پندارخوب خانومماینجا کارتو بکنمنم میرم یکم توی حیا

پندار_خوب خانومم...اینجا کارتو بکن...منم میرم یکم توی حیاط قدم بزنم...
داشتم ازخجالت میمردم...کاش جون میدادم..ولی اینطوری تحت فشارنبودم...
********
پندار_خوب بگو ببینم...دیگه چی میگفت؟!
من+ولش کن...ولی به نظرم خیلی مشکوک میزنه....
پندار_اینارو ول کن ...اینوبچسب که خوب شدی میتونی راه بری...
من+میگم تاتو لقمه ی آخرنون و پنیرتو بخوری...برمیگردم...
دراتاقو خیلی آزوم بستم...لباسامو مرتب کردم..لباسای اسرین بود...پیرهن گلدوزی شده ی شبزو دامن چین دارمشکی که ازبلندیش مجبورشدم میداریشو بگیرم توی دستم...
روسریه ابریشم پولک دوزی شده ای که روی سرم بودو جلوترکشیدم...
اروم آروم راه میرفتم...
کمی جلوتر اسرین ...دختری که الان یکی ازبهترین دوستام بود جلوی پنجره ای ایستاده بودو بدجوری توی فکرو رویا غرق شده بود...
بولیزو شلواروشالی که روی سرش بود همه سفید و ساده بودن....که البته به صورت سبزه اش خیلی میومد...مخصوصا بااون چشمای میشی...
آروم پشت سرش قرارگرفتم...
داشت به مردی که موبایل به دست توی حیاط راه میرفت...خیره خیره نگاه میکرد...
سرمردکه بالااومد ازتعجب شاخ درآوردم...داشت به محمد..دوست پندارنگاه میکرد...اونم اینجوری؟؟؟!!
یه پخ بلندگفتم که عین برق گرفته ها لرزون برگشت سمتم
من_هوی چش سفید...داشتی چیکارمیکردی؟!چی اونجا بود که دلتو برده؟!ها؟!ها؟!ها؟!ها؟!فکرنکن.بگو...بگو؟!!!
اسرین+بهارسکته کردم...
من_کوچه علی چپ بمب بسته برگرد!!!
اسزین+راستش.خوب
..من..من داشتم به گنجیشکا نیگاه میکردم!!!
اومدم دم پنجره..درست جفتش ایستادم...
من_وای خدایا...آبادیتون لنگه نداره...ولی عجب گنجیشک بدنسازی؟!!!!!چه گنجشک خوش لباسو خوش هیکلیه؟!!
گنجشکاتون گوشی دارن؟!
ولی عجب مدل موهایی میزنن؟!
اسرین+باشه بابا...مچ گرفتی...حالا راحت شدی؟!
عه...پس چرا عصبی رفت...دیوانه...
به سمت باغچه رفتم...به کارگری که توی باغچه داشت سخت کارمیکرد نگاه کردم
من_ببخشید...چیزه...یدونه ازاین گلای بنفش رو میتونم بردارم؟!
کارگر+خانوم...یه لحظه خودم براتون میکنم...
یدونه روکند چشمم به ارکیده های انتهای باغچه افتاد...
من_ببخشیدا...یدونه ارکیده هم میدید؟!
کارگر+ای بابا...چشم
یدونه کندوداددستم
کارگر+خانوم..اگرگل دیگه نمیخوای وباغچه رو لخت نکردین...دیگه ازاینجادورشین تاکارمو بکنم...
به سمت اتاقی که دراختیارمنو پندارقرارداده بودن رفتم...
*****
پندار_مرسی...خیلی قشنگه...
من+راستی...میگم کی میریم؟!
پندار_کجا
من+میخوام برم خونمون...
پندار_فعلا اینجا کارمون گیره...
من+چطور؟!
پندار_بهت میگم...به کسی نگیا.
من+چشم قربان
پندار_این رفیقمون دلباخته شده.
.من+کی آقا محمد؟!
پندار_اره...حالا بگو کیومیخواااد
من+کیومیخواد؟!
پندار_اسرین...
من+نه!!!
پندار_اره...
من+نه!!!
پندار_میگم اره...
من+ایول...
پندار_چطور؟!
من+پس حدسم درست بود!!
پندار_ها؟!ها...اینقدراین دوتا ضایعن...که هرکی ببینشون میفهمه...
********
من_کدخدا....نمک گیرتون شدیما.
میرزا+اختیارداری دخترم...کارتو بگو... شوهرت منتظره...
من_راستش...این محمدآقا...خیلی پسرخوبیه...اسرینم که باهاش صحبت کردم...همچین بی میل هم نیس...مونده رضایت شماومادرش...
میرزا+بایدتحقیق کنم دخترم...وقتی این دوتا بهم علاقه دارن...چرا سدراه شم... شوهرتو مادروخودمحمدآقا هم پاپیش گذاشتن....
من_کارخوبی میکنید...ولی قول بدید کمکشون کنین..این دوتا علاقشونو خیلی وقته قایم کردن
میرزا+قول میدم..برو دیگه...شوهرت منتظره...
من_خداحافظ
میرزا+به سلامت
telegram.me/saqi_rad_roman
#رمان#رمانخونه#داستان#روایت#حکایت#نویسندگی
دیدگاه ها (۳)

پندار***&******توی ماشین خوابش برده بود...توی دلم بلوابرپابو...

بهاره***********_اخه مامااان!!!+همینی که گفتم!!!_من..من جواب...

محمدهمچنان به چایی و قندهای توی قندون بلورخیره شده بود...ای ...

دخترازکناربهارخودشو کشید کناررفتم کناربهارکه روی زمین پخش و...

فیک جونگکوک

#Gentlemans_husband#season_Third#part_319+این چه رفتاریه اخه...

چندپارتی ☆درخواستی>>>p.1بارون بند اومده بود ...ساعت از ۱۲ گذ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط