مافیا بعید بود لب زد: +نوشیدنی میخای؟
سرتو به علامت منفی تکون دادی.
با حس کردن سنگینی نگاهی روی خودت سرتو بالا اوردی که پسردایی چان با پوزخند بهت خیره شده بود.
چان هم متوجه موذب شدنت توسط نگاه های اون شد،نمیتونست کار خاصی کنه چون ریکشن تو قابل پیشبینی نبود ولی یه دستش رو دور شانهت حلقه کرد و با کتش سعی کرد رون های سفیدت رو بپوشونه
سر همین موضوع کوچیک انقد عصبی شده بود که صورتش قرمز بود و رگ گردنش زده بود بیرون صادقانه بخام بگم ازش ترسیده بودی ولی لمسش نسبت بهت ملایم بود.با دست دور شونهت موهات رو نوازش طور لمس میکرد.
چند ساعت بعد ،از خستگی به سختی ایستاده بودی با تردید رو به چان لب زدی:ام،میشه برگردیم.
چان خم شد که صداتو بشنوه،نگاهی به ساعتش کرد+حتما
*صبح*
گیجی بعد بیدار شدن از سرت پرید،فکری توی سرت چرخید*من توی ماشین خابم برد الان چرا اینجام*
نگاهت افتاد به مرد رو به روت که هنوز در خواب غرق بود
موهای بلوند کوتاهش،جزئیات صورتش،بدن عضلانیش که از روی لباس هم جلب توجه میکرد خیره کننده بود.
به خودت اومدی،نه تو کسی نبودی که دلت به این راحتیا بلرزه،نمیدونستی حست چیه چون تاحالا تجربش نکرده بودی
چشماشو باز کرد با صدای بم تر از همیشه که رده ی خاب توش بود.گف:اوه..صب بخیر
متوجه شدی بهش زل زده بودی سریع نگاهتو گرفتی:صببخیر.
...
#بنگچان
#سناریو
#چندپارتی
حمایت جیگر؟!🐣
- ۹۷۲
- ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط