فصل قسمت
﴿ فصل 1قسمت14 ﴾
از زبان آنیا
حدوداً ساعت 12:30 بود که یهو باربد داد زد برم پیشش ترسیدم سریع رفتم پیشش خیلی عصبی بود بهم گفت :دختره هرزه به کی دادی؟ وقتی اینو شنیدیم. عصبی و ناراحت شدم بهش توپیدم که ندادم هرزه هم نیستم یهو دستم هامو با یک دستش گرفت یک شلاق اون دستش بود میخواست منو بزنه حتی شلاق را آورد بالا ولی یهو پرتم کرد اونور پشتشو کرد بهم با نامجون دستور داد جمعم کنه ولی مگه من اشغال بودن سرش داد زدم من اشغال نیستم بعدشم گفتم همتون این هم هستند و مافیا ها بدن یهو باربد آمد سمتم منو از با داد به نامجون گفت بیرون ، دلم ریخت منو برد سمت یک در و پرتم کرد پایین بدنم زخمی شد منو گذاشت روی یک صندلی که نه یک تخت مخصوص یهو دستو و پام بسته شد از روی لباس اینقدر منو زد با شلاق های متفاوت که لباسم پاره شد بدنم کبود و زخم اینقدر منو زد اینقدر زخمی شدم سیاهی مطلق (از حال رفتم) …
وقتی بیدار شدم دیدم همونجام ولی باربد نیست. دیگه دستو پام باز بود با آرامش که توش پر از درد بود به درو اطراف نگاه کردم درست میدم اینجا اتاق شکنجه بود یهو یک در دیگه دیدم یک از زیرش خون های خشک شده زده بود بیرون حدس زدم جنازه اونجاست ترسیدم سمتش نرفتم ولی بجاش یک تخت دیدم رفتم روش دراز کشیدم خیلی سفت بود ولی بهتر از اون تخت مخصوص بود دیدم همه جا پر از تار عنکبوته .
..........
جایزه
از زبان آنیا
حدوداً ساعت 12:30 بود که یهو باربد داد زد برم پیشش ترسیدم سریع رفتم پیشش خیلی عصبی بود بهم گفت :دختره هرزه به کی دادی؟ وقتی اینو شنیدیم. عصبی و ناراحت شدم بهش توپیدم که ندادم هرزه هم نیستم یهو دستم هامو با یک دستش گرفت یک شلاق اون دستش بود میخواست منو بزنه حتی شلاق را آورد بالا ولی یهو پرتم کرد اونور پشتشو کرد بهم با نامجون دستور داد جمعم کنه ولی مگه من اشغال بودن سرش داد زدم من اشغال نیستم بعدشم گفتم همتون این هم هستند و مافیا ها بدن یهو باربد آمد سمتم منو از با داد به نامجون گفت بیرون ، دلم ریخت منو برد سمت یک در و پرتم کرد پایین بدنم زخمی شد منو گذاشت روی یک صندلی که نه یک تخت مخصوص یهو دستو و پام بسته شد از روی لباس اینقدر منو زد با شلاق های متفاوت که لباسم پاره شد بدنم کبود و زخم اینقدر منو زد اینقدر زخمی شدم سیاهی مطلق (از حال رفتم) …
وقتی بیدار شدم دیدم همونجام ولی باربد نیست. دیگه دستو پام باز بود با آرامش که توش پر از درد بود به درو اطراف نگاه کردم درست میدم اینجا اتاق شکنجه بود یهو یک در دیگه دیدم یک از زیرش خون های خشک شده زده بود بیرون حدس زدم جنازه اونجاست ترسیدم سمتش نرفتم ولی بجاش یک تخت دیدم رفتم روش دراز کشیدم خیلی سفت بود ولی بهتر از اون تخت مخصوص بود دیدم همه جا پر از تار عنکبوته .
..........
جایزه
- ۳۶۳
- ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط