part

part13

(بدون لایک و کامنت و بازنشر خواندن حرامه😆)

-بچه رو با خودت ببر توی راهرو

$میخوای چیکار کنی

-فقط ببرش اونور طوری که منو نبینه

با دوتا دستام اون زنا رو کشیدم و بردمشون کنار جکس ،جکس گفت:

£هی کاری یه زنم نداشته باش

£بیا قبول کنیم اون جواب انتقام من از تو بود با مادرم و زنم کاری نداشته باش(با داد)

موقعی که جلوی جکس با دوتا تفنگام دستم رو بردم سمت قلب مادر و زنش نگاهم به بچه افتاد که چرا اونو نمیکشم موقع فکر کردم دستم رو فشار دادم و بوم مادر و زنش افتادن روی زمین اون لحظه میتونستم ببینم دنیا روی سرش خراب شد سریع دویید سمتشونو جون دادنشونو تماشا کرد یهو یاد الیا افتادم و بلند شدم و به جونگکوک گفتم چندتا آدم بفرست که ببرنش شکنجگاه و تا میتونن شکنجه اش بدن فقط زنده نگهش دارن کار آخر رو خود الیا باهاش انجام میده فقط موقع آوردن بچه به بیرون با صحنه ی بدی مواجه نشه

زمانی که رسیدیم به ماشین دیگه هیچ جونی توی تنم نمونده بود به سمت ماشین رفتم هوفی کشیدم و یاد الیا افتادم استرس و نگرانی قبلی اومد سمت و فقط خودم رو پرت کردم روی صندلی شاگرد و جونگکوک بچه رو کنارم گذاشت و رفتم و یه بطری آب برام اورد و سریع دستامو به سمت خودش گرفتو دستای خونیم رو شست و بعد یه لبخند ملیح بهم زد و بچه رو داد بغلم و سوار شد به سمت بیمارستان راه افتادیم توب مسیر تا یه هایپر مارکت دیدم سریع گفتم وایسته

-جونگکوک برو هرچی پاستیل بود رو بگیر

$وایستا چی اه باشه حتمااا

رفت و چند دیقه بعد با دوتا کیسه پر پاستیل برگشت

€علامت بچهه(اسمش:کیت)

€(رفت تا یکی از پاستیل هارو برداره)

- نه نه به اینا دست نزن اینا واسه خاله‌ته

(کل راه با صورت تالیا بازی می‌کنه و می‌خنده )



رسیدیم به بیمارستان سریع اسم الیا رو پرسیدم بهمون آدرس اتاقش رو داد تا رسیدیم به جایی که الیا بود که با تابلوی بزرگی روبه روشدم که با خوندنش دوباره دنیا روی سرم خراب شد نوشته بود "بخش کما" بادیدن اون به زمین افتادم و کیسه های پاستیل از دستم افتاد
داشتیم می‌رفتیم به سمت شیشه ی روبه رو ی اتاق الیا که یهو تهیونگ رو دیدم که با دستاش صورتش رو گرفته و عمو مکس که به سرعت و با عصبانیت اومد جلوم و گفت کجا رفته بودید؟
به اونا اهمیتی ندادم چون چشمم دنبال دکتری بود که داشت از اتاق الیا میومد بیرون سریع دوییدم سمت دکتر و پرسیدم که حال الیا چطوره؟

علامت دکتر¤

¤متأسفم ولی....
دیدگاه ها (۲۰)

Part14¤متأسفم ولی هوشیاری و علائم حیاتی خواهرتون خیلی پایینه...

خیلی دیره ولی خببب🌟😅🎀

Part12رفتم و به همه خبر دادم و برگشتم تو اتاقم و به خواب فرو...

Part11خیلی یهویی شروع میکنن به کتک زدن همدیگه اصلا نفهمیدیم ...

Part18تا رسیدم به شیشه ی روبه روی اتاق الیا نفس راحت کشیدم و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط