پارت

پارت ۲۹


F:"این یارو جن و پری عه خطر داره. همین یارو باعث شد ایتاچی خودکشی کنه."
S:"مگه کف دستمو بو کرده بودم مرتیکه؟"
همینجوری فوگاکو و شیسویی داشتند دعوا میکردند و میکوتو و ایتاچی سعی میکردند جلوی خشونت را بگیرند.
ناروتو خم شد سمت ساسکه تا نزدیک گوشش زمزمه کند:"تو از شیسویی خوشت میاد؟"
ساسکه متقابلا خم شد طرف ناروتو:"بنظرم خنده داره ولی یکم خنگوله، اره خوشم میاد."
N:"منم، مهربونه. ولی انگار بابات میخواد با پا بزنه تو دهنش."
Sa:"فعععک نکنم بتونه. اگه میتونست که تا الان کرده بود."
شیسوی دندان هایش را به هم فشار داد، رگ گردنش از خشم زد بیرون:"هووو حواست به دهنت باشه عا پیرمرد‌. من پسرتو میبرم نه و نو ام نداریم."
فوگاکو یقه شیسویی را گرفت:"خفه بابا کرم شب تاب، پسر منه مسئولیتشم با خودمه."
S:"شوهر خودمه ۱۹ سالشم شده کاسه کوزتو جمع کن."
F:"اینهمه بزرگش نکردم تهش بدم به یه اجنه."
S:"صد بار گفتم من اجنه نیستم کورعلیا، من بدبخت خیر سرم پری ام."
F:"پسر خودمه خفه شو."
S:"الان دیگه مال منه دهنتو ببند."
ایتاچی با دستپاچگی به مادرش نگاه کرد:"کار خودته مامان."
میکوتو بلند شد، یک نفس عمیق کشید بعد محکم مشت زد توی سر هر دوتایشان:"یبار دیگه داد و بیداد کنید هر دوتاتونو میفرستم سطل اشغال سر کوچه. خفه خون."
شیسویی و فوگاکو مثل پسر های خوب نشستند رو صندلی هایشان و گفتند:"چشم ببخشید."
میکوتو با لبخند به ایتاچی نگاه کرد:"خیلی مبارکت باشه پسرم، سلیقت خیلی خوبه. من تا حالا یه پری از نزدیک ندیده بودم."
شیسویی با از خود راضی ترین قیافه ممکن یک نگاه 'هه، حال کردی زنت ازم تعریف کرد؟' به فوگاکویی انداخت که نزدیک بود از حرص لیوان آبش را خورد کند.

بالاخره زمان این شد که بروند بخوابند، ساعت ۴ صبح بود. ناروتو نزدیک در ایستاده بود:"خودم میرم ساسکه، بچه که نیستم باهام بیای."
Sa:"خودمم میخوام راه برم، راه بیوفت تا نکشوندمت."
N:"اه اه بی اعصاب سگ، باشه بابا‌."
پس ساسکه ناروتو را برد. شیسویی، طبق معمول میخواست با ایتاچی بروند توی اتاقش تا بخوابند، همیشه همینکار را میکردند‌. ولی به محض اینکه ایتاچی در اتاق را باز کرد و رفتند داخل...
F:"در اتاقو وا میذارین، افتاد؟"
شیسویی انگشت وسطش را گرفت بالا:"هر وقت تو درو باز گذاشتی مام میذاریم."
و در را بست. ایتاچی اه کشید و کش موهایش را باز کرد:"نمیدونستم بابام انقدر گیر میده."
و نشست روی تخت. شیسویی نشست کنار او، یک دسته از موهای بلند ایتاچی را بین انگشتانش گرفت:"یوقت که نمیخوای به حرفش گوش بدی؟"
ایتاچی نگاهی به شیسویی انداخت:"چه حرفی؟"
S:"همین که گفت با هم نباشیم."
ایتاچی مسخره کرد، برس موهایش را از توی کشو دراورد و شروع کرد شانه زدن:"مسخره نشو، ما دیگه نامزد کردیم رفت."
شیسویی ایتاچی را کشید نزدیک تر و صورتش را فرو کرد توی شانه ی او:"افرین، دیگه از خونه بابا باید بیای بیرون."
ایتاچی کمی خندید و موهای شیسویی را نوازش کرد:"خب حالا، کلی تو اون بهشت و جهنم تو بودم دیگه، یذره م خونه باشم."
شیسویی گردن ایتاچی را بوسید:"اینجا راحت نیست، الان میخوای منو بفرستی مثل اونموقع ها بالای کمد بخوابم؟"
ایتاچی سرخ شد، کمی کشید عقب:"چیکار میکنی؟!"
شیسویی با کنجکاوی پلک زد:"بوست میکنم."
ایتاچی کمی مور مور شد:"چرا اینجوری؟"
شیسویی وانمود کرد که انگار هیچی نمیداند ولی شیطنت توی چشم هایش برق میزد. دستش را اهسته هل داد زیر لباس ایتاچی:"ها؟ مگه چجوریه؟"
I:"شیسویییی؟ دستتو درار."
شیسویی پوزخند زد، به جایش دستش را برد بالاتر:"چرا خودت درش نمیاری؟"
I:"تو که ازین چیزا بلد نبودی اخهه، از کجا یاد گرفتی؟"
شیسویی یواش یواش ایتاچی را هل داد روی تخت، خودش بالا سرش بود:"اونش دیگه بماند." (حس میکنم کتاب کاکاشیو دزدیده)
و دوباره گردن ایتاچی را بوسید و پوستش را گاز گرفت، وزن بدنش روی ایتاچی سنگینی میکرد و باعث شد کمی نفس او بند بیاید:"لعنت...بهت."
دست شیسویی مدام زیر لباسش حرکت میکرد، بعد ایتاچی حس کرد کم کم لباسش دارد بالا کشیده میشود. سریع دست شیسویی را گرفت:"وایسا، تا کجا میخوای پیش بری؟"
شیسویی سرش را فرو کرد زیر لباس ایتاچی:"بستگی داره تو تا کجا پیش بیای."
ایتاچی میتوانست او را بزند کنار، میتوانست بهش بگوید برگردد بالای کمد بخوابد...ولی اینکار را نکرد. متنفر بود از اینکه خوشش میامد و همین قضیه باعث خجالتش هم میشد. با خودش فکر کرد:'من خر فکر میکردم پری ها پاک ان، ولی این الان داره خلافشو ثابت میکنه.'
دیدگاه ها (۳)

پارت ۳۱عصر بود، هوا توی هتل عالی بود و هاشیراما و مادارا روی...

پارت ۲۸میکوتو حس کرد صدایی بالای سرش میشنود، چیزی شبیه زمزمه...

پارت ۲۷Sa:"اهم اهمممم....تموم شد ماچ مالیاتون؟"N:"ماچ؟ کجا ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط