#pain
#pain
#P⁸⁰
#season²
قبلا گواهینامه موتور سواری رو گرفته بود و حالا نوبت گواهینامه ماشین بود که خب با وجود استعدادی که جونگکوک توی رانندگی داره این کار براش راحت بود. از طریق رانندگی و مسابقه های این مدلی پول در میاورد و حتی بین مردم که از این حرفه خوششون میاد، محبوب هم شده بود.
گاهی برای مسابقات مختلف باید به شهر ها و یا حتی کشور های دیگه سفر میکرد. این بار بخاطر مسابقه ی پیش رو باید به کشور دیگه ای می رفت.
شب بود. جونگکوک وارد خونه شد و گفت:
_ من اومدم هیونگ.
+ خوش اومدی.
جونگکوک با تعجب و کمی با اخم به یونگی نگاه میکنه.
_ دوباره اومدی هیونگ رو ببینی؟
+ اره اومدم هیونگت رو ببینم.
+ جیمینا بیا، جونگکوک اومد.
جیمین از داخل اتاقش بیرون میاد و به جونگکوک و یونگی که دوباره دارن با نگاه هاشون همدیگه رو قورت میدن نگاه میکنه.
~ شما دو تا چرا اینجوری میکنید؟ جونگکوک بیا برو دستات رو بشور بیا شام بخوریم.
جونگکوک چشم غره ای به یونگی میره و به سمت اتاقش میره، یونگی هم با پوزخند به جونگکوک نگاه میکنه و رفتنش رو تماشا میکنه.
جیمین وارد آشپزخونه میشه و میگه:
_ اذیتش نکن.
+ من باهاش کاری ندارم.
یونگی به سمت جیمین میره و از پشت بغلش میکنه، سرش رو میزاره روی شونه ی جیمین و میگه:
+ با اینکه من واقعا هیچ کاری نمیکنم، اما چشم.
جیمین لبخندی میزنه و شروع میکنه داخل کاسه ها برنج ریختن.
_ آفرین پیشی.
+ ولی واقعا چرا هنوز به بودن من اینجا عادت نکرده؟ پنج ماه گذشته و هنوز عادت نداره به دیدن من.
جیمین آهی میکشه و میگه:
_ نمیدونم. اون تمام این یک سال درگیر بوده و خودش رو با رانندگی و کارای مختلف غرق کرده تا به تهیونـ.....
صدای در اتاق جونگکوک مانع از حرف زدنش میشه. جونگکوک در اتاقش رو باز میکنه و از اتاقش بیرون میاد و وقتی یونگی رو میبینه که جیمین رو بغل کرده با کلافگی برمیگرده توی اتاقش.
اتاقش رو با گذشت یک سال به سلیقه ی خودش چیده، تمام دیوار ها با عکس های مختلف از ماشین ها و موتور های مختلف و البته خاطرات مختلف، تزئین شدن.
جمدونش رو از زیر تخت خوابش بیرون میاره و بازش میکنه. به سمت کمد میره و لباس هایی برای سفرش نیاز داره برمیداره. سفرش به مدت یک هفته بود، و توی اون یک هفته فقط یک روزش مسابقه داره و بقیه اش به گردش میگذره. داشت لباس ها و وسایل مورد نیاز دیگه رو برای سفر داخل چمدون میچید که جیمین بعد از در زدن وارد اتاق میشه و میبینه جونگکوک داره وسایلش رو جمع میکنه.
_ جایی میخوای بری؟ بخاطر یونگی که ناراحت نیستی؟
جیمین با تعجب میپرسه و جونگکوک با اعتراض جواب میده:
+ هیونگ بچه نیستم، میدونم نباید بین شما دو تا دخالت کنم. نه بخاطر یونگی نیست. یک مسافرت کاری عه.
جیمین سرش رو به نشونه ی فهمیدم تکون میده و دست به سینه و به دیوار تکیه میده و میپرسه:
_ آها. کجا قراره برین؟
+ ایتالیا.
چشمای جیمین از تعجب چهار تا میشه. آب دهنش میپره توی گلوش و باعث سرفه کردنش میشه و با تعجب دوباره میپرسه:
_ کجا؟ گفتی کجا قراره برین؟
ادامه اش رو هم نوشتم
بعد از ظهر براتون میزارم بقیه اش رو
نظرتون چیه؟ تا اینجا راضی هستید؟ انتقادی ندارید؟
بوس بهتون😝
#P⁸⁰
#season²
قبلا گواهینامه موتور سواری رو گرفته بود و حالا نوبت گواهینامه ماشین بود که خب با وجود استعدادی که جونگکوک توی رانندگی داره این کار براش راحت بود. از طریق رانندگی و مسابقه های این مدلی پول در میاورد و حتی بین مردم که از این حرفه خوششون میاد، محبوب هم شده بود.
گاهی برای مسابقات مختلف باید به شهر ها و یا حتی کشور های دیگه سفر میکرد. این بار بخاطر مسابقه ی پیش رو باید به کشور دیگه ای می رفت.
شب بود. جونگکوک وارد خونه شد و گفت:
_ من اومدم هیونگ.
+ خوش اومدی.
جونگکوک با تعجب و کمی با اخم به یونگی نگاه میکنه.
_ دوباره اومدی هیونگ رو ببینی؟
+ اره اومدم هیونگت رو ببینم.
+ جیمینا بیا، جونگکوک اومد.
جیمین از داخل اتاقش بیرون میاد و به جونگکوک و یونگی که دوباره دارن با نگاه هاشون همدیگه رو قورت میدن نگاه میکنه.
~ شما دو تا چرا اینجوری میکنید؟ جونگکوک بیا برو دستات رو بشور بیا شام بخوریم.
جونگکوک چشم غره ای به یونگی میره و به سمت اتاقش میره، یونگی هم با پوزخند به جونگکوک نگاه میکنه و رفتنش رو تماشا میکنه.
جیمین وارد آشپزخونه میشه و میگه:
_ اذیتش نکن.
+ من باهاش کاری ندارم.
یونگی به سمت جیمین میره و از پشت بغلش میکنه، سرش رو میزاره روی شونه ی جیمین و میگه:
+ با اینکه من واقعا هیچ کاری نمیکنم، اما چشم.
جیمین لبخندی میزنه و شروع میکنه داخل کاسه ها برنج ریختن.
_ آفرین پیشی.
+ ولی واقعا چرا هنوز به بودن من اینجا عادت نکرده؟ پنج ماه گذشته و هنوز عادت نداره به دیدن من.
جیمین آهی میکشه و میگه:
_ نمیدونم. اون تمام این یک سال درگیر بوده و خودش رو با رانندگی و کارای مختلف غرق کرده تا به تهیونـ.....
صدای در اتاق جونگکوک مانع از حرف زدنش میشه. جونگکوک در اتاقش رو باز میکنه و از اتاقش بیرون میاد و وقتی یونگی رو میبینه که جیمین رو بغل کرده با کلافگی برمیگرده توی اتاقش.
اتاقش رو با گذشت یک سال به سلیقه ی خودش چیده، تمام دیوار ها با عکس های مختلف از ماشین ها و موتور های مختلف و البته خاطرات مختلف، تزئین شدن.
جمدونش رو از زیر تخت خوابش بیرون میاره و بازش میکنه. به سمت کمد میره و لباس هایی برای سفرش نیاز داره برمیداره. سفرش به مدت یک هفته بود، و توی اون یک هفته فقط یک روزش مسابقه داره و بقیه اش به گردش میگذره. داشت لباس ها و وسایل مورد نیاز دیگه رو برای سفر داخل چمدون میچید که جیمین بعد از در زدن وارد اتاق میشه و میبینه جونگکوک داره وسایلش رو جمع میکنه.
_ جایی میخوای بری؟ بخاطر یونگی که ناراحت نیستی؟
جیمین با تعجب میپرسه و جونگکوک با اعتراض جواب میده:
+ هیونگ بچه نیستم، میدونم نباید بین شما دو تا دخالت کنم. نه بخاطر یونگی نیست. یک مسافرت کاری عه.
جیمین سرش رو به نشونه ی فهمیدم تکون میده و دست به سینه و به دیوار تکیه میده و میپرسه:
_ آها. کجا قراره برین؟
+ ایتالیا.
چشمای جیمین از تعجب چهار تا میشه. آب دهنش میپره توی گلوش و باعث سرفه کردنش میشه و با تعجب دوباره میپرسه:
_ کجا؟ گفتی کجا قراره برین؟
ادامه اش رو هم نوشتم
بعد از ظهر براتون میزارم بقیه اش رو
نظرتون چیه؟ تا اینجا راضی هستید؟ انتقادی ندارید؟
بوس بهتون😝
- ۶۷۳
- ۰۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط