𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴

𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴
𝘱𝘢𝘳𝘵:40

وسطای کتابت بود که چشمات کم کم گرم شدو خوابت برد.
☆۶ ساعت بعد☆
اروم اروم پلک ها رو باز کردی، به ساعت نگاهی انداختی....
باورت نمیشد...۶ ساعت تمام خواب بودی(این منم🗿)
کت مشکلی رنگی روی شونه‌هات بود...
و کنارت یونجون نشسته کتابی که داشتی میخوندی داخل دستشه.
+کی رسیدی خونه؟
-دو ساعت پیش از سرکار برگشتم
اروم دستش رو روی کمرت کشید و لبخند ملیحی بهت زد.
عینکی رو در آورد و روی میز گذاشت.
-چای میخوری؟
+حتما
رفتین داخل باغ و نشستید اونجا....
از قبلش نارو براتون چای داغ و کلوچه آماده کرده بود....
+او...راستی؟
-بله؟
+مدرسه سارانگ از کی شروع میشه؟
-از سه شنبه شروع میشه
+دو روز دیگه؟ خودش میدونه؟
-برنامه درسیش، لباس فرمش و کتاباش فردا میرسن
+بازم میگم....ممنون
آروم دستش رو روی دستت گذاشت...
-چیزی نیست.
دیدگاه ها (۰)

𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴 𝘱𝘢𝘳𝘵:39+خوبم عزیزم تیر که نخوردم.....

𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴 𝘱𝘢𝘳𝘵:۳۹اسلاید دوم لباس سوجین اسلای...

𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴 𝘱𝘢𝘳𝘵:21اتاق سارانگ

𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴 𝘱𝘢𝘳𝘵:2۱کتابخونه سارانگ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط