« تقاص عشق »
« تقاص عشق »
پارت ۷۲
مادر و پدر ات وارده سالن شدن با دیدن ات که دست اش که با باند بسته شده سریع سمت اش آمدن مادر ات با نگرانی پرسید
م/ت: دخترم دستت چیشده
ات : چیزی نیست مادر فقط سوخت
پ/ت : بیتشر احتیاط کن دخترم ببین دستتو
ات : قربونش پدرم برم که به فکرمه اما من خوبم
م/ت : میسوزه
ات : نه اصلا نمی سوزه فقط بریم شام بخوریم من خیلیییی گرسنمه
یونگی : پاشو بریم شکمو
ات : هی هیونگ اما ولش بریم شام بخوریم
ــــــــــــــــــــــــــــــ
جیمین با سوهیوک به عمارت اش آمد از ماشین پیاده شدن و سکته سالن رفتن همینکه وارده سالن شدن دینا با قدم های کوچیک اش با بدو سمته جیمین آمد
جیمین هم اون رو از رویه زمین بلند کرد و بغلش کرد و بوسید اش
جیمین : اوخ که چقدر دلم برات تنگ شده بود
دینا : منم دلم بلات تنگ سده بود بابایی
دینا لباشو گذاشت رویه گونه جیمین و سفت بوسش کرد
و دست های کوچیک اش رو دوره گردنه جیمین حلقه کرد دینا : بابایی دوست دالم
جیمین : قربون دوست داشتن بشه بابایی
سوهیوک : هی این نامردیه منو یادتون رفت
دینا دست هاشو از دوره گردنه جیمین برداشت و به سوهیوک نگاه کرد
دینا : وای عمو خوستیپه شما چه خوستیپ سدین
جیمین و سوهیوک باهم خنده ای کردن مادر جیمین صداشون زد
م/ج: شما نمیاین نمی شینید
جیمین : اومدیم
اونا به سمته مادر جیمین رفتن سوهیوک یا نگاههایش دنباله اونجی میگشت اما اون نبود با صدای پدر جیمین نگاهش رو داد به پدر جیمین
پ/ج: حالا که همه اومدن بریم سره شام
جیمین : بریم کوچولوم
همه به سمته میز شام رفتن و نشستن
پ/ج: اونجی کجاست
جیمین که مشغول دادن غذا به دینا بود به جانگ هی گفت
جیمین : جانگ هی برو اونجی رو صدا بزن
جانگ هی : باشه
جانگ هی از صندلی بلند شد و سمته اتاق اش اونجی رفت
دینا : بابایی من میخوام دیگه بلم مهدکودک
جیمین : چند روز دیگه باید اینجا بمونی و به مادر بزرگ کمک کنی تو نمی خواهی به مادر بزرگ کمک کنی
دینا : میخوام اما دلم بلای خانم معلم تنگ سده میخوام ببینمش
جیمین : باشه از فردا دیگه میبرمت مهدکودکت
دینا : وای بابایی قلبونت بلم
سوهیوک : اینا رو از کجا یاد گرفتی
دینا : از بابایی همین حالا بابایی بهم گفت منم بهس میگم
سوهیوک : چه عشقه پدر و دختری
جانگ هی آمد سره میزه شام نشست
جانگ هی : اون گفت اشتها نداره
م/ت : یعنی چی اخه چرا نمیاد
جیمین : مادر چرا نمیزارید راحت باشه هرجور دلش میخواد
م/ت: اوف پسرم اینا همش تقصیره تو هستش تو همیشه اومد در این کار ها حمایت میکنی
جیمین : مادر اینو که میدونید من همیشه اونجی رو حمایت میکنم
جانگ هی : یکی نیست مارو حمایت کنه
جیمین : تو خودت همیشه مانع حمایت ما میشی بعد از اینکه غذا خوردی به اونجی غذاشو ببر اتاقش
جانگ هی : باشه هیونگ
همه مشغول خوردن غذا شدن سوهیوک که بخاطر دیدن اونجی اومده بود اما اونم ندید ...
پارت ۷۲
مادر و پدر ات وارده سالن شدن با دیدن ات که دست اش که با باند بسته شده سریع سمت اش آمدن مادر ات با نگرانی پرسید
م/ت: دخترم دستت چیشده
ات : چیزی نیست مادر فقط سوخت
پ/ت : بیتشر احتیاط کن دخترم ببین دستتو
ات : قربونش پدرم برم که به فکرمه اما من خوبم
م/ت : میسوزه
ات : نه اصلا نمی سوزه فقط بریم شام بخوریم من خیلیییی گرسنمه
یونگی : پاشو بریم شکمو
ات : هی هیونگ اما ولش بریم شام بخوریم
ــــــــــــــــــــــــــــــ
جیمین با سوهیوک به عمارت اش آمد از ماشین پیاده شدن و سکته سالن رفتن همینکه وارده سالن شدن دینا با قدم های کوچیک اش با بدو سمته جیمین آمد
جیمین هم اون رو از رویه زمین بلند کرد و بغلش کرد و بوسید اش
جیمین : اوخ که چقدر دلم برات تنگ شده بود
دینا : منم دلم بلات تنگ سده بود بابایی
دینا لباشو گذاشت رویه گونه جیمین و سفت بوسش کرد
و دست های کوچیک اش رو دوره گردنه جیمین حلقه کرد دینا : بابایی دوست دالم
جیمین : قربون دوست داشتن بشه بابایی
سوهیوک : هی این نامردیه منو یادتون رفت
دینا دست هاشو از دوره گردنه جیمین برداشت و به سوهیوک نگاه کرد
دینا : وای عمو خوستیپه شما چه خوستیپ سدین
جیمین و سوهیوک باهم خنده ای کردن مادر جیمین صداشون زد
م/ج: شما نمیاین نمی شینید
جیمین : اومدیم
اونا به سمته مادر جیمین رفتن سوهیوک یا نگاههایش دنباله اونجی میگشت اما اون نبود با صدای پدر جیمین نگاهش رو داد به پدر جیمین
پ/ج: حالا که همه اومدن بریم سره شام
جیمین : بریم کوچولوم
همه به سمته میز شام رفتن و نشستن
پ/ج: اونجی کجاست
جیمین که مشغول دادن غذا به دینا بود به جانگ هی گفت
جیمین : جانگ هی برو اونجی رو صدا بزن
جانگ هی : باشه
جانگ هی از صندلی بلند شد و سمته اتاق اش اونجی رفت
دینا : بابایی من میخوام دیگه بلم مهدکودک
جیمین : چند روز دیگه باید اینجا بمونی و به مادر بزرگ کمک کنی تو نمی خواهی به مادر بزرگ کمک کنی
دینا : میخوام اما دلم بلای خانم معلم تنگ سده میخوام ببینمش
جیمین : باشه از فردا دیگه میبرمت مهدکودکت
دینا : وای بابایی قلبونت بلم
سوهیوک : اینا رو از کجا یاد گرفتی
دینا : از بابایی همین حالا بابایی بهم گفت منم بهس میگم
سوهیوک : چه عشقه پدر و دختری
جانگ هی آمد سره میزه شام نشست
جانگ هی : اون گفت اشتها نداره
م/ت : یعنی چی اخه چرا نمیاد
جیمین : مادر چرا نمیزارید راحت باشه هرجور دلش میخواد
م/ت: اوف پسرم اینا همش تقصیره تو هستش تو همیشه اومد در این کار ها حمایت میکنی
جیمین : مادر اینو که میدونید من همیشه اونجی رو حمایت میکنم
جانگ هی : یکی نیست مارو حمایت کنه
جیمین : تو خودت همیشه مانع حمایت ما میشی بعد از اینکه غذا خوردی به اونجی غذاشو ببر اتاقش
جانگ هی : باشه هیونگ
همه مشغول خوردن غذا شدن سوهیوک که بخاطر دیدن اونجی اومده بود اما اونم ندید ...
- ۲۱.۹k
- ۰۴ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط