#تهکوک_فیکشن
#تهکوک_فیکشن
P. 2
ویو امگا(جونگ کوک)
صبح اون روز همه شکه بودن ازینکه پسر دیشب تموم مدت و اونجا رو ترک نکرده و شایعه شده بود که اون الفای خطرناک بخاطر این احمق قراره دوباره امشب برگرده بعضیام میگفتن شاید دیشب امگا هرزه بازی دراورده و به الفا داده که بزاره شب بمونه امگا عصبانی به تمیز کردن گیم نتش ادامه داد و خوراکیایی که ریخته بود و جمع کرد امروز گیم نتو باز نکرد نمیتونست دوباره با شایعات رو به رو بشه امگا ازونجایی که تو یه شهر دور از خانواده و دوستاش زندگی میکرد خونه ای جز گیم نت نداشت
هنوزم گاهی پشیمون میشد که اون شب از عصبانیت زیاد شهرو ترک کرده بود اما خب عمرا غرورش اجازه میداد برگرده دیگه داشت غروب میشد و مردم اون محله با عصبانیت اونجا رو ترک کردن و به خونه هاشون برگشتن پسر امگا هم کلافه شد از تنهایی و روی یکی از کناپه های اونجا دراز کشید و کمی خوابید نزدیکای ساعت 10شب شده بود که صدای طوفان نمیزاشت بخوابه حس میکرد همه مردم بهش خیره شدن و دارن بهش توهین میکنن و اونو یه هرزه خطاب میکنن پسر هر لحظه که بیشتر این کابوس اذیتش میکرد بیشتر نفسش تند میشد و قفسه سینش بالا پایین میشد
کمی بعد حس کرد دیگه صدایی نمیشنوه و داره باد خنک لذت بخشی بهش میخوره پسر از خستگی زیاد اهمیت نداد و به بقیه خوابش ادامه داد حوصله نداشت چشماشو باز کنه تا متوجه بشه چی داره میشه
ویو الفا
(ویو چی چنگ)
تمام اون روز صبح داشت به امگا فکر میکرد حالا که فکر میکرد خوشحال بود که دلیل تراشیده بود که دوباره اونو ببینه
"خیلی خب امگا کوچولو عصبی نشو... امشب ازت میگذرم اما فردا دیگه قرار نیست خوب برخورد کنم"
دوباره جمله خودش یادش اومد و خنده ای کرد و بعد متوجه شد داره اهمیت میده سریع اخمش را جمع کرد و شروع کرد به انجام کاراش امروز تو اون شهر خیلی کار نداشت دیروز تقریبا همشو انجام داده بود و امروز قرار بود برگرده به شهر خودش اما اون پسر امگا با چشمان تیله ای و صدای زیبا و گردنش که رگاش از عصبانیت معلوم بود اون سرخ شدنش و سست شدن پاهاش حتی اگه اشتباه نمیکرد متوجه رایحه ی کاکائوی پسر شده بود... اگه رایحه خودش بوده باشه مطمئن بود میتونست برای رایحش کشته بده با صدای زیر دستاش به خودش اومد و از افکاراتش بیرون اومد و فحشی نثار خودش کرد که انقد درگیر امگا شده بود اصلا انتظار نداشت اینجوری بشه
انتظارش کشتن امگا بود
نزدیکای شب شده بود تقریبا ساعت9:30شده بود و پشت در گیم نت منتظر سروصدای امگا بود اما طوفان شدید عصبیش کرد و رفت داخل گیم نت که با امگای خوابیده و ترسیده رو به رو شد و ناخوداگاه چهره اش نرم شد و اروم سمتش رفت
P. 2
ویو امگا(جونگ کوک)
صبح اون روز همه شکه بودن ازینکه پسر دیشب تموم مدت و اونجا رو ترک نکرده و شایعه شده بود که اون الفای خطرناک بخاطر این احمق قراره دوباره امشب برگرده بعضیام میگفتن شاید دیشب امگا هرزه بازی دراورده و به الفا داده که بزاره شب بمونه امگا عصبانی به تمیز کردن گیم نتش ادامه داد و خوراکیایی که ریخته بود و جمع کرد امروز گیم نتو باز نکرد نمیتونست دوباره با شایعات رو به رو بشه امگا ازونجایی که تو یه شهر دور از خانواده و دوستاش زندگی میکرد خونه ای جز گیم نت نداشت
هنوزم گاهی پشیمون میشد که اون شب از عصبانیت زیاد شهرو ترک کرده بود اما خب عمرا غرورش اجازه میداد برگرده دیگه داشت غروب میشد و مردم اون محله با عصبانیت اونجا رو ترک کردن و به خونه هاشون برگشتن پسر امگا هم کلافه شد از تنهایی و روی یکی از کناپه های اونجا دراز کشید و کمی خوابید نزدیکای ساعت 10شب شده بود که صدای طوفان نمیزاشت بخوابه حس میکرد همه مردم بهش خیره شدن و دارن بهش توهین میکنن و اونو یه هرزه خطاب میکنن پسر هر لحظه که بیشتر این کابوس اذیتش میکرد بیشتر نفسش تند میشد و قفسه سینش بالا پایین میشد
کمی بعد حس کرد دیگه صدایی نمیشنوه و داره باد خنک لذت بخشی بهش میخوره پسر از خستگی زیاد اهمیت نداد و به بقیه خوابش ادامه داد حوصله نداشت چشماشو باز کنه تا متوجه بشه چی داره میشه
ویو الفا
(ویو چی چنگ)
تمام اون روز صبح داشت به امگا فکر میکرد حالا که فکر میکرد خوشحال بود که دلیل تراشیده بود که دوباره اونو ببینه
"خیلی خب امگا کوچولو عصبی نشو... امشب ازت میگذرم اما فردا دیگه قرار نیست خوب برخورد کنم"
دوباره جمله خودش یادش اومد و خنده ای کرد و بعد متوجه شد داره اهمیت میده سریع اخمش را جمع کرد و شروع کرد به انجام کاراش امروز تو اون شهر خیلی کار نداشت دیروز تقریبا همشو انجام داده بود و امروز قرار بود برگرده به شهر خودش اما اون پسر امگا با چشمان تیله ای و صدای زیبا و گردنش که رگاش از عصبانیت معلوم بود اون سرخ شدنش و سست شدن پاهاش حتی اگه اشتباه نمیکرد متوجه رایحه ی کاکائوی پسر شده بود... اگه رایحه خودش بوده باشه مطمئن بود میتونست برای رایحش کشته بده با صدای زیر دستاش به خودش اومد و از افکاراتش بیرون اومد و فحشی نثار خودش کرد که انقد درگیر امگا شده بود اصلا انتظار نداشت اینجوری بشه
انتظارش کشتن امگا بود
نزدیکای شب شده بود تقریبا ساعت9:30شده بود و پشت در گیم نت منتظر سروصدای امگا بود اما طوفان شدید عصبیش کرد و رفت داخل گیم نت که با امگای خوابیده و ترسیده رو به رو شد و ناخوداگاه چهره اش نرم شد و اروم سمتش رفت
- ۹۶
- ۱۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط