Sherlockشرلوک
Sherlock*شرلوک
part 10(2)🌀✒️
گلولهی بعدی صاف خورد به پهلوی جان. صداش ایندفعه خفهتر بود، مثل وقتی سینه جمع میکنه صدا رو تا فریاد نزنیم.
شرلوک وحشتزده نگاهش کرد، خون داره از زیر دستش جاری میرفت، داغ، زیاد.
— «نه… نه، نه، نه، لعنتی، نه!»
جان از درد افتاد زانوهاش لرزید. دستشو گرفت روی زخم، انگشتهاش پر از خون.
ـ «فکر کنم… اینیکی جدیه، شرلوک…»
شرلوک سریع چاقوی جیبیاش رو درآورد، شرمیقا پارچه پاره کرد و فشار داد روی زخم.
ـ «حرف نزن، نفس بکش، فقط نفس بکش…»
جان لبخند محوی زد.
ـ «هر وقت میگی آروم باش، میدونم اوضاعم خرابه!»
صدای کفشهای اون مرد دوباره نزدیک شد، سنگین، آهسته، بیرحم.
نگاه شرلوک بالا رفت.
ـ «تو بودی؟! تیر زدی بهش؟!»
مرد جواب نداد، فقط دستی زد تا مأمورش بیاد جلو.
شرلوک چاقو را بالا گرفت. چشمهاش مثل آتیش.
ـ «یه قدم دیگه و قسم میخورم جنازهت رو همینجا میذارم وسط نقشهت.»
مرد خندید.
ـ «اونه که قراره بمیره، نه من. اون همیشه نقطهضعفت بود. بهش نگاه کن… یه دکتر، یه انسان ساده، باعث شد تو از نابغه به یه آدم درمانده برسی.»
شرلوک خشکش زد. چاقو افتاد از دستش ـ صدای فلز روی زمین بلند شد.
دستهاش لرزید. جان غلت زد کنار پاش، چشمهاش نیمهباز.
ـ «شرلوک... ببینمت... یه بارم که شده، نذار کار نصفه بمونه...»
اون لحظه صداها محو شدن، حتی نفس خودش رو هم نمیشنید. فقط جون دادن جان.
شرلوک سرش رو گذاشت روی سینهاش، دنبال ضربان.
یه لحظه بود… بعد هیچ.
نه صدا، نه نفس، فقط یه سکوت یخی.
چشمهاش خیره موند، بعد ناگهان پاشد، دستش پر از خون.
رو کرد به مرد سیاهپوش:
ـ «تو دیگه *بازیگر* این نمایش نیستی. از حالا قربانیای.»
با یه حرکت، اسلحهی مأمور رو از رول کمربندش قاپید، دو گلوله، یکی توی شونهی مرد، یکی توی پا. فریادش بلند شد.
شرلوک پرید روش، فشار داد به زمین.
ـ «باورم نمیشه… فکر میکردم من هیولام. ولی تو... تو شیطانی با لبخند دولتی.»
مایکرافت درست همون موقع رسید — در انبار باز شد، مأمورها ریختن داخل. ولی دیگه دیر بود.
جان بیهوش کنار دیوار بود، خون تا پاشنهی کفش شرلوک رسیده بود.
مایکرافت فقط گفت:
ـ «شرلوک، عقب بکش. تمومش کن.»
شرلوک، بدون اینکه سرشو بلند کنه، زمزمه کرد:
ـ «نه، برادر… هیچچیزی تموم نشده.»
ادامه دارد...
پایان پارت ۱۰(بخش دوم)
part 10(2)🌀✒️
گلولهی بعدی صاف خورد به پهلوی جان. صداش ایندفعه خفهتر بود، مثل وقتی سینه جمع میکنه صدا رو تا فریاد نزنیم.
شرلوک وحشتزده نگاهش کرد، خون داره از زیر دستش جاری میرفت، داغ، زیاد.
— «نه… نه، نه، نه، لعنتی، نه!»
جان از درد افتاد زانوهاش لرزید. دستشو گرفت روی زخم، انگشتهاش پر از خون.
ـ «فکر کنم… اینیکی جدیه، شرلوک…»
شرلوک سریع چاقوی جیبیاش رو درآورد، شرمیقا پارچه پاره کرد و فشار داد روی زخم.
ـ «حرف نزن، نفس بکش، فقط نفس بکش…»
جان لبخند محوی زد.
ـ «هر وقت میگی آروم باش، میدونم اوضاعم خرابه!»
صدای کفشهای اون مرد دوباره نزدیک شد، سنگین، آهسته، بیرحم.
نگاه شرلوک بالا رفت.
ـ «تو بودی؟! تیر زدی بهش؟!»
مرد جواب نداد، فقط دستی زد تا مأمورش بیاد جلو.
شرلوک چاقو را بالا گرفت. چشمهاش مثل آتیش.
ـ «یه قدم دیگه و قسم میخورم جنازهت رو همینجا میذارم وسط نقشهت.»
مرد خندید.
ـ «اونه که قراره بمیره، نه من. اون همیشه نقطهضعفت بود. بهش نگاه کن… یه دکتر، یه انسان ساده، باعث شد تو از نابغه به یه آدم درمانده برسی.»
شرلوک خشکش زد. چاقو افتاد از دستش ـ صدای فلز روی زمین بلند شد.
دستهاش لرزید. جان غلت زد کنار پاش، چشمهاش نیمهباز.
ـ «شرلوک... ببینمت... یه بارم که شده، نذار کار نصفه بمونه...»
اون لحظه صداها محو شدن، حتی نفس خودش رو هم نمیشنید. فقط جون دادن جان.
شرلوک سرش رو گذاشت روی سینهاش، دنبال ضربان.
یه لحظه بود… بعد هیچ.
نه صدا، نه نفس، فقط یه سکوت یخی.
چشمهاش خیره موند، بعد ناگهان پاشد، دستش پر از خون.
رو کرد به مرد سیاهپوش:
ـ «تو دیگه *بازیگر* این نمایش نیستی. از حالا قربانیای.»
با یه حرکت، اسلحهی مأمور رو از رول کمربندش قاپید، دو گلوله، یکی توی شونهی مرد، یکی توی پا. فریادش بلند شد.
شرلوک پرید روش، فشار داد به زمین.
ـ «باورم نمیشه… فکر میکردم من هیولام. ولی تو... تو شیطانی با لبخند دولتی.»
مایکرافت درست همون موقع رسید — در انبار باز شد، مأمورها ریختن داخل. ولی دیگه دیر بود.
جان بیهوش کنار دیوار بود، خون تا پاشنهی کفش شرلوک رسیده بود.
مایکرافت فقط گفت:
ـ «شرلوک، عقب بکش. تمومش کن.»
شرلوک، بدون اینکه سرشو بلند کنه، زمزمه کرد:
ـ «نه، برادر… هیچچیزی تموم نشده.»
ادامه دارد...
پایان پارت ۱۰(بخش دوم)
- ۳.۸k
- ۱۶ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط