از یک غریبهبه دلیل زندگیم
" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "
part : ⁵
رو به او ایستاد که خنثی از هر حسی به او نگاه میکرد.
+ ممنون.
_ قابلی نداشت.
و سپس صدای یونگی آمد که داشت او را صدا میزد.
_ جونگکوکا بیا اینجا!
یونگی روی یک مبل چند نفره نشسته بود و جیمین درگیر با دستگاه قهوه ساز بود.
به سمت آنها رفت و تهیونگ هم پشت سرش میآمد.
جونگکوک در کنار یونگی نشست و تهیونگ هم روی جای قبلیاش.
کمی به هم دیگر نگاه کردند و سپس یونگی چیزی در گوشش گفت.
_ از همچی فیلم گرفتم.
جونگکوک پوکر به سمتش برگشت و گفت.
+ پاکش کن!
_ نه اصلا...
الان یه آتو ازت دارم!
جونگکوک دیگر چیزی نگفت.
ولی میدانست که این فیلم برایش بد تمام میشود.
کمی بعد جیمین با یک سینی که در آن چهار فنجان قهوه بود به سمتشان آمد.
همه قهوه هایشان را میخوردند و با هم گپ میزدند.
البته " همه " فقط شامل جیمین و یونگی میشد.
تهیونگ و جونگکوک هر دو هیچ مشارکتی در گفت و گو نداشتند.
ولی جیمین سر صحبت را با جونگکوک باز کرد ولی کاش هیچوقت اقدام به این کار نمیکرد.
_ خب جونگکوکا...
نظرت راجب تهیونگ چیه؟!!
چشم های جونگکوک گرد شد.
اصلا انتظار همچین سوالی را نداشت.
ولی مجبور به پاسخ دادن بود.
اما چی میگفت؟!!
میگفت که هر بار به او نزدیک میشوم حس عجیبی دارم...یا میگفت که از او میترسم؟!!
+ منظورت چیه؟!!
_ منظوری ندارم...
مثلا به نظرت چجور آدمی میاد؟!!
امان از ذهن منحرف جونگکوک و تمام فکر هایی که در آن نهفته است.
ولی حال چه میگفت؟!!
کمی فکر کرد و به نتیجه رسید.
+ کم حرف و درونگرا.
این را گفت و سرش را پایین انداخت.
جیمین گفت.
_ همچین اینطوریم نیست.
مگه اینکه کسی رو دوست داشته باشه!
جونگکوک چیزی نگفت.
یونگی گفت.
_ چرا از این سوالا میپرسی؟!!
_ همینطوری.
آخه بنظر صمیمی میان!
این حرف جیمین کافی بود تا جونگکوک و تهیونگ با تعجب به هم زل بزنند.
تهیونگ با بازو به جیمین زد و گفت.
_ تو هیچی نمیدونی!
جیمین قهقهه ای سر داد و با نگاهی شیطون به یونگی نگاه کرد.
_ چرا.
من و یونگی همچی رو میدونیم!
و این بزرگ ترین تهمتی بود که تا به حال به جفت آنها زده شد.
ادامه دارد...
¹⁸ لایک
part : ⁵
رو به او ایستاد که خنثی از هر حسی به او نگاه میکرد.
+ ممنون.
_ قابلی نداشت.
و سپس صدای یونگی آمد که داشت او را صدا میزد.
_ جونگکوکا بیا اینجا!
یونگی روی یک مبل چند نفره نشسته بود و جیمین درگیر با دستگاه قهوه ساز بود.
به سمت آنها رفت و تهیونگ هم پشت سرش میآمد.
جونگکوک در کنار یونگی نشست و تهیونگ هم روی جای قبلیاش.
کمی به هم دیگر نگاه کردند و سپس یونگی چیزی در گوشش گفت.
_ از همچی فیلم گرفتم.
جونگکوک پوکر به سمتش برگشت و گفت.
+ پاکش کن!
_ نه اصلا...
الان یه آتو ازت دارم!
جونگکوک دیگر چیزی نگفت.
ولی میدانست که این فیلم برایش بد تمام میشود.
کمی بعد جیمین با یک سینی که در آن چهار فنجان قهوه بود به سمتشان آمد.
همه قهوه هایشان را میخوردند و با هم گپ میزدند.
البته " همه " فقط شامل جیمین و یونگی میشد.
تهیونگ و جونگکوک هر دو هیچ مشارکتی در گفت و گو نداشتند.
ولی جیمین سر صحبت را با جونگکوک باز کرد ولی کاش هیچوقت اقدام به این کار نمیکرد.
_ خب جونگکوکا...
نظرت راجب تهیونگ چیه؟!!
چشم های جونگکوک گرد شد.
اصلا انتظار همچین سوالی را نداشت.
ولی مجبور به پاسخ دادن بود.
اما چی میگفت؟!!
میگفت که هر بار به او نزدیک میشوم حس عجیبی دارم...یا میگفت که از او میترسم؟!!
+ منظورت چیه؟!!
_ منظوری ندارم...
مثلا به نظرت چجور آدمی میاد؟!!
امان از ذهن منحرف جونگکوک و تمام فکر هایی که در آن نهفته است.
ولی حال چه میگفت؟!!
کمی فکر کرد و به نتیجه رسید.
+ کم حرف و درونگرا.
این را گفت و سرش را پایین انداخت.
جیمین گفت.
_ همچین اینطوریم نیست.
مگه اینکه کسی رو دوست داشته باشه!
جونگکوک چیزی نگفت.
یونگی گفت.
_ چرا از این سوالا میپرسی؟!!
_ همینطوری.
آخه بنظر صمیمی میان!
این حرف جیمین کافی بود تا جونگکوک و تهیونگ با تعجب به هم زل بزنند.
تهیونگ با بازو به جیمین زد و گفت.
_ تو هیچی نمیدونی!
جیمین قهقهه ای سر داد و با نگاهی شیطون به یونگی نگاه کرد.
_ چرا.
من و یونگی همچی رو میدونیم!
و این بزرگ ترین تهمتی بود که تا به حال به جفت آنها زده شد.
ادامه دارد...
¹⁸ لایک
- ۳۸۱
- ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط